فارسی

زندگی منِ تروتسکی: دستاوردی ماندگار برای مارکسیسم و ادبیات جهان

انتشارات مهرینگ حزب برابری سوسیالیستی در آلمان، تابستان امسال چاپ جدیدی از زندگی‌نامهٔ لئون تروتسکی، زندگی من (Mein Leben)  را منتشر خواهد کرد. دیوید نورث، رئیس هیئت تحریریهٔ وب‌سایت جهانی سوسیالیستی و رئیس حزب برابری سوسیالیستی آمریکا، مقدمه‌ای بر این چاپ جدید نوشته است.

لئون تروتسکی در ۱۹۸۸

زندگی من: تلاشی برای نگارش یک زندگی‌نامهٔ اینگونه آغاز می‌شود: «روزگار ما بار دیگر سرشار از خاطرات شخصی است، شاید سرشارتر از هر زمان دیگری. دلیلش این است که چیزهای بسیار زیادی برای گفتن وجود دارد.» این مشاهده کاملاً به‌جا بود. دههٔ ۱۹۲۰ شاهد انتشار زندگی‌نامه‌های متعددی از سوی سیاستمدارانی بود که در رویدادهای منتهی به جنگ جهانی اول، در جریان آن و در پیامدهایش نقشی عمده ایفا کرده بودند. نه تنها چیزهای بسیاری برای گفتن وجود داشت، بلکه چیزهای بسیاری برای توجیه کردن، لاپوشانی کردن و بر گردن دیگران انداختن نیز وجود داشت. کتاب چندجلدی بحران جهانی وینستون چرچیل هر سه این وظایف را با همان گزافه‌گویی ارتجاعی خاص او به انجام رساند. اما خاطرات دیگر غول‌های سیاسی آن دوران به‌سرعت از حافظهٔ عمومی محو شدند. در  بیشتر موارد، کتاب‌های آنان بازنشستگی‌ آرام و طولانی را در کتاب‌فروشی‌های کتاب دست‌دوم، جایی که خریداران اندکی می‌یابند، و در کتابخانه‌های عمومی، جایی که بدون مزاحمت آرمیده‌اند، سپری کرده‌اند. شاید فروشندگان اینترنتی توانسته باشند چند تن از این خاطره‌نویسان را از فراموشی کامل نجات دهند. حتی کتاب بحران جهانی چرچیل نیز تقریباً به همین سرنوشت دچار شد، و اگر جنگ جهانی دوم فرصتی در اختیار او نمی‌گذاشت تا در مجموعهٔ دیگری از خاطرات — که یک میلیون کلمه از اثر نخست طولانی‌تر بود —  به تجلیل از دستاوردهایش بپردازد، احتمالاً این اثر نیز به‌کلی به دست فراموشی سپرده می‌شد.

با گذشت نزدیک به یک قرن از انتشار آن در اواخر سال ۱۹۲۹، زندگی من همچنان اثری با اهمیت ماندگار است. البته یک زندگی‌نامهٔ عالی باید به‌خوبی نوشته شده باشد. اما همچنین باید — از طریق بازگویی تجربه‌های اجتماعی، سیاسی یا روان‌شناختی — حسی از زیستن در یک دوران خاص را به خواننده منتقل کند. 

تروتسکی از عهدهٔ تمامی این چالش‌ها برآمد. توصیف زندگی من صرفاً به‌عنوان اثری «خوب نگارش‌شده»، همانند توصیف کردن رمان جنگ و صلح تولستوی به عنوان روایتی هیجان‌انگیز از یک درگیری نظامی کم‌اهمیت جلوه دادن آن است. اشاره به تولستوی کاملاً بجاست. با وجود تمام تفاوت‌ها در شرایط زندگی اولیه‌شان و وضعیت‌هایی که توصیف کردند، روایت تروتسکی از دوران جوانی‌اش در یانووکای عقب‌مانده، به‌عنوان یک اثر هنری، با بازآفرینی زندگی کنت تولستوی در املاک وسیع اجدادی‌اش یاسنایا پولیانا، قابل مقایسه است. در حقیقت، تروتسکی به‌عنوان یک نویسنده عمیقاً تحت تاثیر گسترهٔ روایی و ژرفای فکریِ ادبیات روسیهٔ قرن نوزدهم  بود.   

همانطور که تروتسکی در کتاب زندگی من روایت می‌کند، مطالعه او از هفت سالگی آغاز شد. تروتسکی شیفته آثار پوشکین، نکراسوف و تولستوی بود. او تأثیر این مطالعات اولیه را بر شکل‌گیری آگاهی خود چنین به یاد می‌آورد: «هر کتاب تازه، موانع تازه‌ای نیز با خود به همراه داشت، از جمله واژه‌های ناآشنا، روابط انسانیِ نامفهوم، و آن ابهام و تزلزلی که خیال را از واقعیت جدا می‌کند.» 

لئون تروتسکی در ۱۹۸۸

تروتسکی رویارویی دوران کودکی‌اش با ادبیات را به «سفری شبانه در دشت‌های وسیع علفزار تشبیه کرد: «چرخ‌های جیرجیرکنان  و صداهایی که در هم می‌آمیختند، کپه‌های آتش در امتداد جاده که در تاریکی زبانه می‌کشیدند. همه‌چیز آشنا به نظر می‌رسد، اما آدمی معنای آن را کاملاً درک نمی‌کند. چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ چه کسی در حال عبور است و چه چیزی حمل می‌کند؟» سپس عبارتی روشنگرانه می‌آید: «آن عطش بیدارشده برای دیدن، شناختن و جذب کردن، در بلعیدن سیری‌ناپذیرِ مطالب چاپ شده تسکین می‌یافت، در دستان و لب‌های کودکی که همواره برای نوشیدن از جامِ خیالِ کلامی دست دراز می‌کرد. هر آنچه در زندگیِ بعدی‌ام جالب یا هیجان‌انگیز، شاد یا اندوه‌بار بود، از پیش در تجربیاتِ مطالعاتی‌ام، به مثابهٔ اشاره‌ای، وعده‌ای، یا طرحی کمرنگ و نیمه‌کاره با مداد یا آبرنگ حضور داشت.» 

از طریق ادبیات بود که لِو داویدوویچ جوان برای اولین بار به جهانی فراتر از محدودیت‌های یانووکای ولایتی دست یافت. بعدها، تجربه شخصی او — تعامل هرچه پیچیده‌ترِ فرد با جامعه، جنبش کارگری، تئوری مارکسیستی و سیاست‌های سوسیالیستی، و سنگینی ملموس وقایع روسیه و جهان — آن طرح‌های کمرنگ «با مداد یا آبرنگ» را به چشم‌انداز گسترده شبه‌سینمایی، زنده، سرشار از جزئیات تروتسکی از زندگی‌ای که در میانهٔ جنگ و انقلاب سپری شد، تبدیل کرد. 

جایگاه تروتسکی به عنوان یک نویسنده مورد مناقشه نبود. حتی نیویورک تایمز در نقدی مفصل اذعان کرد: «صرف‌نظر از هر گونه داوری‌ دربارهٔ تروتسکی به‌عنوان یک نظریه‌پرداز یا انقلابی، توانایی‌های ادبی استثنایی او را نمی‌توان انکار کرد، و تجربیات زنده‌ای که زندگی او را پر کرده‌اند، این فرصت را به او داده اند تا توانایی‌های ادبی‌اش را به بهترین وجه به نمایش بگذارد.»[۱]

اما اهمیت زندگی‌نامهٔ تروتسکی را نه در آن زمان و نه امروز، نمی‌توان تنها به درخشش ادبی آن نسبت داد. جایگاه ماندگار آن در ادبیات جهانی، بیش از هر چیز ناشی از نقش تاریخی عظیم نویسنده آن است. زندگی تروتسکی، زندگی مردی بود که در انقلاب بلشویکی اکتبر ۱۹۱۷، تأسیس نخستین دولت کارگری، ایجاد ارتش سرخ و پیروزی آن بر ضدانقلاب، و پایه‌گذاری انترناسیونال کمونیستی نقشی تعیین‌کننده ایفا کرد. 

این ویژگی منحصربه‌فرد در نقدهای معاصرِ زندگی من در آلمان و همچنین در فرانسه و ایالات متحده به رسمیت شناخته شد. روزنامه‌نگار نامدار، امیل لودویگ، در روزنامهٔ برلینر تاگبلات نوشت: « یک نویسندهٔ بزرگ زندگی خارق‌العادهٔ خود را در این کتاب چنان روایت کرده است که برایم قابل درک نیست چرا مردم هنوز رمان می‌خوانند — چه رسد به نوشتن آن.» [ « Ein großer Schriftsteller hat hier sein phantastischen leben so geschildert, daß ich nicht begreife, warum man noch immer Romane liest oder gar schreibt.»]  

حتی کسانی که مخالفت خود را با دیدگاه‌های سیاسی تروتسکی  به‌وضوح اعلام کرده بودند، به ماهیت خارق‌العاده زندگی من اذعان داشتند. ولف زاکر، از همکاران والتر بنجامین، در دی لیتریشه ولت نوشت: « بدون تردید من [ زندگی من] را مهم‌ترین اثر ربع قرن اخیر می‌دانم.[۲]

همچنین، الی هالوی، لیبرال ضد مارکسیست فرانسوی، پس از  تأکیدِ  بر خصومت خود نسبت به تروتسکی با تلخی آشکار اذعان کرد که: «با در نظر گرفتن این ملاحظات، بدیهی است که زندگی‌نامهٔ چنین شخصیتی، از نظر جزئیات متعدد، یک سند تاریخی بسیار مهم محسوب می‌شود.»[۳]

الکساندر باکشی، منتقد برجسته  و از همکاران یوجین اونیل در نقدی مفصل که در نشریهٔ  تاریخ معاصر (Current History) منتشر شد نوشت که خاطرات تروتسکی « علاوه بر اینکه شاهکاری ادبی در هنر زندگی‌نامه‌نویسی است، بی‌تردید سندی تاریخی با اهمیتی استثنایی نیز به شمار می‌آید، که از نظر شخصیت‌پردازی درخشان، طنز گزنده و روایت رویدادهای تکان‌دهنده، کمتر کتابی را می‌توان هم‌سنگ آن یافت، کتابی که هیچ پژوهشگر تحولات دراماتیک روسیه امروزی نمی‌تواند از خواندن آن غافل بماند.»[۴]

زندگی من با توجه به شرایطی که در آن نوشته شده بود، قطعاً دستاوردی به‌مراتب خارق‌العاده‌تر بود. پس از پنج سال مبارزهٔ بی‌امان علیه انحطاط بوروکراتیک دولت شوروی، و در شرایطی که آزار و تعقیب او پیوسته شدت می‌گرفت، تروتسکی توسط بوروکراسی استالینی از اتحاد جماهیر شوروی اخراج شد. استالین که در نابودی اپوزیسیون چپ از طریق تبعید رهبر آن در سال ۱۹۲۸ به آلما آتا در نزدیکی مرز چین ناکام مانده بود،  بر این باور بود که اگر تروتسکی در ترکیه منزوی شود، نفوذ او عملا منتفی خواهد شد. تروتسکی در ۲۰ ژانویه ۱۹۲۹ از این تصمیم مطلع شد. هنگامی که از او خواستند دریافت این حکم را تأیید کند، بر روی سندی که در برابرش گذاشته بودند نوشت که تصمیم پلیس مخفی شوروی (GPU; کاگ‌ب) «در محتوا جنایتکارانه و در شکل غیرقانونی است.» به او کمتر از دو روز فرصت داده شد تا وسایل خود را جمع‌آوری کند، که مهم‌ترین آن‌ها دست‌نوشته‌ها و کتاب‌هایش بودند. سفر طولانی او به تبعید در  خارج از کشور، تحت شرایطی دشوار آغاز شد که خود او در فصل ماقبل آخر خاطراتش چنین توصیف کرده است:

در سپیده‌دمِ روز بیست‌ودوم، من، همسرم و پسرم، همراه با مأموران محافظ، سوار اتوبوسی شدیم که ما را از جاده‌ای هموار و پوشیده از برف به قلهٔ رشته‌کوه کوردای برد. بر فراز قله، توده‌های عظیم برف انباشته شده بود و باد شدیدی می‌وزید. تراکتور نیرومندی که قرار بود ما را از گذرگاه کوردای عبور دهد، همراه با هفت خودرویی که یدک می‌کشید، تا گردن در برف فرو رفت. در جریان کولاک‌ها، هفت نفر و شمار زیادی اسب در این گذرگاه از سرما یخ زده و جان باخته بودند. بیش از هفت ساعت طول کشید تا مسافتی حدود سی کیلومتر را بپیماییم. در امتداد جاده‌ی پوشیده از برف، با سورتمه‌های بسیاری مواجه شدیم که تنها تیرک‌هایشان از برف بیرون مانده بود، همچنین مقدار زیادی مصالح مربوط به راه‌آهن ترکستان–سیبری که در حال ساخت بود، و نیز مخازن فراوان نفت سفید که همگی در اعماق برف مدفون شده بودند. انسان‌ها و اسب‌ها در اردوگاه‌های زمستانیِ نزدیکِ قرقیزها سرپناه یافته بودند.

در حالی که این سفر در جریان بود، صدها نفر از اعضای اپوزیسیون چپ، که بسیاری از آنها از رهبران کهنه‌کار انقلاب اکتبر بودند، بازداشت می‌شدند. تروتسکی، همسرش ناتالیا و پسرش لِو سرانجام در عصر ۱۰ فوریه به اودسا رسیدند. آنها بلافاصله به بندر برده شده و سوار بر کشتی بخار ایلیچ شدند. دو روز بعد، کشتی‌ای که تنها مسافرانش تروتسکی، همسرش، پسرش و چندین مأمور پلیس مخفی شوروی بودند، وارد تنگهٔ بسفر شد. پیش از پیاده شدن در ترکیه، تروتسکی پیامی برای کمال آتاتورک، رئیس‌جمهور این کشور نوشت:

عالی جناب،

در دروازه قسطنطنیه، مفتخرم به اطلاع برسانم که من نه به ارادهٔ خود، بلکه به اجبار وارد خاک ترکیه شده‌ام و تنها تحت فشار زور بوده است که از مرز عبور خواهم کرد. از شما، آقای رئیس‌جمهور، تقاضا دارم مراتب احترام شایستهٔ مرا بپذیرید.

ل. تروتسکی ۱۲ فوریهٔ ۱۹۲۹

در هفته‌های پس از ورودش به ترکیه، تروتسکی —  در پاسخ به پرسش‌های بی‌شماری دربارهٔ اخراج او از اتحاد شوروی — مجموعه‌ای از مقالات را نوشت که رویدادهای دو ماه گذشته را بازگو می‌کردند. این مقالات بعدها در قالب جزوه‌ای با عنوان چه اتفاقی افتاد و چگونه؟ منتشر شدند. بسیاری از مسائل سیاسی مهم مربوط به سقوط تروتسکی از قدرت، که قرار بود در زندگی من با جزئیات بیشتری بسط داده شوند، در ابتدا در این مقالات ارائه شدند. تروتسکی، در حالی که نقش دسیسه‌ها و توطئه‌های بوروکراتیک را نادیده نمی‌گرفت، بر ماهیت ثانویه آن‌ها تأکید می‌کرد. او نوشت: «در مقایسه با مسئلهٔ اساسیِ بازآراییِ نیروهای طبقاتی و پیشرفتِ مراحلِ گوناگونِ انقلاب، مسئلهٔ دسته‌بندی‌های شخصی و ائتلافات تنها دارای اهمیتی ثانویه است.»[۵]

تروتسکی با پیش‌بینی ادعاهایی مبنی بر اینکه پیروزی استالین را باید به مهارت‌های سیاسی فوق‌العاده‌اش نسبت داد، رهبر بوروکراسی را «برجسته‌ترین فرد میان‌مایه حزب ما» توصیف کرد. تروتسکی عروج استالین را در بستر افول خیزش انقلابی توده‌ها قرار داد. او سخنان هلوِتیوس را نقل کرد: «هر دوره‌ای مردان بزرگ خود را دارد، و اگر چنین کسانی وجود نداشته باشند، آنان را اختراع می‌کند.»[۶] تروتسکی توطئه‌چینی‌های شوم و تهمت‌هایی را که به او نسبت داده شده بود نادیده نگرفت. اما این عوامل نمی‌توانستند توضیح دهند که چرا او قدرت را از دست داد. او نوشت: « خط‌مشی سیاسی که علت شکست خود را در دسیسه‌های حریفش جست‌وجو می‌کند، خط‌مشیِ کور و رقت‌انگیز است. دسیسه نوع خاصی از اجرای فنی یک وظیفه است، و تنها می‌تواند نقشی فرعی ایفا کند. مسائل بزرگ تاریخی توسط نیروهای بزرگ اجتماعی حل و فصل می‌شوند، نه با مانورهای حقیر»[۷]

هفته‌های نخست اقامت تروتسکی در جزیرهٔ بویوک‌آدا در دریای مرمره بسیار پرمشغله بود. او می‌بایست محل اقامتی می‌یافت و مهیا می‌کرد تا بتواند کارش را بر طبق دقتِ سخت‌گیرانه خاص خودش انجام دهد. در بحبوحه این وظیفه، ناشران متعددی که مشتاق بودند حقوق آثار ادبی او را به دست آورند، با تروتسکی تماس گرفتند. علاقهٔ ویژه‌ای به یک زندگی‌نامهٔ ابراز شد که تروتسکی برای نوشتن آن تمایل نشان داده بود. گزارشی عالی از منشأ و نگارش زندگی من توسط وُلفگانگ و پترا لوبیتز منتشر شده است که در وب‌سایت آنان،.www.trotskyana.net قابل دسترسی است. آن‌ها اظهار می‌دارند که کار بر روی این زندگی‌نامهٔ حداکثر تا آوریل ۱۹۲۹ آغاز شده بود. پس از کشمکش‌هایی میان ناشران رقیب که در مقاله لوبیتز شرح داده شده است، حقوق این زندگی‌نامهٔ را انتشارات فیشر در برلین به دست آورد. 

لئون تروتسکی پشت میز کار خود در بویوک‌آدا (پرینکیپو)

تروتسکی با شدت همیشگی خود دست به کار شد. اگرچه به نظر می‌رسد که او احتمالاً نگارش پیش‌نویس دست‌نوشتهٔ خود را از زمانی که هنوز در آلما آتا بود آغاز کرده بود، بخش عمدهٔ نگارش آن در بویوک‌آدا انجام شد. سرعتی که تروتسکی با آن زندگی من را نوشت حیرت‌آور است؛ و این گواه دیگری بر توانایی بسیار منضبط او برای کار سیستماتیک است. حتی در حالی که او روی زندگینامه‌ خودش کار می‌کرد، همچنان به نوشتن دربارهٔ تحولات اتحاد جماهیر شوروی، اظهار نظر در مورد رویدادهای جهانی، و رهنمودهای نظری و سیاسی برای فعالیت‌های اپوزیسیون چپ بین‌المللی در حال شکل‌گیری، ادامه داد.

تا ماه مه، تروتسکی بخش قابل‌توجهی از متن را نوشته بود. نگارش این زندگی‌نامهٔ در سپتامبر ۱۹۲۹ به پایان رسید. او در این کار از  حمایت حیاتی الکساندرا رام، همسر فرانتس فمفرت، روزنامه‌نگار سوسیالیست و سردبیر نشریهٔ چپ رادیکال اقدام (Die Aktion)، برخوردار بود. رام که خود شخصیت فکری برجسته‌ای بود، نه تنها متن روسی را به آلمانی ترجمه کرد، بلکه در پژوهش‌های تروتسکی نیز به او یاری رساند و به عنوان نمایندهٔ ادبی او، رابطه با انتشارات فیشر را مدیریت می‌کرد. ترجمهٔ او،  که اثری هنری  بود، مستلزم آن بود که رام ساختار نحوی زبان روسیِ تروتسکی را با موفقیت در قالب متناسب زبان آلمانی بازآفرینی کند.

تروتسکی که به زبان آلمانی تسلط کامل داشت، کار او را با دقت دنبال می‌کرد. گهگاه بر سر برخی تصمیم‌های مربوط به ترجمه اختلاف‌نظرهایی پیش می‌آمد. دامنهٔ همکاری آنان درنامه‌های متعددی که میان تروتسکی و رام مبادله شده، ثبت شده است. علاوه بر این، دوستی نزدیکی میان تروتسکی و الکساندرا رام و فرانتس فمفرت شکل گرفت. تروتسکی در یادداشتی بر پیشگفتار نسخه آلمانی کتاب، در ۱۴ سپتامبر ۱۹۲۹، با گرمی از مترجم خود قدردانی کرد: «در ارائه این کتاب به خوانندهٔ آلمانی، مایلم یادآور شوم که الکساندرا رام نه تنها مترجم متن اصلی روسی بوده، بلکه همواره پیگیر سرنوشت کتاب نیز بوده است. من بدین‌وسیله صمیمانه‌ترین سپاس خود را به او ابراز می‌کنم.»  

در سال‌های پس از انتشار زندگی من، رام و فمفرت مشقت‌های تلخی را که نصیب مخالفان فاشیسم و استالینیسم می‌شد تجربه کردند. در مارس ۱۹۳۳، پس از به قدرت رسیدن هیتلر، آن‌ها از آلمان گریختند. رام و فمفرت نخست در چکسلواکی ساکن شدند و سعی کردند با ادارهٔ یک آتلیهٔ عکاسی امرار معاش کنند. اما وضعیت آنان متزلزل بود. حضور گستردهٔ هواداران نازی در منطقهٔ سودتن، جایی که آنان زندگی می‌کردند، آنان را پیوسته در معرض خطر قرار می‌داد. رام و فمفرت که ارتباطشان با تروتسکی به‌خوبی شناخته شده بود، مورد نفرت و تحقیر استالینیست‌های چک قرار داشتند. آنها در اکتبر ۱۹۳۶ به پاریس نقل مکان کردند و رام مشغول ترجمهٔ کتاب جنایات استالین اثر تروتسکی شد.

با آغاز جنگ در سپتامبر ۱۹۳۹، جمهوری سوم فرانسه فمفرت‌ها را به عنوان « دشمنان بیگانه» آلمانی بازداشت کرد. فرانتس به اردوگاهی در نزدیکی بوردو فرستاده شد، در حالی که الکساندرا جداگانه در اردوگاه گورس در جنوب فرانسه نگهداری می‌شد. هر دو فرار کردند و در تابستان ۱۹۴۰ در پرپینیان به یکدیگر پیوستند. آنان از آنجا از طریق مارسی راهی لیسبون شدند، سپس به نیویورک و سرانجام، در بهار ۱۹۴۱، به مکزیکوسیتی رسیدند. تروتسکی پیش از آن در اوت ۱۹۴۰ در کویوآکان، حومه مکزیکوسیتی، ترور شده بود.

پس از درگذشت همسرش در سال ۱۹۵۴، رام به آلمان بازگشت و سال‌های پایانی زندگی خود را در برلین سپری کرد. او که همچنان به میراث تروتسکی وفادار بود، موفق شد انتشارات فیشر را متقاعد کند تا در سال ۱۹۶۳ نسخه جدیدی از زندگی من و نیز نسخه خلاصه‌شده‌ای از اثر سترگ او، تاریخ انقلاب روسیه را که خود ترجمه کرده بود، منتشر کند.

الکساندرا رام در ۱۷ ژانویهٔ ۱۹۶۳، در سن ۷۹ سالگی، در برلین غربی درگذشت و در گورستان یهودیان برلین-شارلوتنبورگ به خاک سپرده شد. زندگی او موضوع زندگی‌نامه‌ای با عنوان Alexandra Ramm-Pfemfert: Ein Gegenleben  [الکساندرا رام-فمفرت‌: زندگی بدیل]، توسط یولیانا رانتس است که در سال ۲۰۰۴ منتشر شد. پیوست این کتاب شامل ۵۴ نامه از رام و فمفرت‌ به تروتسکی و ۳۳ نامه از تروتسکی به آنها است. شایسته است که به مناسبت انتشار نسخه جدید زندگی من، یاد و خاطرهٔ رام و فمفرت‌ را که سهمی بسزا و ارزشمند در انتشار خاطرات تروتسکی ایفا کردند، گرامی بداریم.

زندگی‌نامهٔ تروتسکی در یک نقطه عطف حیاتی در زندگی او و تاریخ جهان نوشته شد. سقوط بازار بورس وال‌استریت، که سرآغاز رکود بزرگ و فاجعه‌های متعاقب دههٔ ۱۹۳۰ بود، تنها چند هفته پیش از انتشار زندگی من رخ داد. سرعت آفرینش این اثر و نیز لحن آن — اگر این اثر یک سمفونی بود، شاید بر آن عبارت «به شیوهٔ یک مارش، با شور و حرارت» نقش می‌بست — بازتاب مستقیم شرایطی بود که تحت آن این اثر خلق شد.

ایزاک دویچر در جلد پایانی سه‌گانهٔ زندگی‌نامه‌ای خود این نظر را مطرح کرد که زندگی من خیلی زود نوشته شده بود. به اعتقاد او، این کتاب، با وجود همهٔ سرزندگی‌اش به عنوان یک اثر ادبی، حاصل کار نویسنده‌ای بود که هنوز ابعاد و ماهیت شکست سیاسی قاطع خود را به‌طور کامل درنیافته بود. دیدگاه و لحن اثر بیش از حد خوش‌بینانه بود. تروتسکی چنان می‌نوشت که گویی هنوز واقعیت شکست خود در نبرد با استالین را نپذیرفته است. دویچر تروتسکی را با شِلی مقایسه کرد، « که نمی‌توانست تحمل کند پرومتهٔ او سرانجام در برابر ژوپیتر سر فرود آورد…» این زندگی‌نامه‌نویس حتی تا آنجا پیش می‌رود که تروتسکی را متهم « به نوعی سطحی‌نگری در برداشت نویسنده از سرنوشت خویش می‌کند، که به زعم او، مشخصه قهرمان یک تراژدی است، درست پیش از آنکه فاجعه‌ها از هر سو بر او هجوم آورند »[۸]

ایزاک دویچر

دویچر تلویحاً می‌گوید که اگر تروتسکی نوشتن زندگی‌نامهٔ خود را به تأخیر می‌انداخت و فجایع دههٔ ۱۹۳۰ را به چشم می‌دید، دیگر نمی‌توانست لحن سرشار از اعتماد و خوش‌بینی را که زندگی من با آن آکنده است حفظ کند. خاطراتی که به جای ۱۹۲۹، در ۱۹۳۹ نوشته می‌شد، به‌مراتب تاریک‌تر می‌بود و تردید بیشتری را درباره‌ی قابلیتِ بقای آرمانی که تروتسکی زندگی خود را وقف آن کرده بود، می‌پذیرفت. این انتقاد بازتاب این باور دویچر بود که مبارزهٔ تروتسکی علیه استالینیسم از همان ابتدا محکوم به شکست بود و تأسیس انترناسیونال چهارم توسط او، تلاشی دون‌کیشوت‌وار بود.

در هر صورت، زمان‌بندیِ تصمیم تروتسکی برای نگارش کتاب زندگی من امری دلبخواهی نبود. این تصمیم حاصل تعامل شرایط سیاسی و شخصی بود. همان‌طور که او در پیش‌گفتار توضیح می‌دهد: «خودِ واقعیت تولدِ این اثر، مرهون وقفه‌ای در زندگیِ سیاسیِ فعالِ مؤلف است. یکی از توقف‌های پیش‌بینی‌نشده، هرچند نه تصادفی، در زندگی من، قسطنطنیه [استانبول] بوده است. من اینجا بیتوته کرده‌ام — البته نه برای نخستین بار — و صبورانه منتظر آنچه در پی خواهد آمد هستم. زندگی یک انقلابی، بدون مقدار معینی از «تقدیرگرایی» کاملاً غیرممکن خواهد بود. در هر حال، وقفه‌ قسطنطنیه‌ مناسب‌ترین فرصت را برای من فراهم آورده تا پیش از آنکه شرایط امکان حرکت به جلو را برایم فراهم آورد، به گذشته بازنگرم.» 

زندگی‌نامهٔ تروتسکی هیچ‌گونه شباهتی به مروری نوستالژیک بر «زمان از دست‌رفته» یا تأملی مرثیه‌وار بر گذشته و افکارش نداشت. این کتاب «ادامه‌ی مبارزه‌ای بود که تمام زندگی‌ام وقف آن شده است. من در حین توصیف، شخصیت‌پردازی و ارزیابی نیز می‌کنم؛ با روایت کردن، من همچنین از خود دفاع می‌کنم و بیشتر اوقات حمله می‌کنم. به نظر من، این تنها روش برای عینیت بخشیدن به یک زندگی‌نامه در معنای والای آن است، یعنی تبدیلِ آن به بسنده‌ترین نمود شخصیت، شرایط و عصر.» تروتسکی نگرش و لحنِ «بی‌تفاوتیِ تظاهرآمیز» که در زیر نقاب فریبنده و ریاکارانه‌ی شبه‌عینیت‌گرایی  پنهان می‌شود را رد کرد: «از آنجا که به ضرورتِ نوشتن دربارهٔ خود تن داده‌ام — هیچ‌کس هنوز موفق نشده بدون نوشتن دربارهٔ خود، زندگی‌نامه‌ای بنویسد — هیچ دلیلی ندارم که همدردی‌ها یا انزجارهایم، دلبستگی‌ها یا نفرت‌هایم را پنهان کنم.» 

زندگی من، مانند تقریباً تمامی نوشته‌های تروتسکی خصلتی به‌شدت جدلی دارد. اما این ویژگی نه یک تصنع سبکی بود و نه صرفاً بازتابی از شخصیت او. جدل، چنان‌ که خود او توضیح داد، «بازتاب‌دهندهٔ پویاییِ آن زندگی اجتماعی است که تماماً بر پایهٔ تناقضات بنا شده است... عصر ما چنین است. همگی ما با آن بزرگ شده‌ایم. آن را تنفس می‌کنیم و با آن زندگی می‌کنیم. اگر بخواهیم به عصر خود و اقتضای روز وفادار بمانیم، چگونه می‌توانیم از جدلی‌بودن پرهیز کنیم؟»

تلاش برای خلاصه‌کردنِ زندگی من، خواننده را از تأثیر فکری و زیبایی‌شناختیِ نخستین مواجهه با روایتِ او محروم خواهد کرد. من تنها نمای کلی مختصری از این زندگی‌نامه را ارائه خواهم داد.

پنج فصل نخستِ کتاب زندگی من به بازگویی دوران کودکی، نوجوانی و جوانی او اختصاص یافته است. تروتسکی با مهر، همدلی، بیزاری و، نه به ندرت، طنزی گزنده، انبوه چهره‌هایی را که جهان کودکی‌اش را پُر کرده بودند، به یاد می‌آورد. 

این نظریه‌پرداز بزرگ مارکسیست، هیچ الگوی ایدئولوژیکی را که مدعی وجود پیوندی مستقیم و آشکار میان وقایع بزرگ سیاسیِ دورانش با تجربیات کودکی‌اش باشد، به‌صورت عطف به ماسبق تحمیل نکرد. بلکه روایتِ تروتسکی، تکوین آگاهیِ کودکی را بازآفرینیِ می‌کند که متشکل از تجربیات جدید و بی‌واسطه، با درک اندکی از اهمیت گسترده‌تر آن‌ها و ارتباط‌شان با جهانِ فراتر از یانوکای دوران اوایل کودکی و اودسای دوران نوجوانی‌اش است. روابط اجتماعی و طبقاتی با دقتِ جامعه‌شناختی ارائه نمی‌شوند، بلکه تنها به آن‌ها اشاره می‌شود و از خلال روایت قابل استنباط هستند. هرگاه نیاز باشد، برای شفاف‌سازی، تروتسکی اطلاعات اضافی ارائه می‌دهد که زمینهٔ اجتماعیِ گسترده‌تر را روشن می‌سازد.

فصل‌های بعدی، روایتگر یک زندگی‌ حماسی سرشار از فراز و نشیب هستند. اما حتی اگر متن از قالب زندگی‌نامه‌ای‌ آن انتزاع شود، زندگی من همچنان به عنوان یک سند مهم تاریخ قرن بیستم پابرجا خواهد ماند. روایتِ آن، انقلاب روسیه ۱۹۰۵، آغاز جنگ جهانی اول و فروپاشی انترناسیونال دوم، شعله‌ور شدن انقلاب فوریه، تصرف قدرت توسط بلشویک‌ها، جنگ داخلی روسیه، مرگ لنین، مبارزات متعاقب آن در درون رژیم شوروی، اعتصاب عمومی بریتانیا و شکست انقلاب چین در سال ۱۹۲۷ را در بر می‌گیرد. 

لنین و تروتسکی در مراسم گرامی‌داشت دومین سالگرد انقلاب اکتبر

درک تروتسکی از رویدادهای تاریخی او را قادر ساخت تا فعالیت‌های خود را در بستر نیروهای عینی‌ای جای دهد که سرنوشت بشریت را شکل می‌دادند. این سطح از بینش تاریخی — که در اصطلاحات نظری می‌توان آن را شناخت امرِ عام در امرِ خاص توصیف کرد — نیز یکی از عناصر تعیین‌کنندهٔ نبوغ ادبی تروتسکی بود. او حتی در امور خاص نیز کارکرد منطق تاریخ را تشخیص می‌داد. این ویژگی به شخصیت‌پردازی‌های او از افراد، دقتی ویرانگر می‌بخشید. تروتسکی ویژگی‌های خاصِ شخصیت‌های آن‌ها را به منافع اجتماعی و گرایش‌های سیاسیِ گسترده‌تر مرتبط می‌ساخت.

این موهبت در شخصیت‌پردازی‌های تروتسکی از رهبران «انترناسیونال دوم» نمایان است. او تمامی چهره‌های بزرگ دوران پیش از ۱۹۱۴ را ملاقات کرده، با آن‌ها به گفتگو نشسته یا دست‌کم سخنانشان را شنیده بود: آگوست ببل، گئورگی پلخانف، کارل کائوتسکی، یولیوس مارتوف، ژان ژورس، رزا لوکزامبورگ، رودلف هیلفردینگ، ویکتور آدلر، کارل رنر و حتی رمزی مک‌دونالد. هرگاه تروتسکی در یک شخصیت سیاسی، حتی در میان مخالفانش، با ویژگی‌های برجسته‌ای روبه‌رو می‌شد، تحسین خود را پنهان نمی‌کرد. او در یادآوری ژورس، دربارهٔ این خطیب بزرگ نوشت: «او نیرویی عظیم به‌سانِ آبشاری خروشان را با ملاطفتی ژرف در هم آمیخته بود، که همچون بازتابی از یک فرهنگ معنوی والاتر در چهره‌اش می‌درخشید. او صخره‌ها را به سقوط وامی‌داشت، غرش می‌کرد و زمین‌لرزه به پا می‌کرد، ولی همواره  به دیگران گوش می‌داد.» 

پس از سپری کردن سال‌های ۱۹۰۷ تا ۱۹۱۴ در وین، برداشت او از رهبران حزب سوسیال‌دموکرات اتریش کاملاً متفاوت بود. تسلیم سیاسی آنان در سال ۱۹۱۴، از قبل در ویژگی‌های شخصیتی‌شان قابل مشاهده بود. سوسیال دموکرات‌های برجستهٔ اتریشی، مردانی فرهیخته بودند، اما تروتسکی در آنان «خودپسندی» و رگه‌ای از «کوته‌فکری» را تشخیص داد که « بیش از هر تیپ دیگری از تیپ انقلابی فاصله داشتند.» وقتی او به رنر گفت که انقلابِ بعدیِ روسیه قدرت را به پرولتاریا خواهد سپرد، پاسخ — که با «نزاکتی مهلک» بیان شد — مردی را آشکار کرد که «به همان اندازه از دیالکتیک انقلابی دور بود که محافظه‌کارترین فرعون مصر.» این ارزیابی با حمایتِ بعدیِ رنر از تصرف اتریش توسط نازی‌ها در سال ۱۹۳۸، به اثبات رسید. 

طعنهٔ ویکتور آدلر مبنی بر ترجیح پیشگویی‌های آخرالزمانی به ماتریالیسم تاریخی، هرچند به شوخی بیان شده بود، از نظر تروتسکی بیانگر نوعی شکاکیت بود که «همه‌چیز را تحمل می‌کرد»، به‌ویژه ناسیونالیسمی که قرار بود سوسیال دموکراسی اتریش را از درون بپوساند. 

در برابر این مجموعهٔ چهره‌ها، تروتسکی کارل لیبکنشت را قرار می دهد — نه یک نظریه‌پرداز، بلکه «مرد عمل»، شخصیتی پرشور و قهرمان‌منش، که از «شمّ سیاسیِ واقعی» و «شهامتی بی‌همتا در ابتکار عمل» برخوردار بود.

کارل لیبکنشت در گردهمایی‌ای در تیرگارتنِ برلین سخنرانی می‌کند، دسامبر ۱۹۱۸

سال ۱۹۱۷ با ورود تروتسکی به نیویورک، پس از اخراج از اروپا به دلیل روزنامه‌نگاری انقلابی و ضدجنگش، آغاز شد. این سال با بازگشت تروتسکی به پتروگراد و سازماندهیِ سرنگونی دولت موقت به پایان رسید. روایتِ تروتسکی از وقایع سال ۱۹۱۷ باید برای درمان حتی سرسخت‌ترین موردِ بدبینیِ سیاسی کافی باشد، که ریشه در این باور دارد که تغییر غیرممکن است، و اگر هم رخ دهد، تنها اوضاع را بدتر خواهد کرد. 

پس از آن، روایت تروتسکی از مذاکرات با دولت امپراتوری آلمان در برست-لیتوفسک می‌آید. نوعی فضای سورئال بر جو سیاسی حاکم بود: تروتسکی می‌نویسد: «شرایط تاریخ چنین مقدر کرد که نمایندگان انقلابی‌ترین رژیمی که بشریت تاکنون به خود دیده، بر سر همان میز دیپلماتیک بنشینند که نمایندگانِ مرتجع‌ترین قشر از میان تمامی طبقات حاکم نشسته‌اند.» این مذاکرات فشارهای شدیدی را در درون حزب بلشویک ایجاد کرد، چنان‌که جناح قابل‌توجهی با درخواست لنین برای پایان فوریِ جنگ، علی‌رغم شرایطِ سنگینِ آلمان‌ها، مخالفت می‌کردند. تروتسکی به دنبال این بود که از مذاکرات به عنوان ابزاری برای افشای ماهیتِ به‌شدت غارتگرانه امپریالیسم آلمان استفاده کند و از این طریق، روحیه‌یِ قیام را در میان طبقهٔ کارگر کشور تقویت نماید. با هدف جلوگیری از شکاف در حزب بلشویک، که در آن موضع لنین در اقلیتی آشکار قرار داشت، تروتسکی پیشنهاد کرد که هیئت نمایندگی بلشویک‌ها، بدون امضای پیمان صلح، پایان جنگ را اعلام کند. 

هیئت نمایندگی شوروی در برست-لیتوفسک، ۱۹۱۸. نشسته (از چپ): لِف کامنف، آدولف یوفه، آناستازیا بیتسنکو. ایستاده: و. لیپسکی، پِتریس استوچکا، لئون تروتسکی، لِف کاراخان.

پس از آنکه ارتش آلمان از شوکِ ناشی از اعلامیهٔ تروتسکی به خود آمد، تهاجم خود را از سر گرفت. اما اکنون، با رأی تعیین‌کننده‌ تروتسکی، لنین اکثریتی را که برای امضای پیمان با آلمان نیاز داشت، به دست آورد. بعدها، استالینیست‌ها تلاش کردند تا نقش تروتسکی در مذاکرات برست-لیتوفسک را ترکیبی از بی‌ملاحظگی و مخالفت با لنین جلوه دهند. اما نحوهٔ هدایت هوشمندانه و اصولی این مذاکرات از سوی تروتسکی، در روایتِ دقیقِ ارائه‌شده توسط الکساندر رابینوویچ در کتاب بلشویک‌ها در قدرت مستند و تأیید شده است. پژوهش آرشیویِ موشکافانه رابینوویچ نمونه‌ای از تعهد به حقیقت تاریخی است، ویژگی‌ای که به‌ندرت در حوزهٔ مطالعات شوروی یافت می‌شود. تمایل به تحریف تاریخ انقلاب بلشویکی و افترا بستن به رهبران آن، بیش از همه لنین و تروتسکی، مطمئن‌ترین راه برای رسیدن به کرسی‌های معتبر دانشگاهی و قراردادهای پرسود نشر کتاب است.

تروتسکی روابط سیاسی و شخصی پیچیدهٔ خود با لنین را در دوره‌ای ۲۰ ساله، از نخستین دیدارشان در لندن در سال ۱۹۰۲ تا هفته‌های پایانی همکاری‌شان در مخالفت با عملکرد استالین در مقام دبیرکل در زمستان ۱۹۲۲–۱۹۲۳، روایت می‌کند. تروتسکی اختلافات خود با لنین را پنهان نمی‌کند و لحن چاپلوسانهٔ و تقدیس‌مآبانه را که رژیم استالینیستی، در راستای منافع خود، پس از مرگ لنین در ۱۹۲۴ بر تمامی ارجاعات به او تحمیل کرد، رد می‌کند. تروتسکی می‌نویسد: «بله، لنین تا آنجایی که یک انسان می‌تواند نابغه باشد، نابغه بود. اما او یک ماشینِ محاسبه‌ خودکار نبود که هرگز اشتباهی نکند. او کمتر از هر کس دیگری در موقعیت او اشتباه می‌کرد؛ اما با این همه، او نیز اشتباه می‌کرد، و آن هم اشتباهاتی جدی، که متناسب با ابعادِ عظیمِ کارِ او بود.»

پنج فصلی که به جنگ داخلیِ پس از انقلاب اکتبر اختصاص یافته، بینش فوق‌العاده‌ای از چگونگیِ شکل‌گیریِ ارتش سرخ و نحوهٔ دستیابی آن به پیروزی ارائه می‌دهد. این بخش نیازمندِ مطالعه‌ای دقیق است، زیرا درس‌هایی در بر دارد که ممکن است در سال‌های پیشِ رو بسیار ارزشمند باشند. روایتِ تروتسکی به دلیل ترکیبِ ابعادِ سیاسی، سازمانی و عملیاتیِ هدایت جنگ در نثری فشرده و زنده، متمایز است. او که هم به عنوانِ شخصیت اصلی و هم به عنوانِ مورخ می‌نویسد، بدون ذره‌ای خودستایی، توضیح می‌دهد که فرماندهیِ نظامیِ انقلابی واقعاً مستلزم چیست.

لئون تروتسکی در حال سخنرانی برای سربازان ارتش سرخ در دوران جنگ داخلی پس از انقلاب روسیه

تروتسکی هیچ آموزش نظامیِ قبلی نداشت. او یک روزنامه‌نگار و یک تبعیدیِ انقلابی بود. اما در پی فروپاشیِ ارتش تزاری و در میان هرج‌ومرجی گسترده، تحت محاصره، در برابر ارتش‌های متعددِ سفید (ضدانقلاب) و نیروهای مداخله‌گرِ خارجی، ارتشی با حدود ۵ میلیون نفر را از هیچ بنا کرد و در کمتر از سه سال آن را به پیروزی رساند. با هر معیارِ معقولِ تاریخی، این دستاوردی خارق‌العاده است. تروتسکی قادر بود در موقعیت‌هایِ هرج‌ومرجِ نهادی مداخله کند، دو یا سه تصمیمِ ساختاری که اهمیت داشتند را شناسایی کند، آن‌ها را در برابرِ مقاومت‌ها اعمال کند، افرادِ لایق برای اجرای آن‌ها را بیابد و کلِ ارتش را از طریقِ انرژیِ فردی و اقتدارِ سیاسیِ خود سرپا نگه دارد. قطارِ زرهیِ او نمادِ این امر بود: این قطار همزمان یک مقرِ فرماندهیِ سیار، یک چاپخانه، یک دادگاه، یک انبارِ تدارکات و یک ابزارِ سیاسیِ اعمالِ اقتدار بود. 

لئون تروتسکی در جریان جنگ داخلی ۱۹۲۰، از روی قطار زرهی خود سخنرانی می‌کند

فصل‌های پایانی زندگی من، که بر مبارزاتِ درون حزب بلشویک تمرکز دارند، صریح‌ترین بخش‌های جدلیِ این اثر هستند. لحن گذشته‌نگرِ خاطره‌نویس قاطعانه به لحنی مبارزه‌جویانه بدل می‌شود. تروتسکی به رویدادهایی می‌پردازد که طی شش سالِ پیش از آن رخ داده بودند و مبارزه‌ای سیاسیِ همچنان در جریان را بازگو می‌کنند. این بخش با آخرین مرحلهُ بیماری لنین در سال ۱۹۲۳ آغاز می‌شود و با اخراج تروتسکی از اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۹ به پایان می‌رسد. تروتسکی در این فصل‌ها به این پرسش پاسخ می‌دهد: «چگونه قدرت را از دست دادی؟» از نظر کسانی که، چه در زمان تروتسکی و چه تا به امروز، نگرش‌شان به سیاست در چارچوب‌های عمل‌گرایانه‌ی مرسوم شکل گرفته است، از دست دادن قدرت معمولاً پیامدِ اشتباهات و ناتوانی در انجام مانورهای ماهرانه و به‌موقع تلقی می‌شود. 

اما همان‌طور که تروتسکی توضیح داد، از دست دادن قدرت سیاسی «همانند گم کردن یک ساعت یا دفترچه یادداشت نیست.» به‌ویژه هنگامی که تحولات قدرت سیاسی در دوره‌ها یا مراحل مختلف یک انقلاب تحلیل می‌شود، علل صعود و سقوط جریان‌ها و افراد را باید در شرایط عینی جستجو کرد. فوران نیرومند مبارزه طبقاتی در روسیه در سال ۱۹۱۷، تروتسکی و لنین را از گمنامی به اوج قدرت رساند. این دگرگونی در وضعیت سیاسی و شخصی آن‌ها با چنان سرعت حیرت‌انگیزی رخ داد که لنین در شب قیام بلشویکی به تروتسکی گفت: «Es schwindelt» [«سرگیجه‌آور است»]. فرآیند معکوس و طولانی‌مدت‌ترِ ایستایی سیاسی، رکود و افول شور انقلابی — که محصول شکست‌های وارد شده بر طبقه کارگر اروپا در فراسوی مرزهای اتحاد جماهیر شوروی، انزوا و فرسودگی سیاسی پرولتاریا، بوروکراتیک شدن دولت و حزب حاکم، و تقویت لایه خرده‌بورژوا پس از اتخاذ سیاست اقتصادی نوین (NEP) در سال ۱۹۲۱ بود — زمینه‌سازِ کاهش نفوذ و قدرت تروتسکی شد.

حتی پیش از آنکه استالین، مبارزه علیه تروتسکی و استراتژی بین‌المللیِ انقلاب مداوم را با برنامه مرتجعانه‌ی سوسیالیسم در یک کشور همراه سازد، تغییری محسوس در حال و هوای سیاسی و سبک زندگی رهبری حزب پدید آمده بود. جوّی از خودپسندی، ابتذال و انحطاط اخلاقی فراگیر شد که نشانگر تغییری در توازن قوای درون حزب بود. تروتسکی در فراز درخشانی اشاره می‌کند که گفتگوهای غیررسمی میان سایر اعضای دفتر سیاسیِ حاکم، هنگامی که او وارد اتاق می‌شد، ناگهان متوقف می‌شد. او می‌نویسد: «به تعبیری، این نشانه‌ی قطعیِ آن بود که من شروع به از دست دادن قدرت کرده بودم.» البته مرگ لنین، عامل عمده‌ای در انزوای تروتسکی بود. همکاری آن‌ها در اعمال رهبری، خود یک عامل عینیِ قدرتمند در توازن قوا بود. اما حتی نادژدا کروپسکایا، بیوه‌ی لنین، در سال ۱۹۲۶ با تأمل اظهار داشت که چه‌بسا خود لنین نیز در رژیم بوروکراتیزه‌شده به زندان افکنده می‌شد.»

در فضای ارتجاع بوروکراتیک بود که کارزار افترا علیه تروتسکی به راه افتاد. این کارزار که با دروغِ «دست‌کم گرفتن دهقانان» توسط تروتسکی آغاز شد، با هدف درهم‌شکستن شخص تروتسکی، مشروعیت‌بخشی به گسست از برنامه انقلاب اکتبر و چشم‌انداز انقلاب مداوم، و جایگزین ساختن منافع طبقه کارگر شوروی و بین‌الملل با منافع بوروکراسی ملی‌گرا به رهبری استالین صورت گرفت.

عکس آوریل ۱۹۲۵کرملین، رهبران ارشد شوروی را پس از مرگ لنین نشان می‌دهد. از چپ به راست: ژوزف استالین (دبیرکل حزب کمونیست)، الکسی ریکوف (رئیس دولت)، لِف کامنف (معاون رئیس دولت) و گریگوری زینوویف (رئیس کمینترن).

تروتسکی مراحل مختلف مبارزاتی را که در درون حزب کمونیست جریان داشت، بازگو می‌کند. در سراسر این مبارزه، صحتِ نقد سیاست‌های رژیم استالینیستی توسط تروتسکی و اپوزیسیون چپ، با رویدادها تأیید شد. استالین هیچ راهی جز سرکوب برای مقابله با استدلال‌های اپوزیسیون نداشت، سرکوبی که با اخراج تروتسکی و حامیانش از حزب کمونیست و انترناسیونال کمونیستی در سال ۱۹۲۷، تبعید تروتسکی به آلما آتا در سال ۱۹۲۸ و سرانجام، اخراج او از اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۲۹ به اوج خود رسید.

تروتسکی زندگی‌نامهٔ خودش را با فصلی تحت عنوان «سیاره‌ای بدون ویزا» به پایان رساند. تروتسکی پس از اخراج از اتحاد جماهیر شوروی، تلاش کرد تا حق ورود به یکی از کشورهای اروپای غربی را به دست آورد. پس از آنکه رئیس پارلمان (Reichstag ) آلمان اعلام کرد که آلمان به او پناهندگی خواهد داد، تروتسکی درخواست ویزا کرد. اما دولت بی‌درنگ اظهارات رئیس رایشتاگ را رد کرد و به تروتسکی اجازهٔ ورود به آلمان داده نشد. درخواست‌های او برای دریافت ویزا از توسط بریتانیا، فرانسه و نروژ نیز رد شدند. او نوشت: «باید اعتراف کنم که موضع‌گیری دموکراسی‌های اروپای غربی در مورد مسئلهٔ حق پناهندگی، گذشته از جنبه‌های دیگر، لحظات مفرح اندکی برایم فراهم کرد. گاهی به نظر می‌رسید که در حال تماشای یک نمایش کمدیِ تک‌پرده‌ای پان‌اروپایی درباره اصول دموکراسی هستم.»

در پاسخ به کسانی که می‌پرسیدند تروتسکی چگونه توانست با سقوط خود از قدرت کنار بیاید، او توضیح داد: «من فرآیند تاریخی را با محکِ سرنوشت شخصی خود نمی‌سنجم. برعکس، سرنوشت خویش را به‌طور عینی ارزیابی می‌کنم و آن را تنها از آن رو به‌گونه‌ای ذهنی می‌زیم که به‌طور جدایی‌ناپذیر با مسیر تحول اجتماعی گره خورده است.» او زندگی‌اش را یک تراژدی نمی‌دانست، بلکه می‌گفت: «من این را صرفاً تغییری میان دو فصلِ انقلاب می‌دانم.»

اما خودِ انقلاب چه؟ آیا موجه بود؟ چه دستاوردی داشت؟ تروتسکی این ارزیابی‌ را ارائه داد:

طبقهٔ کارگر در روسیه، تحت رهبری بلشویک‌ها، دست به تلاشی زد تا زندگی را چنان از نو سازمان دهد که امکانِ گرفتار شدنِ بشریت در این حملات دوره‌ایِ جنون محض را منتفی کند و پایه‌های فرهنگی والاتر پی‌ریزی شود. این معنای انقلاب اکتبر بود. البته، مسأله‌ای که  این انقلاب پیش روی خود نهاده بود، هنوز حل نشده است. اما در ذاتِ خود، این مسأله مستلزم چندین دهه زمان است. به‌علاوه، انقلاب اکتبر را باید مبدأ جدیدترین مرحلهٔ تاریخِ بشریت به‌عنوان یک کل، دانست.

چاپ آلمانی زندگی من درست در همان ماهی منتشر شد که تروتسکی پنجاهمین سالگرد تولدش را جشن می‌گرفت. با وجود دستاوردهای سترگ او به عنوان یکی از رهبران اصلی انقلاب بلشویکی ۱۹۱۷، بنیان‌گذار ارتش سرخ و «سازمان‌دهندهٔ پیروزی» در جنگ داخلی، بزرگ‌ترین دستاورد تروتسکی، هم به عنوان یک نویسنده و هم به عنوان یک انقلابی، هنوز در پیش بود. تروتسکی در طول چهار سال اقامت در بویوک‌آدا، نه تنها تاریخ انقلاب روسیه را نوشت، بلکه مجموعه‌ای از مقالات سیاسی را نیز به رشتهٔ تحریر درآورد که در آن‌ها با دوراندیشیِ بی‌نظیری، تهدید ناشی از ظهور فاشیسم در آلمان را تحلیل کرد. او سیاست فوق‌چپ‌گرایانهٔ «فاشیسم اجتماعی» را که توسط حزب کمونیست آلمان (KPD) و انترناسیونال کمونیستی تحت رهبری استالین ترویج می‌شد، به باد انتقاد ویرانگر گرفت.

 پس از به قدرت رسیدن هیتلر در سال ۱۹۳۳ که پیامد سیاست‌های فاجعه‌بار استالینیست‌ها بود، تروتسکی فراخوان تشکیل انترناسیونال چهارم را صادر کرد. در ژوئیهٔ ۱۹۳۳، تروتسکی سرانجام مجوز ورود به فرانسه را دریافت کرد، کشوری که در سال ۱۹۳۵ مجبور به ترک آن شد. دولت نروژ به او اجازه داد تا وارد آن کشور شود. در اوایل اوت ۱۹۳۶، تروتسکی نگارش انقلابی که به آن خیانت‌شد را به پایان رساند که تا به امروز بزرگ‌ترین تحلیل از انحطاط دولت کارگری شوروی و ماهیت ضدانقلابی رژیم استالینیستی به‌شمار می‌رود.

در ۲۱ مارس ۱۹۳۳، روز پوتسدام، رئیس‌جمهور پل فون هیندنبورگ (سمت راست) انتصاب رهبر نازی، آدولف هیتلر، را به عنوان صدراعظم آلمان می‌پذیرد [Photo by Theo Eisenhart/Bundesarchiv, Bild 183-S38324 / CC BY-NC-SA 3.0]

 این تحلیل نشان داد که بقای دولت کارگری مستلزم سرنگونی بوروکراسی شوروی و برقراری مجدد دموکراسی کارگری از طریق یک انقلاب سیاسی است. در عرض چند هفته، محکومیت رژیم توسط تروتسکی با برگزاری اولین محاکمه از سه محاکمه مسکو به اثبات رسید،  که آغازگر دوران ترور و نابودیِ نسل‌کشانه‌ی تقریباً تمامی کادر بلشویسم، رهبران سوسیالیستِ طبقه کارگر و پیشرفته‌ترین نمایندگانِ روشنفکران سوسیالیست بودند.

 تحت فشار رژیم استالینیستی، دولت سوسیال‌دموکرات نروژ، تروتسکی را در انزوا قرار داد تا او نتواند به دروغ‌های هولناکی که از مسکو پخش می‌شد و مدعی بود که تروتسکی عامل فاشیسم است، پاسخ دهد. در ماه دسامبر، دولت مکزیک به رهبری رئیس‌جمهور لازارو کاردناس به تروتسکی پناهندگی داد. تروتسکی و ناتالیا سدووا در ۹ ژانویه ۱۹۳۷ وارد مکزیک شدند. او بلافاصله بیانیه‌ای علنی در محکومیت محاکمات مسکو صادر کرد و خواستار تشکیل یک «دادگاه متقابل» بین‌المللی شد. در سخنرانی‌ای که در ۳۰ ژانویه به زبان انگلیسی ایراد شد و روی فیلم ضبط و حفظ شده است، تروتسکی اعلام کرد:

دادگاه استالین علیه من بر اساس اعترافات دروغی بنا شده است که با روش‌های تفتیش عقاید مدرن و به نفع دار و دسته حاکم از متهمان اخذ شده‌اند. در تاریخ هیچ جنایتی از نظر نیت یا شیوهٔ اجرا هولناک‌تر از محاکمات مسکو علیه زینوویف-کامنف و رادک-پیاکوف نبوده است . این محاکمات نه از کمونیسم و نه از سوسیالیسم، بلکه از استالینیسم، یعنی از استبداد غیرقابل توجیه بوروکراسی بر مردم نشأت می‌گیرند! 

وظیفه اصلی من اکنون چیست؟ آشکار کردن حقیقت. نشان دادن و اثبات اینکه جنایتکاران واقعی در زیر ردای شاکیان پنهان شده‌اند.

تروتسکی اعلام کرد که برگزاری یک محاکمهٔ متقابل «برای پاکسازیِ فضا از میکروب‌های فریب، افترا، جعل و پرونده‌سازی که منشأشان پلیس استالین، کاگ‌ب، که به سطح گشتاپوی نازی سقوط کرده ضروری است.»[۹]

کمیسیونی برای تحقیق به ریاست فیلسوف آمریکایی، جان دیویی، تشکیل شد. این کمیسیون به کویوآکان، جایی که تروتسکی در ویلایی متعلق به دیوارنگار بزرگ، دیه‌گو ریورا، زندگی می‌کرد سفر کرد. در جلساتی که از ۱۰ تا ۱۷ آوریل برگزار شد، تروتسکی به پرسش‌های اعضای کمیسیون پاسخ داد و سراسر دوران فعالیت سیاسی خود را بازبینی کرد. او در بیانیهٔ پایانی خود، که به زبان انگلیسی ایراد کرد، چنین گفت:

تجربه‌ی زندگی من، که آکنده از موفقیت‌ها و شکست‌ها بوده است، نه‌تنها ایمانم را به آیندهِ روشن و درخشان بشریت از بین نبرده، بلکه برعکس، آن را با روحیه‌ای تزلزل‌ناپذیر آبدیده کرده است. این ایمان به عقل، به حقیقت و به همبستگی انسانی را که در هجده‌سالگی با خود به محله‌های کارگری شهر ولایتی نیکولایف در روسیه بردم – به تمامی و بی‌کم‌وکاست حفظ کرده‌ام.[۱۰]

در دسامبر ۱۹۳۷، کمیسیون پس از بررسی جامع شهادت تروتسکی و مجموعه‌ای وسیع از اسناد و متن محاکمات مسکو، یافته‌های خود را منتشر کرد. این کمیسیون تروتسکی را «بی‌گناه» اعلام کرد و محاکمات مسکو را «پرونده‌سازی‌های ساختگی» نامید. 

تصویر لئون تروتسکی در حال مشاوره با وکیلش، آلبرت گلدمن، در جریان جلسات کمیسیون دیویی در کویوآکان مکزیک، به همراه همسرش ناتالیا در سمت چپ او

با وجود رأی کمیسیون دیویی ( کمیسیون تحقیق به این نام شناخته می‌شد)، بسیاری از روشنفکران لیبرال همچنان به تایید اعتبار قضاییِ  محاکمات مسکو ادامه دادند. آن دوران، دوران «جبهه خلق» بود، ائتلاف میان لیبرالیسم و پلیس مخفی شوروی. روشنفکران لیبرالِ طبقه متوسط، در ازای حمایت استالینیست‌ها از دولت‌های سرمایه‌داری در اروپا و ایالات متحده، بر قتل انقلابیون توسط رژیم شوروی صحه گذاشتند.

 در حالی که تروتسکی برای تأسیس «انترناسیونال چهارم» آماده می‌شد، رژیم استالینیستی کارزار خشونت‌آمیزی را علیه رهبری آن آغاز کرد. در ژوئیه ۱۹۳۷، اروین ولف، که در نروژ از نزدیک با تروتسکی همکاری می‌کرد، توسط پلیس مخفی شوروی ربوده و به قتل رسید. دو ماه بعد، ایگناس ریس، که از کاگ‌ب جدا شده و همبستگی خود را با انترناسیونال چهارم اعلام کرده بود، در سوئیس ترور شد. در فوریه ۱۹۳۸، لِف سدوف، پسر و نزدیک‌ترین همکار سیاسی تروتسکی، در پاریس به قتل رسید. در ژوئیه ۱۹۳۸، رودلف کلمنت نیز در پاریس، تنها دو ماه پیش از برگزاری کنگرهٔ مؤسسِ برنامه‌ریزی‌شدهٔ در پاریس که او دبیر آن بود ترور شد.

منشی‌های تروتسکی، رودلف کلمانت و اروین وُلف، جداشده از گ.پ.بو ایگناس ریس، و پسر تروتسکی و نزدیک‌ترین همکار او، لئون سدوف — همگی به دست گ.پ.یو به قتل رسیدند.

در بحبوحهٔ تمامی این رویدادهای تراژیک، تروتسکی آنچه را که مهم‌ترین وظیفهٔ زندگی خود می‌دانست به انجام رسانند: دفاع از برنامهٔ سیاسی مارکسیسم و تضمین بقای جنبش سوسیالیستی در میان نسل جدیدی از کارگران و جوانان. تا دههٔ ۱۹۳۰، هیچ کس دیگری برای برافراشتن پرچم انقلاب سوسیالیستی جهانی و منتقل کردن آن به نسل‌های بعد باقی نمانده بود. تروتسکی در یادداشتی در دفتر خاطرات خود به تاریخ ۲۵ مارس ۱۹۳۵ نوشت که نقش او در قیام ۱۹۱۷ و جنگ داخلی متعاقب آن، اگرچه قطعاً مهم بود، اما لزوماً «غیرقابل جایگزینی» نبود. این نویسنده [دیوید نورث] تمایلی به موافقت با این ارزیابی ندارد. شواهد فراوانی وجود دارد که نقش تروتسکی در تسخیر قدرت و جنگ داخلی از اهمیتی تعیین‌کننده برخوردار بود. اما هرچند این موضوع ممکن است محل بحث و مناقشهٔ تاریخی باشد، ارزیابی تروتسکی از نقش خود در دههٔ ۱۹۳۰، از منظر دفاع از مارکسیسم و آیندهٔ سوسیالیسم، کاملاً موجه بود.

اما اکنون کار من به معنای واقعی کلمه «غیرقابل جایگزین» است. این ادعا مطلقاً از سر تکبر نیست. فروپاشی دو انترناسیونال، مشکلی را ایجاد کرده است که هیچ‌یک از رهبران این انترناسیونال‌ها مطلقاً برای حل آن مجهز نیستند. فراز و نشیب‌های سرنوشت شخصی من، مرا با این مشکل مواجه کرده و با تجربه‌ای مهم برای مقابله با آن مسلح ساخته است. هیچ‌کس جز من نیست که مأموریت مسلح کردن نسل جدید با روش انقلابی را، مستقل از رهبران انترناسیونال دوم و سوم، به انجام برساند. و من کاملاً با لنین (یا بهتر بگویم تورگنیف) موافقم که بدترین گناه، بیش از ۵۵ سال سن داشتن است! من حداقل به حدود پنج سال کار بدون وقفه نیاز دارم تا تداوم این  میراث و جانشینی سیاسی آن را تضمین کنم.[۱۱]

تروتسکی کمی بیش از پنج سال دیگر فرصت داشت. او در ۲۱ اوت ۱۹۴۰ بر اثر جراحات ناشی از حملهٔ یک قاتل استالینیست درگذشت. این جنایت، طبقهٔ کارگر بین‌المللی را از آخرین رهبر بازماندهٔ انقلاب اکتبر و بزرگ‌ترین نمایندهٔ برنامه و سنت مارکسیستی کلاسیک محروم ساخت. هیچ‌ فرد دیگری زنده‌ نمانده بود که از نظر تجربه، چه رسد به نبوغ سیاسی، با تروتسکی برابری کند. اما کاری که او در سال‌های پایانی زندگی‌اش انجام داد، جنبش مارکسیستی را از نابودی نجات داد. تروتسکی بین تکمیل زندگی‌نامه‌اش و ترورش در سال ۱۹۴۰، انترناسیونال چهارم را بنیان نهاد و وظایف اساسی جنبش سوسیالیستی در عصر مدرن را مدون کرد.

تروتسکی که ۱۶ سال بیش از لنین زیست، رویدادهای بزرگ سیاسی‌ای را که مسیر مبارزه طبقاتی را در سراسر قرن بیستم و تا قرن بیست و یکم رقم زدند، تحلیل کرد، در برابر آن‌ها موضع گرفت و حتی آن‌ها را پیش‌بینی نمود. تروتسکی آن‌قدر زنده ماند تا شاهد انحطاط اتحاد جماهیر شوروی، ظهور فاشیسم، گندیدگی فراگیر دموکراسی بورژوایی، خیانت جنبش‌های ناسیونالیستی بورژوایی در کشورهای مستعمره و نیمه‌مستعمره، صعود امپریالیسم آمریکا به جایگاه سلطه جهانی و سرانجام، آغاز جنگ جهانی دوم باشد. رویداد آخر، فرضیهٔ مرکزی تئوری «انقلاب مداوم» را تأیید کرد: اینکه تنها پاسخ استراتژیکِ ممکن به تناقضات سرمایه‌داری جهانی و سیستم دولت-ملت، انقلاب سوسیالیستی جهانی است.

این وظیفهٔ از نظر تاریخیِ ضروری که بقای بشریت به تحقق آن وابسته است، مستلزم حل بحران رهبری انقلابی در طبقهٔ کارگر است. انترناسیونال چهارم، حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی، برای انجام این وظیفه تأسیس شد. تروتسکی، صرف‌نظر از نتیجهٔ جنگ، دوره‌ای طولانی از تلاطم‌های انقلابی و ضدانقلابی را پیش‌بینی می‌کرد. او با دوراندیشی  و بصیرتی حیرت‌انگیز در مه ۱۹۴۰ نوشت:

دنیای سرمایه‌داری هیچ راه برون‌رفتی ندارد، مگر آنکه یک احتضار طولانی را راه برون‌رفت بدانیم. باید خود را برای سالیان دراز، اگر نه دهه‌ها، جنگ، قیام‌ها، وقفه‌های کوتاه آتش‌بس، جنگ‌های تازه و قیام‌های تازه آماده کرد. یک حزب انقلابی جوان باید بر این چشم‌انداز استوار باشد. تاریخ فرصت‌ها و امکانات کافی در اختیار آن قرار خواهد داد تا خود را بیازماید، تجربه بیندوزد و به پختگی برسد. هرچه صفوف پیش‌قراولان سریع‌تر در هم ادغام شوند، دوران این تشنجات خونین کوتاه‌تر خواهد شد و سیارهٔ ما ویرانی کمتری متحمل خواهد شد. اما  این مسئلهٔ بزرگ تاریخی، تحت هیچ حالتی حل نخواهد شد، مگر آنکه یک حزب انقلابی در رأس پرولتاریا قرار گیرد. مسئلهٔ آهنگ‌ تحولات و فواصل زمانی از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است؛ اما نه چشم‌انداز کلی تاریخی ما را تغییر می‌دهد و نه جهت‌گیری سیاسی ما را. نتیجه‌گیری ساده است: باید کار آموزش و سازماندهی پیش‌قراولان پرولتاریا را با نیرویی ده‌چندان ادامه داد. وظیفهٔ انترناسیونال چهارم دقیقاً در همین نهفته است [۱۲]

این چشم‌انداز که ۸۶ سال پیش تدوین شده، امروزه با قدرتی حتی بیشتر بر دنیای معاصر صدق می‌کند. و به همین دلیل است که تروتسکی، این چهرهٔ سترگ تاریخ قرن بیستم، همچنان حضوری عظیم در سیاست قرن بیست و یکم دارد. نام او تئوری (انقلاب مداوم)، استراتژی (انقلاب سوسیالیستی جهانی) و سازمان (انترناسیونال چهارم) مارکسیسم به‌مثابه جنبش انقلابی طبقه کارگر در دنیای معاصر را تداعی می‌کند. تروتسکیسم، مارکسیسمِ قرن بیست و یکم است.

شبح تروتسکی و تروتسکیسم، نخبگان حاکم و ملازمانِ روزنامه‌نگار و دانشگاهی‌شان را تسخیر کرده است. آن‌ها هرگز انقلاب اکتبر را فراموش نخواهند کرد و تروتسکی هرگز به خاطر رهبری آن بخشیده نخواهد شد.

 زندگی‌نامه‌هایی که زندگی تروتسکی را محکوم، کوچک‌ جلوه داده و تحریف می‌کنند، از ارکان ثابت صنعت نشر هستند. آثار اساتید بریتانیایی، رابرت سرویس، ایان تاچر و جفری سواین، نمونه‌های شاخص این ژانر به شمار می‌روند. این آثار درستیِ گفتهٔ تروتسکی را ثابت می‌کنند: «آنچه آدم را در مواقعی که افکار عمومی به‌شدت جریحه‌دار می‌شود، شگفت‌زده می‌کند، ظرفیت انسان برای دروغ گفتن است.» باید گفت که سرویس و تاچر در این عرصه سطحی از مهارت ــ یا شاید بهتر باشد گفته شود وقاحت ــ از خود نشان می‌دهند که حقیقتاً استثنایی است. سرویس با هدف تأکید بر پیشینه یهودی تروتسکی، نام کوچک او را از لِف به لیبا تغییر می‌دهد. تاچر نیز به همین منظور، در نام خانوادگی تروتسکی دست می‌برد. او مکرراً از تروتسکی با نام «برونشتاین» یاد می‌کند؛ نامی که این انقلابی پس از پذیرش نام مستعار سیاسی‌اش در سال ۱۹۰۲ که با آن در جهان مشهور شد، دیگر هرگز از آن استفاده نکرد. تاچر همچنین هرگاه جابه‌جایی تروتسکی از یک تبعیدگاه به تبعیدگاهی دیگر را توصیف می‌کند، از نام خانوادگی برونشتاین استفاده می‌کند. این «یهودی سرگردان» را بنگرید! الهام‌بخش این نمونه از افترازنی ادبی، کسی جز همان وینستون چرچیلِ پیش‌تر یادشده نیست که مقاله‌ای را به این انقلابی تبعیدی با عنوان «لئون تروتسکی، ملقب به برونشتاین» اختصاص داد.

پایدارترین مضمون در بی‌اعتبار کردن تروتسکی، ترسیم چهره‌ای عمیقاً معیوب و حتی نفرت‌انگیز از اوست، که ادعا می‌شود تکبر روشنفکرانه و تحقیرِ تمسخرآمیزِ همرزمانش در رهبری حزب، علت اصلی سقوط او بوده است. در سراسر تاریخ‌نگاریِ زندگی‌نامه‌های تروتسکی، هیچ حکایتی دربارهٔ او به اندازهٔ ماجرای غرق شدن  او در مطالعهٔ یک رمان فرانسوی در جلسات رهبری حزب بازگو نشده است، حکایتی که قرار است بی‌اعتنایی او به وظایف روزمره و پیش‌پاافتاده را القا کند.  

تصویری که این داستان القا می‌کند، تصویری چشمگیر است: رهبران حزب، گرد هم آمده‌اند و دستور جلسه را بررسی می‌کنند. تروتسکی آنجاست، اما بی‌حوصله و بی‌تفاوت غرق در مطالعهٔ یک رمان، آن هم نه یک رمان روسی، بلکه یک رمان فرانسوی. چه نمایشِ متظاهرانه‌ای از برتری فرهنگی! چه چیزی بهتر از این می‌توانست برای برانگیختن خصومت دیگران طراحی شده باشد؟ تنها یک مشکل با این داستان وجود دارد. این داستان چیزی جز یک افسانهٔ سیاسی نیست که در اصل توسط مخالفان جناحیِ تروتسکی ساخته و پرداخته شده است. حتی یک بازگویی از داستان رمان فرانسوی وجود ندارد که برای این نقضِ پروتکلِ دفتر سیاسی توسط تروتسکی یک شاهد عینی معرفی کند، یا هرگونه مدرک مستند معتبر دیگری برای اثبات آن ارائه دهد.

 در مشهورترین روایتِ این داستان که زمینه‌ را برای تکرارِ بی‌پایانش ایجاد کرد، به ماهیتِ ساختگیِ آن اذعان شده است. دویچر در پیامبرخلع‌سلاح‌شده، دومین جلد از زندگی‌نامه‌اش دربارهٔ تروتسکی که در سال ۱۹۵۹ منتشر شد، ادعا کرد که این داستان را در جریان دیداری از مسکو شنیده است. او شخصِ گویندهٔ این داستان را معرفی نمی‌کند و بلافاصله در صحتِ آن تردید روا می‌دارد و می‌نویسد: «حتی اگر این حکایت ساختگی باشد، به‌خوبی ساخته شده است: چیزی از خُلق‌وخوی آن مرد را منتقل می‌کند.»[۱۳] 

در بازگویی‌های متعددِ بعدی این روایت، سلبِ مسئولیتِ دویچر نادیده گرفته می‌شود. آن حکایتِ «خوب اختراع‌شده»، به یک واقعیتِ غیرقابل‌انکار و کیفرخواستی غیرقابل‌پاسخ تبدیل شده است. ابهامات و تناقضاتِ داستان مسکوت گذاشته می‌شوند. گاهی صحنهٔ بی‌ادبیِ تروتسکی، کمیتهٔ مرکزی معرفی می‌شود. روایت‌های دیگر ادعا می‌کنند که این اتفاق در محیطِ کوچک‌تر و صمیمانه‌ترِ دفتر سیاسی رخ داده است. اهمیتی ندارد. آن داستانِ «خوب اختراع‌شده» به هدفش می‌رسد. اولاً این داستان، تروتسکی را معمارِ سقوط خودش جلوه می‌دهد. ثانیاً، ماهرانه سطح والای فرهنگی و انترناسیونالیسمِ سوسیالیستیِ تروتسکی را علیه خود او به کار می‌گیرد. آیا اگر به‌جای رمان فرانسوی، یک رمان روسی در دستش قرار می‌گرفت، این داستان همان تأثیر را می‌داشت؟ ثالثاً، توجه را از مسائل سیاسی‌ای که در زندگی من تشریح شده و زمینه‌ساز سقوط او از قدرت بودند، منحرف می‌کند.  

در تحلیل نهایی، دروغ‌پردازی‌های علیه تروتسکی، با هدف بی‌اعتبار کردن سوسیالیسم، و در نتیجه، خودِ امکانِ وجودِ بدیلی برای سرمایه‌داری صورت می‌گیرند. زندگی و اندیشه‌های سیاسی تروتسکی گواهی بر این واقعیت است که انحطاط اتحاد جماهیر شوروی اجتناب‌ناپذیر نبود؛ اینکه استالینیسم نفیِ ارتجاعیِ سوسیالیسم بود، و اینکه بدیلی در برابر دیکتاتوریِ بی‌رحمانه‌ای که سرانجام به انحلال دولت کارگری و احیای سرمایه‌داری انجامید، وجود داشت. استراتژی و برنامه‌ای که تروتسکی برای آن جنگید، تجسم همان بدیل بود. 

لئون تروتسکی

زندگی من همچنین می‌توانست، عنوان عصر ما را بر خود داشته باشد. حتی با گذشت یک قرن، این زندگی‌نامه هنوز تحت‌الشعاعِ تحولات تاریخی قرار نگرفته است. ما در جهانی زندگی می‌کنیم که تروتسکی آن را  به خوبی درک می‌کرد. فناوری پیشرفت عظیمی کرده است، اما مشکلات در ماهیت خود همانند و در مقیاس بسیار وخیم‌تر شده‌اند. هرچند احتضار این نظام اجتماعی بیش از آنچه تروتسکی انتظار داشت به درازا کشیده است، اما پیش‌بینی تاریخی او همچنان اعتبار خود را حفظ کرده است. نظام سرمایه‌داری باید جای خود را به سوسیالیسم بدهد. 

سخن را با این گفتهٔ تروتسکی به پایان می‌بریم: «این حقیقت آن‌چنان روشن است که حتی اساتید تاریخ نیز آن را درک خواهند کرد، هرچند تنها پس از گذشت سالیان بسیار.» 


[۱]

۲۰ آوریل ۱۹۳۰.

[۲]

«لئو تروتسکی یا دیالکتیک انقلاب»، نشریهٔ دیه لیتراریشه ولت (جهان ادبی)، ۳ ژانویهٔ ۱۹۳۰. 

[۳]

Revue des sciences politiques،(«مجلهٔ علوم سیاسی») جلد ۵۴، ۱۹۳۱، ص. ۱۵۰.

[۴]

ژوئن ۱۹۳۰، ص. ۴۷۴.

[۵]

نوشته‌های لئون تروتسکی ۱۹۲۹، (نیویورک: پت‌فایندر، ۱۹۷۵)، ص. ۳۶.

[۶]

همان، ص. ۳۷.

[۷]

همان، ص. ۴۳.

[۸]

پیامبر خلع‌سلاح‌شده – تروتسکی: ۱۹۲۹-۱۹۴۰ (نیویورک: کتاب‌های وینتج، ۱۹۶۵)، صص. ۲۲۱-۲۲.

[۹]

نوشته‌های لئون تروتسکی ۱۹۳۶-۳۷ (نیویورک: پت‌فایندر، ۱۹۷۸)، ص. ۱۷۹.

[۱۰]

پرونده لئون تروتسکی (نیویورک: انتشارات مریت، ۱۹۶۸)، صص. ۵۸۴-۸۵.

[۱۱]

خاطرات تبعید (نیویورک: آتنیوم، ۱۹۶۳)، ص. ۴۷.

[۱۲]

نوشته‌های لئون تروتسکی ۱۹۳۹-۴۰ (نیویورک: پت‌فایندر، ۱۹۷۳)، ص. ۲۱۸.

[۱۳]

پیامبر خلع‌سلاح‌شده : تروتسکی ۱۹۲۱-۲۹، نیویورک: کتاب‌های وینتج، ۱۹۶۵، صص. ۲۴۹-۵۰ [تأکید افزوده شده است].