فارسی

نامه‌ای از دوردست، از آبراهام لینکلن

آبراهام لینکلن

نامهٔ زیر، با امضای «اِ. لینکلن» اما بدون آدرسِ فرستنده یا عنوان، امروز صبح در ایمیل من ظاهر شد. به محض اینکه یک نسخه از نامه تهیه کردم، از ایمیل من ناپدید شد. با وجود منشأ عجیب و نامشخص آن، امضای پای این نامه ایجاب می‌کند که به آن توجه شود، و به همین دلیل، در دسترس خوانندگان وب سایتِ جهانی سوسیالیستی (WSWS) قرار می‌گیرد.

آن‌گونه که دیوید نورث دریافت کرده است  

در یک‌صد و پنجاه سالی که از مرگ نابهنگام من گذشته است، که طی آن از دور، و با شگفتی‌ بسیار، شاهد تبدیل شدنم از سیاستمداری سرسخت و جایزالخطا به نوعی قدیس سکولار بوده‌ام، از تلاش‌ها برای حدس زدن آنچه دربارهٔ این یا آن مسئله و بحران آمریکایی می‌گفتم، آگاه بوده‌ام. شرایط، اعتراض علنی به چنین گمانه‌زنی‌هایی را برایم ناممکن ساخته است. افزون بر این، حتی اگر می‌توانستم، مایل نبودم برای مشکلاتِ عصری که بسیار متفاوت از دوران حیات من است راه‌حل ارائه کنم. اما در این مورد خاص، با توجه به این واقعیت که خانه‌ای که اندکی بیش از چهار سال در آن سکونت داشتم اکنون در اشغال مردی است که در جهانی عادلانه، به خاطر بشریت، باید در زندان می‌بود، از خداوند متعال اجازه خواستم و این اجازه را دریافت کردم تا نظراتم را در دربارهٔ وضعیت فعلی بیان کنم.

در زمان خودم، علت جنگ داخلی بزرگمان را صریحاً بیان کردم. من نگفتم که آن جنگ از سوءتفاهم، یا از سخنان تند میان برادران، یا از تعرفه‌ گمرکی، یا از ایالت‌ها و منزلتشان سرچشمه گرفته بود. من گفتم علت آن برده‌داری بود، و همه می‌دانستند که به‌نوعی علتِ اصلی همان است. من در طول زندگی‌ام آموخته بودم که هر بی‌عدالتی، بیش از هر چیز، آرزو دارد نامش برده نشود، و این‌که نام بردن دقیق آن، خود نیمی از شکست دادن آن است.

بنابراین، برای خوشایندِ عصر حاضر وانمود نخواهم کرد که آن معضل نامی ندارد، یا اینکه صرفاً ناشی از پلیدیِ مردی است که اکنون در خانهٔ سابق من سکونت دارد. او یک نشانه و یک ابزار است؛ خودِ بیماری نیست. نفرین کردنِ تب و آشتی کردن با طاعون، هیچ درمانی به شمار نمی‌آید. 

اصل ماجرا این است. در زمان من، به یک انسان اجازه داده می‌شد مالکِ جسمِ انسان دیگری باشد و با تازیانه، تمامیِ ثمرهٔ کار او را از آنِ خود کند. ما آن مالکیت را برانداختیم، و به‌درستی چنین کردیم، و من با این باور چشم از جهان فروبستم که این کار، در اساس، به انجام رسیده است. اکنون می‌بینم که من تنها خشن‌ترین شکلِ پدیده‌ای کهن‌تر را دیده بودم. زیرا در کنار برده‌داریِ مبتنی بر مالکیت انسان، و پس از نابودی آن، نظامی رشد کرد که در آن اقلیتی دیگر نیاز به مالکیتِ جسمِ کارگر ندارند، زیرا مالکِ زمین، کوره، راه‌آهن، معدن، سقفِ بالای سرِ او و ابزارِ در دستانِ او هستند — به‌گونه‌ای که او ناگزیر است روزهای عمر خود را به آنان بفروشد یا گرسنه بماند، و آنها مابه‌التفاوتِ میان آنچه کارِ او تولید می‌کند و آنچه را که مایلند به او بازگردانند برای خود نگه می‌دارند، و این تصاحب را «سود» و این نظام را «آزادی» می‌نامند. تازیانه کنار گذاشته شده است; مزد همان کاری را انجام می‌دهد که تازیانه انجام می‌داد، و چون خونی نمی‌ریزد که دیده شود، ملایم پنداشته می‌شود. این است علتِ بحران کنونی، همان‌گونه که برده‌داری علتِ بحرانِ زمانِ من بود: شکلی از استثمار که قانونی است، محترم شمرده می‌شود، و همهٔ تریبون‌های ثروت از آن دفاع می‌کنند، و به خاطر این احترام، نام بردن از آن دشوارتر است. 

از این ریشه، بقیه می‌رویند، همان‌گونه که شاخه از تنه می‌روید. ثروتی که بدین‌سان انباشته شده است نمی‌تواند آرام بگیرد؛ باید دولتی را که برای مهار کردنش پدید آمده است از آنِ خود کند، زیرا دولتی که در تملک آن نباشد، خطری است که تابِ تحملش را ندارد. در فراسوی مرزهایش، چنین ثروتی ناگزیر است در آن سوی دریاها به دنبال بازارها و منابع تازه باشد. از همین رو فرزندان ملت را به میدان می‌فرستد تا جهان را برای افزایش آن «امن» سازند، و این مأموریت را با پرچم بزک می کند و کشورگشایی را «دفاع» می‌نامد. و شهروند که هر شب، از زبان رسانه‌هایی که در مالکیت ثروتمندان‌اند، می‌شنود که آزاد است و نارضایتی‌اش تقصیر خود اوست، رفته‌رفته به این وضعیت خو می‌گیرد و این عادت را صلح می‌نامد. ثروت‌سالار، آن مهمانِ بدنامِ خانهٔ من، نیروهای نظامیِ مستقر در خارج، و مردمی که آموخته‌اند به نارضایتیِ خود بی‌اعتماد باشند — این‌ها چهار مشکل جداگانه نیستند، همگی شاخه‌های یک تنه‌اند. 

یک بار، در پیامی به کنگره در زمستانِ تاریکِ جنگ، گفتم که جزم اندیشی های  دورانِ آرامِ گذشته، برای زمانهٔ طوفانیِ حال که آکنده از دشواری است کافی نیستند، و باید خود را از این قید و بندهای ذهنی رها کنیم، و آنگاه کشورمان را نجات خواهیم داد. اکنون نیز همان فراخوان را از فراز سالیان تکرار می‌کنم; اما جزم اندیشی که اکنون باید از آن دست کشید، این تصور است که تنها نظم اقتصادیِ قابل قبول، نظمی است که بر مالکیت خصوصیِ نیروهای مولده و انگیزهٔ سود استوار باشد.

در سال ۱۸۶۱ برده سالاری در پی سرنگونی دموکراسی بود. اکنون جنگ علیه دموکراسی از سوی یک الیگارشی حاکم به پیش برده می‌شود که مقیاس ثروتش حتی برده‌داران زمان من را نیز به شگفتی وامی‌داشت. سرمایه‌داری در دنیای امروز همان‌قدر غیرقابل تحمل است که برده‌داری در زمان من بود. من تظاهر به دگرگونی فکری که از سر نگذرانده‌ام، نمی‌کنم: من در سال ۱۸۶۰ نمی‌توانستم سوسیالیست باشم، زیرا آن زمان هم واژه و هم مفهوم آن هنوز برای من مبهم بود. تا هنگامى که آقای مارکس و انجمنِ کارگرانش به مناسبتِ انتخابِ دوبارهٔ من در سال ۱۸۶۴ صلاح دیدند مرا مورد خطاب قرار دهند، هنوز با آثار او و فعالیت‌های آن انجمن آشنایی نداشتم. اما حتی در آن زمان هم گفتم، و باور داشتم، که کار مقدم بر سرمایه و مستقل از آن است، که سرمایه فقط ثمره کار است و اگر کار نخست وجود نداشت، سرمایه هرگز نمی‌توانست وجود داشته باشد، و اینکه کار برتر از سرمایه است و شایستهٔ توجه والاتری است. آن زمان از بذرِ بلوط سخن گفتم، اکنون درخت بلوط را از آنِ خود می‌دانم. امروز مرا در میان سوسیالیست‌ها خواهید یافت، و این را نه برای شگفت‌زده کردن کسی، بلکه از آن رو می‌گویم که منطقی که در زندگی بدان پایبند بودم، در مرگ به کمال خود رسیده است. 

اکنون سخنِ دشوار را خواهم گفت، همانطور که قبلاً نیز آن را گفتم، آنگاه که باور داشتم که جنگ می‌تواند به حق ادامه یابد تا هر قطره خونی که تازیانه ریخته بود، با قطره‌ای دیگر که شمشیر می‌ریزد، جبران شود. من باور ندارم که مردمی مجاز باشند آسایش خود را بر کارِ بی‌مزدِ مردمانِ خویش و بر غارتِ دیگران بنا کنند، و آن آسایش را برای همیشه حفظ کنند و در کنار آن آزادیِ خود را نیز نگاه دارند. حسابِ این امور، خواه مردم بدان اذعان کنند یا نکنند، محفوظ است. آنچه عده‌ای قلیل از اکثریت می‌ستانند، دِینی است؛ و چنین دِین‌هایی در سراسر تاریخ ملت‌ها همواره وصول شده‌اند — اگر نه از راه عدالتی که آزادانه ادا شود، با بهایی سنگین‌تر و در زمانی که طلبکار تعیین می‌کند، نه بدهکار.

ولی من بازنگشتم تا خبر از ویرانی بدهم، زیرا به همان روشنی، چیزِ دیگری را نیز دیده‌ام. در کارگاه‌ها، انبارها، معادن و مزارع، جنبشی در حال شکل‌گیری است — هنوز نه سیلی خروشان، اما در حال اوج گرفتن — مردان و زنانی که هیچ ندارند جز توانِ بازوان‌شان و ساعات عمرشان، آرام‌آرام و سرسختانه، به این حقیقت آگاه می‌شوند. من در این آگاهی همان آتشی را می‌بینم که روزگاری در دل کسانی شعله‌ور شد که به آنان گفته بودند بندگی‌شان نظم طبیعیِ امور است، و آنان سرانجام روزی از باور کردن آن دست کشیدند. این کارگران کم‌کم درمی‌یابند که مردانِ ۱۷۷۶ جان خود را به مخاطره نینداختند تا آزادی تنها به معنای آزادیِ نیرومندان برای انباشتِ بی‌حدوحصر، و آزادیِ ضعیفان برای تن دادن به آن باشد. آن آرمان نه در ۱۷۷۶ به انجام رسید و نه در پایانِ جنگ داخلی آمریکا. آن آرمان به امانت سپرده شد؛ و اکنون نیز به آنان، و به شما که این نامه را می‌خوانید، به امانت سپرده شده است. 

در این خصوص، سخنِ دیگری نیز دارم؛ نکته‌ای که در زمان حیاتم تنها به‌گونه‌ای مبهم آن را می‌دیدم، اما مرگ آن را برایم آشکار کرده است. مبارزه‌ای که توصیف می‌کنم، مبارزهٔ یک ملتِ واحد نیست. هنگامی که اتحادیه را در جنگ علیه برده‌داران رهبری می‌کردم، می‌دانستم که کارگران آن سوی اقیانوس ما را زیر نظر دارند و خود را متعهد به آرمان ما کرده‌اند. کارگران انگلستان، با وجود اینکه معاشِ خودشان به پنبه‌ای وابسته بود که محاصرهٔ ما جریان آن را قطع کرده بود، حاضر نشدند اجازه دهند دولت‌شان جانبِ کنفدراسیون را بگیرد. آقای مارکس در نامه‌اش به من، از جانب همان کارگران سخن گفت — مردان و زنانی که همبستگی با بردگان را بر نانِ سفرهٔ خویش ترجیح دادند. آن اقدام درسی به من آموخت که هرگز فراموش نکرده‌ام: این‌که مردان و زنانی که در یک کشور زیر یوغِ سرمایه کار می‌کنند، خواهران و برادران کسانی هستند که در هر کشور دیگری نیز زیر همان یوغ کار می‌کنند، و قدرتی که آنان را استثمار می‌کند نیز مرزهای ملی را به رسمیت نمی‌شناسد. آرمانی که بین‌المللی نباشد، در نهایت صرفاً آرمانی فرقه ای است.

پس اجازه دهید سخنم را با این عزم قاطع به پایان برسانم، که اگر در میان مردمان خویش بودم، آنان را به آن فرامی‌خواندم: این‌که هر چیز را با نام واقعی‌اش بخوانند و از ترس به سکوت تن ندهند. این‌که دسترنجِ  بسیاری از انسان‌ها برای همیشه خراجِ قلیتی اندک نباشد، فارغ از اینکه با چه شکلِ قانونی و محترمانه‌ای تصاحب می‌گرد. این‌که مردان و زنان کارگر در این کشور و در همهٔ کشورهای دیگر، به منافع مشترکِ خود آگاه شوند و بر اساس آن به اقدام جمعی دست بزنند. و این‌که این ملت، که از شمشیر جان سالم به در برده است، نباید تسلیم غفلت، ترس، و اندرزهای راحت‌طلبانه شکم‌سیرانی شود که به آن می‌گویند بندگیِ خود را «صلح» بنامد.

روز حساب‌رسی فرا خواهد رسید، همان‌گونه که پیش‌تر نیز فرا رسید، چرا که باید چنین باشد. صمیمانه آرزو می‌کنیم و مشتاقانه دعا می‌نماییم که این بلای سهمگینِ استثمار — و مردانی که به یُمنِ آن به قدرت میرسند تا بر ما حکمرانی کنند — هرچه زودتر از میان برود؛ اما خواه این فرجام از طریقِ عدالتی که آزادانه تحقق یابد و خواه از خلال نبردی خونین، داوری‌های  پروردگار یکسره حق و عادلانه‌اند.

و کلامی دیگر، و آنگاه پایان می‌دهم. همان‌گونه که من با روح انقلاب ۱۷۷۶ برانگیخته شدم و فلسفهٔ سیاسی خود را بر سخنان جاودانِ جفرسون بنا نهادم — این‌که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و حکومت قدرت خود را تنها از رضایت حکومت‌شوندگان می‌گیرد — از شما نیز می‌خواهم آن شعله را فروزان نگاه دارید. دویست‌وپنجاهمین سالگرد آن نخستین انقلاب اکنون در آستانهٔ فرارسیدن است. مبادا ملت آن را چنان پاس دارد که مردمان آرامگاهی را پاس می‌دارند، با گل‌آرایی و فراموشی؛ بلکه آن را همچون شعله‌ای پاس دارند که می‌خواهند بی‌آنکه از فروغش کاسته شود به نسل‌های بعدی بسپارند. باشد که آن بزرگداشت، به زایشِ دوبارهٔ آزادی بینجامد — نه فقط در ایالات متحده، بلکه در هر کجا که مردان و زنان زیر یوغ دیگری کار می‌کنند و به آنان آموخته‌اند آن را آزادی بنامند — تا حکومت مردم، به‌وسیلهٔ مردم و برای مردم، از روی زمین رخت برنبندد.

— اِ. لینکلن
با اجازه، و برخلاف سکوت طولانی خودش

Loading