فارسی

گزارش به نهمین کنگره حزب برابری سوسیالیستی

ارزیابی دهه انقلاب سوسیالیستی و وظایف حزب برابری سوسیالیستی

 ما در اینجا گزارش افتتاحیهٔ نهمین کنگرهٔ حزب برابری سوسیالیستی (ایالات متحده) را که توسط دیوید نورث، دبیر ملی حزب ارائه شد، منتشر می‌کنیم. این کنگره از ۲ تا ۷ اوت ۲۰۲۶ برگزار شد. این گزارش، نخستین قطعنامه با عنوان «حزب برابری سوسیالیستی و مبارزه علیه جنگ امپریالیستی» را معرفی کرد که به اتفاق آرا به تصویب رسید.

نقطه عطف تاریخی

۱. نهمین کنگره حزب برابری سوسیالیستی در نقطه عطفی بحرانی در تاریخ سیاسی ایالات متحده و جهان برگزار می‌شود — نقطهٔ تلاقی جنگ، بحران اقتصادی و رادیکالیزه شدن سریع اجتماعی. هاله شکست‌ناپذیری آمریکا، که در طول سه دهه و نیم بر پایه استراتژی وحشیانه بمباران‌های «شوک و بهت» شکل گرفته بود، فرو ریخته است.

۲. طبقهٔ حاکمه، ترامپ را با این باور به قدرت رساند که منافع الیگارشی توسط یک گانگستر بی‌پروا به خوبی تامین خواهد شد. پیش‌گفتار کتاب الیگارشی: ترامپ و فروپاشی دموکراسی آمریکایی — مهم‌ترین کتاب معاصر دربارهٔ سیاست آمریکا — این پرسش‌را مطرح می‌کند:

چه ترکیبی از فرآیندهای اجتماعی و اقتصادی چنین مردی را به قدرت رساند؟ چه چیزی او را طی یک دهه از رسوایی‌ها و جنایاتی حفظ کرده است که هر یک از آن‌ها برای نابودی حیات سیاسی هر سیاستمدار قبلی آمریکایی کافی بود؟ و مهم‌تر از همه، او برای منافع چه کسانی حکومت می‌کند؟

پاسخ به پرسش آخر هیچ ابهامی را نمی‌پذیرد. ترامپ ابزار سیاسی الیگارشی شرکتی-مالی است که بر ایالات متحده حاکم شده است، یک آریستوکراسی مالی که ثروتی در مقیاسی بی‌سابقه در تاریخ بشریت انباشته کرده و منافع اساسی این الیگارشی، به شکلی آشتی‌ناپذیر با اشکال دموکراتیک حکومت در تخاصم است.[۱]

۳. در نبرد برای شکست دادن نظام برده‌داری که نابودی اتحاد (ایالات متحده) را تهدید می‌کرد، بورژوازیِ نوپایِ آمریکایی توانست آبراهام لینکلن را در شهر کوچک و استانی اسپرینگ‌فیلد در ایالت ایلینوی پیدا کند و او را به کاخ سفید بفرستد. در دهه ۱۹۳۰، در بحبوحهُ رکودِ بزرگِ اقتصادی، امپریالیسمِ آمریکایی که هنوز در حال عروج بود، توانست سیاستمداری در سطح فرانکلین دلانو روزولت پرورش دهد. اما اکنون، انحطاطِ  طبقهٔ حاکمه آمریکا، زننده‌ترین تجلیِ خود را در رییس‌جمهوری می‌یابد که به شخصیتی در فیلم‌های اسکورسیزی شبیه است.

۴. اما تجربهٔ ترامپ در دنیای زیرزمینی املاک و مستغلات نیویورک و کازینوهای شهرآتلانتیک، او را برای پیامدهای فاجعه‌بارِ جنگ جنایتکارانه‌اش علیه ایران آماده نکرده است. این تنها دولت ترامپ نیست که سردرگم و بی‌اعتبار شده است. این جنگی است که از حمایتِ دوحزبی برخوردار است. حزب دمکرات از بمباران اولیه و حذفِ سران دولت ایران استقبال کرد. استراتژی‌ای که سیاست خارجی ایالات متحده را برای سی و پنج سال هدایت کرده است — که در عبارت شرم آور وال استریت ژورنالِ «زور جواب می‌دهد» خلاصه می‌شود — اکنون کاملاً نقش بر آب شده است.

رئیس‌جمهوردونالد ترامپ در جریان نشست کابینه در کاخ سفید، سه‌شنبه ۲ دسامبر ۲۰۲۵ در واشنگتن سخن می‌گوید، در حالی که مارکو روبیو (چپ) و پیت هگست (راست) نظاره‌گر هستند. [AP Photo/Julia Demaree Nikhinson]

۵. افتضاحِ ایران امواجِ شوک‌آوری را در سراسرِ نظامِ سیاسیِ آمریکا و بین‌المللی به راه خواهد انداخت. تلاطم های اولیه اقتصادی و سیاسی از هم‌اکنون در حال احساس شدن هستند. از جمله پیامدهای فوریِ آن، برملا شدنِ پوسیدگیِ نظام اجتماعیِ موجودِ مبتنی بر سرمایه‌داری است — از سیستم دوحزبی‌اش، رسانه‌های تحتِ کنترلِ ابرشرکت‌ها، جامعهٔ دانشگاهیِ فاسد، سازمان‌های کارگریِ بوروکراتیک، شبه‌چپِ مرفه شیفتهٔ سیاست‌های هویتی و فرهنگِ روشنفکریِ منحطِ آن.

۶. این جنگ رویدادی منزوی و بی‌ارتباط با فرآیندهای گسترده‌تر نیست. تلاقیِ شکستِ نظامی، رادیکالیزه‌شدنِ اجتماعی و بحرانِ سیاسی، نه تصادفی است و نه صاعقه‌ای در آسمان صاف. این امر پیامدِ تناقضاتِ سرمایه‌داریِ آمریکایی و جهانی است که از پیش توسط جنبش تروتسکیستی پیش‌بینی و تحلیل شده بود. بنابراین، کار این کنگره باید با بررسی چشم‌اندازی آغاز شود که راهنمای فعالیت حزب بوده است.

دهه انقلاب سوسیالیستی

۷. در ۳ ژانویه ۲۰۲۰، وب‌سایت جهانی سوسیالیستی بیانیهٔ سال نو خود را تحت عنوان «دهه انقلاب سوسیالیستی آغاز می‌شود» منتشر کرد. در شش سال و نیمی که از انتشار آن می‌گذرد، این بیانیه نوع خاصی از انتقاد را از سوی کسانی به خود جلب کرده است  که تمامی روشِ آنها صرفاً شامل اشاره کردن به تقویم است: هنوز هیچ حکومت کارگری در هیچ کجای جهان برپا نشده است؛ بنابراین، تیترِ بیانیه ردشده است. این استدلال حتی به یک جمله از آن سند نمی‌پردازد. 

۸. این ژانر، جامع‌ترین تجلیِ آکادمیکِ خود را در کتابِ «افولِ تروتسکیسم جهانی» نوشته جان کِلی یافته است، کتابی که تماماً به این تز اختصاص دارد که جنبشِ تروتسکیستی عتیقه‌ای تاریخی است که در انتظارِ انقراض به‌سر می‌برد، و در آن چشم‌اندازِ سالِ ۲۰۲۰ به‌طورِ مشخص هدفِ  نکوهش قرار گرفته است. کِلی می‌نویسد:

سازمان‌های تروتسکیسم ارتدکس که در جزم‌اندیشیِ خود محصور شده‌اند، و با پژوهش‌های واقعیِ تجربی یا نوآوری‌های نظری سرِ سازش ندارند، محکوم‌اند شعارها و سیاست‌های ربعِ اول قرن بیستم را تا ابد تکرار کنند، با این باور و یقین که این اندیشه‌ها — و فقط همین اندیشه‌ها — کلیدِ تحولِ قریب‌الوقوعِ آن‌ها به احزاب انقلابیِ توده‌ای است که حملاتی لنین‌وارانه را علیه قدرتِ سرمایه‌داری در سراسر جهان رهبری خواهند کرد. [۲]

۹. این فراز، ورشکستگی فکری و سیاسی نئواستالینیسم و اشکال مرتبط با سیاست‌های خرده‌بورژوایی را که در دانشگاه‌ها رونق دارند متجلی می‌سازد. تک‌تکِ عناصرِ این اتهام‌نامه، واقعیت را وارونه می‌سازند. آنچه کِلی به عنوان «جزم‌اندیشی» تحقیر می‌کند، دفاع از تداومِ تاریخیِ مارکسیسم است، یعنی همان بنیادِ نظری‌ که پیش‌بینیِ علمی تنها بر پایهٔ آن ممکن است. «پژوهش تجربی» که او مدعی آن برای خود است، به نگارشِ کتابی انجامید که درست درآستانهٔ بزرگ‌ترین بحرانِ سرمایه‌داریِ جهانی از سال ۱۹۴۵، افول تروتسکیسم را اعلام می‌کرد.

۱۰. «شعارها و سیاست‌هایی» که کِلی آنها را به سخره می‌گیرد، شالوده‌های نظری و برنامه‌ایِ استراتژیِ انقلابِ سوسیالیستی در عصرِ امپریالیسم را تشکیل می‌دهند. بگذارید چند نمونه از همان «جزم‌اندیشی» که کِلی به آن معترض است، نقل کنیم:

جنگِ کنونی در اساس، شورشِ نیروهای مولده علیه شکلِ سیاسیِ ملت و دولت است... معنای واقعی و عینیِ این جنگ، فروپاشیِ کانون‌های اقتصادیِ ملیِ کنونی و جایگزینیِ یک اقتصادِ جهانی به جای آن‌هاست. اما شیوه‌ای که دولت‌ها برای حلِ مسئلهٔ امپریالیسم پیشنهاد می‌کنند، از طریقِ همکاریِ هوشمندانه و سازمان‌یافتهٔ تمامیِ تولیدکنندگانِ بشریت نیست، بلکه از راهِ استثمارِ نظامِ اقتصادیِ جهان توسطِ طبقهٔ سرمایه‌دارِ کشورِ پیروز است... [تروتسکی، جنگ و بین‌الملل، ۱۹۱۵]

این واقعیت که امپریالیسم، سرمایه‌داری انگلی یا رو به زوال است، پیش از هر چیز در گرایش به انحطاط متجلی می‌شود، که مشخصهٔ هر انحصاری تحتِ نظامِ مالکیت خصوصی بر ابزار تولید است. تفاوت میان بورژوازیِ امپریالیستیِ دموکرات-جمهوری‌خواه و بورژوازیِ ارتجاعی-سلطنت‌طلب دقیقاً به این دلیل محو می‌شود که هر دو زنده زنده در حال پوسیدن‌اند ... ارتجاع سیاسیِ تمام عیار، ویژگیِ ممیزهٔ امپریالیسم است. [لنین، امپریالیسم و انشعاب در سوسیالیسم، ۱۹۱۶]

۱۱. با رفتن به چند سال فراتر از مرزِ دقیقِ ربعِ اولِ قرنِ گذشته، چند فرازِ دیگر را نقل می‌کنم که نمونه‌هایی از همان «جزم‌اندیشی» هستند و با وجودِ اعتراضاتِ کِلی، همچنان بنیادهای اساسیِ استراتژیِ انقلابی باقی مانده‌اند: 

در عصر ما، که عصر امپریالیسم است، یعنی عصرِ اقتصادِ جهانی و سیاستِ جهانی تحتِ سلطه سرمایهٔ مالی، هیچ حزبِ کمونیستی نمی‌تواند برنامهٔ خود را صرفاً یا عمدتاً با عزیمت از شرایط و گرایش‌های رشد و توسعه در کشورِ خود تدوین کند... 

برنامهٔ بین‌المللی باید مستقیماً از تحلیلِ شرایط و گرایش‌های اقتصادِ جهانی و نظامِ سیاسیِ جهانی در تمامیتِ آن و با تمامیِ پیوندها و تناقضاتش — یعنی با وابستگیِ متقابل و متخاصمانهٔ بخش‌های مجزایش — آغاز شود. در عصرِ حاضر، به مراتب بیشتر از گذشته، جهت‌گیریِ ملیِ پرولتاریا تنها می‌تواند و باید از یک جهت‌گیریِ جهانی ناشی شود و نه برعکس. تفاوتِ اصلی و اولیه میان انترناسیونالیسمِ کمونیستی و انواعِ گوناگونِ سوسیالیسمِ ملی در همین امر نهفته است. [تروتسکی، نقد پیش‌نویس برنامهٔ بین‌الملل کمونیستی، ۱۹۲۸

در دورهٔ بحران، هژمونیِ ایالات متحده کامل‌تر، علنی‌تر و بی‌رحمانه‌تر از دورهٔ رونق عمل خواهد کرد. ایالات متحده تلاش خواهد کرد بر مشکلات و مصائبِ خود غلبه کرده و خود را از آن‌ها خلاص کند — عمدتاً به حسابِ اروپا، صرف‌نظر از اینکه این امر در آسیا، کانادا، آمریکای جنوبی، استرالیا یا خودِ اروپا رخ دهد، و صرف‌نظر از اینکه به صورتِ مسالمت‌آمیز یا از طریقِ جنگ صورت گیرد. [تروتسکی، نقد پیش‌نویس برنامهٔ بین‌الملل کمونیستی، ۱۹۲۸] 

انقلابِ سوسیالیستی در صحنهٔ ملی آغاز می‌شود، در صحنهٔ بین‌المللی گسترش می‌یابد و در صحنهٔ جهانی کامل می‌گردد. بدین ترتیب، انقلابِ سوسیالیستی به یک انقلابِ مداوم در معنای جدیدتر و گسترده‌ترِ کلمه تبدیل می‌شود؛ انقلابی که تنها با پیروزیِ نهاییِ جامعهٔ جدید در سراسرِ سیارهٔ ما به کمال می‌رسد. [تروتسکی، «انقلاب مداوم چیست؟»، ۱۹۳۰] 

«سوسیالیستی» که دفاعِ ملی را موعظه می‌کند، یک مرتجعِ خرده‌بورژوا در خدمتِ سرمایه‌داریِ رو به انحطاط است. وابسته نساختنِ خود به دولتِ ملی در زمانِ جنگ، و پیروی نکردن از نقشهٔ جنگ بلکه از نقشهٔ مبارزهٔ طبقاتی، تنها برای آن حزبی امکان‌پذیر است که قبلاً در زمانِ صلح، جنگی آشتی‌ناپذیر را علیه دولتِ ملی اعلام کرده باشد. تنها با درکِ کاملِ نقشِ عیناً ارتجاعیِ دولتِ امپریالیستی است که پیشگامِ پرولتاریا می‌تواند در برابرِ تمامیِ انواعِ میهن‌پرستی سوسیالیستی آسیب‌ناپذیر شود. این بدان معناست که گسستِ واقعی از ایدئولوژی و سیاستِ «دفاعِ ملی» تنها از منظرِ انقلابِ بین‌المللیِ پرولتری امکان‌پذیر است. [تروتسکی، جنگ و بین‌الملل چهارم، ۱۹۳۴] 

لنین در حال سخنرانی برای جمعی از مردم در مه ۱۹۲۰، در حالی که تروتسکی کنار سکو ایستاده است

۱۲. این مفاهیم، متعلق به ربعِ اول و یک‌سومِ نخستِ سدهٔ بیستم، با آغازِ ربعِ دومِ بحرانیِ قرنِ بیست‌ویکم همچنان بنیادِ استراتژیِ مارکسیستی باقی مانده‌اند. کِلی— که تبارِ سیاسی‌اش به جنبشِ استالینیستی می‌رسد، همان جنبشی که برای نود سال ناپدید شدنِ تروتسکیسم را پیش‌بینی می‌کرد، در حالی که ابتدا کادرهای آن و سپس خودش را نابود کرد — مرثیه‌خوانِ همان گرایشی شده است که سیرِ رویدادها صحتِ چشم‌اندازش را به اثبات رسانده است. اما بگذارید آقای کِلی را بدونِ بررسیِ بدیلِ او برای «جزم‌گرایی» تروتسکیسم با دقتی که که سزاوار آن است، محکوم نکنیم. او ما را مستحضر می‌سازد که... 

تقلیل دادنِ سیاست‌های طبقهٔ کارگر به یک دوگانهٔ انتخابی میان سوسیالیسمِ اصلاح‌طلب در برابرِ سوسیالیسمِ انقلابی ... شاخهٔ سوم و حتی مهم‌تری به نام «اصلاحاتِ جتماعی»، یعنی تلاش برای بهبودِ کیفیتِ زندگی در چهارچوب سرمایه‌داری را نادیده می‌گیرد. [۳]

۱۳. گمان می‌کنم آقای کِلی پاسخِ روزا لوکزامبورگ به ادوارد برنشتاین در سال ۱۸۹۸ تحتِ عنوانِ اصلاح یا انقلاب را با دقت نخوانده است. به هر حال، به طرزِ شگفت‌آوری، کِلی، که کتابش در سال ۲۰۲۲ منتشر شد، به آمریکای لاتین به مثابهِ اثباتِ قابلیتِ تحققِ چشم‌اندازِ خود از اصلاحاتِ اجتماعی اشاره می‌کند. اما آیا تاریخِ پنج سالِ گذشته، چه رسد به قرنِ گذشته، صحت چشم‌انداز کِلی را در آمریکای لاتین، یا در واقع در اروپا یا هر جای دیگری به اثبات رسانده است؟

۱۴. در چهار سالی که از زمانِ بایگانی کردنِ انقلاب توسط کِلی می‌گذرد، «مؤلفه‌های سرمایه‌داری» که قرار بود بهبودها به صورتِ مسالمت‌آمیز در درونِ آن‌ها دنبال شوند، ماهیتِ واقعیِ خود را برملا کرده‌اند: مؤلفه‌های ریاضتِ اقتصادی، دیکتاتوری و جنگ. آمریکای لاتینِ دموکراتیزه‌شده‌ای که او در سر می‌پروراند و همین چند سال پیش او را به وجد می‌آورد، اکنون توسط یک فوجیموری در لیما، یک پینوشه‌ایست در سانتیاگو، یک خونتای شیفتهٔ اره‌برقی‌ در بوئنوس آیرس — و در کاراکاس، به دستِ یک دولتِ موقت اداره می‌شود که پس از ربودنِ رئیسِ دولت توسط کماندوهای آمریکایی و تحویلِ نفتِ کشور به وال‌استریت روی کار آمده است. 

۱۵. احزاب سوسیال دموکراتی که او به عنوان الگوهای «اصلاحات اجتماعی» ارائه می‌کرد، اینک در حال تسلیحِ مجددِ اروپا و برچیدنِ باقی‌مانده‌های «دولت رفاه» هستند؛ همان دولت رفاهی که او مقررات و قوانینش را به عنوان اثباتی بر ظرفیتِ سرمایه‌داری برای اصلاحات فهرست می‌کرد. کِلی مدعی است که تروتسکیسم بیهوده برنامه‌ای را پیش می‌برد که هرگز قابل تحقق نیست. 

۱۶. ما می‌توانیم با دلایلی به‌مراتب محکم‌تر پاسخ دهیم که کِلی چشم‌اندازی را ارائه می‌دهد که تک‌تکِ پیش‌فرض‌های آن — دوامِ دموکراسیِ بورژوایی، محال بودنِ جنگِ جهانی، و اتمامِ دورانِ انقلابی — توسط رویدادها رد شده‌اند. معلوم شده است که غروب نه بر بین‌الملل چهارم، بلکه بر پندارهای باطلِ کسانی سایه افکنده است که آگهیِ ترحیمش را به نگارش درآورده بودند. 

۱۷. جملهٔ افتتاحیِ بیانیهٔ ۲۰۲۰ چنین بود: «فرا رسیدن سال نو، طلیعه‌دارِ دهه‌ای از شدت‌ گرفتن مبارزه طبقاتی و انقلاب سوسیالیستی جهانی است.» عبارتِ کلیدی، «طلیعه‌دارِ است» می‌باشد. بیانیه، وضعیتِ عینی و سیرِ حرکت را مشخص کرده بود؛ جدولِ زمانی برای قیام‌ها صادر نکرده بود. روند پنج سال گذشته، چشم‌اندازی را که ما دهه را با آن آغاز کردیم کاملاً به اثبات رسانده است.

۱۸. قطعنامه‌های پیش روی نهمین کنگره، شامل ارزیابیِ سیستماتیک از وضعیت جهان، یک سال پس از گذشتن ازنیمهٔ این دهه است. تمامی گرایش‌های بنیادیِ شناسایی‌شده در قطعنامه‌ها — فورانِ نظامی‌گریِ امپریالیستی، بحرانِ اقتصادِ جهانی، فروپاشیِ دموکراسیِ بورژوایی و چرخش به سمتِ حکومت‌های اقتدارگرا، تناقضِ انفجاری میان پیشرفتِ تکنولوژیک و سیستمِ سودمحورِ مبتنی بر مالکیتِ خصوصی، سطوحِ غیرعقلانیِ تمرکزِ ثروت و نابرابریِ اجتماعی، و رادیکالیزه شدنِ بین‌المللیِ طبقهٔ کارگر — با دامنه و شتابی رشد کرده‌اند که از فرمول‌بندی‌های خودِ چشم‌انداز ۲۰۲۰ پیشی گرفته اند.

متاستاز جنگ جهانی سوم

۱۹. بیانیه ۲۰۲۰ خطرِ جنگِ جهانیِ سوم را در مرکزِ تحلیلِ خود از دههٔ آینده قرار داد. این بیانیه، خطرِ مذکور را در تناقضِ اصلیِ سیستمِ سرمایه‌داریِ جهانی، میانِ خصلتِ یکپارچهٔ جهانیِ نیروهای مولده و چارچوبِ دولت-ملت که سرمایه‌داری تاریخاً در آن ریشه دارد، ریشه‌یابی کرد. شش سال و نیم بعد، پرسش دیگر این نیست که آیا چنین جنگی رخ خواهد داد یا خیر.

۲۰. جنگ جهانی در جریان است و به شیوهٔ یک پروسه سرطانی پیش می‌رود: مانند یک وضعیتِ مزمن و رو به گسترش، در سراسرِ جهان شیوع می‌یابد، مناطقِ جدیدی را در بر می‌گیرد، درگیری‌های قبلاً مجزا را پیوند می‌دهد، و اقتصادِ جهانی و تک‌تکِ دولت‌های ملی را در تدارکِ شعله‌ور شدنِ یک آتش‌سوزیِ عمومی (جنگ همه‌جانبه) متمایل به آن، تدریجاً دگرگون می‌سازد. با طرحِ موضوع به این شکل، این پرسشِ آشنا که «آیا جنگِ جهانیِ سوم رخ خواهد داد؟» نادرستیِ خود را برملا می‌سازد. 

۲۱. همان‌طور که در اولِ مهِ ۲۰۲۶ بیان کردم: جنگِ جهانی تهدیدی مربوط به آینده نیست، بلکه واقعیتی در حالِ وقوع است.» این فرایندی در جریان است که باید آن را تحلیل کرد، فرایندی شاملِ تکثرِ جبهه‌ها، درهم‌تنیدگیِ میدان‌های نبرد، تبعیت حیاتِ اقتصادی از الزاماتِ نظامی، سازماندهیِ مجددِ دولت برای اعمال دیکتاتوری، و آماده‌سازیِ ایدئولوژیکِ تودهٔ مردم. 

۲۲. این تحلیل اکنون توسط هوشیارترین ارگان‌های افکار عمومی بورژوایی در حال تأیید است. در ۲۶ ژوئیه، نشریه فایننشال تایمز مقاله‌ای از تحلیلگر ارشد امور خارجی خود، گیدئون راچمن، تحت عنوان «اوکراین، ایران و اینکه چگونه جنگ‌های منطقه‌ای جهانی می‌شوند» منتشر کرد. راچمن حقایق اساسی را کنار هم می‌چیند: خونین‌ترین جنگ در اروپا از سال ۱۹۴۵؛ جنگ خاورمیانه که دوازده دولت را مستقیماً وارد درگیری کرده است؛ تقویت نظامی کره شمالی و انصراف آن از اتحاد مجدد مسالمت‌آمیز؛ رزمایش‌های چین برای قطع خطوط تدارکاتی تایوان؛ مناقشات منطقه‌ای در دو قاره که «در حال در هم تنیده شدن» هستند و همزمان بر جنگ‌ها در آفریقا تأثیر می‌گذارند؛ و شکل‌گیری آنچه استراتژیست‌های آمریکایی «محور دشمنان» می‌نامند.

سربازان اوکراینی در حال آماده‌سازی برای شلیک به مواضع روسیه از یک توپ هویتزر ام۷۷۷ (M777) اهدایی ایالات متحده در منطقه خارکف، اوکراین، ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۲. [AP Photo/Evgeniy Maloletka]

۲۳ . او اذعان دارد که مجموعهٔ مناقشات کنونی «از همین حالا واجدِ چند مورد» از معیارهای تعیین‌کنندهٔ دو جنگِ جهانی است، و به توصیفِ زلنسکی از اعزام نیروهای کرهٔ شمالی به عنوانِ «نخستین گام به سوی یک جنگِ جهانی» استناد می‌کند، و می‌افزاید با حملهِ کنونیِ اوکراین به کشتیرانیِ ایران، «می‌توان استدلال کرد که گامِ دوم نیز برداشته شده است.» آنچه جنبشِ انقلابی در ژانویهٔ ۲۰۲۰ به مثابهٔ یک پیش‌بینی مطرح کرد، اکنون موردِ تأییدِ یکی از تحلیل‌گرانِ برجستهٔ سرمایهٔ مالیِ اروپا قرار می‌گیرد. 

۲۴. نسل‌کشی در غزه، جنگ علیه ایران، و درگیری رو به گسترش در اوکراین، جبهه‌های متصل به یکدیگر در یک جنگِ جهانی هستند. آنچه به عنوانِ یک جنگِ نیابتی در اوکراین و با تحریکِ قدرت‌های امپریالیستی آغاز شد، اکنون به شکلی غیرقابل‌انکار به یک جنگِ اعلام‌نشده اما بسیار واقعی توسطِ قدرت‌های ناتو علیه روسیه تبدیل شده است. حملاتِ پهپادی به روسیه، بدون هیچ تلاشی برای پنهان‌کاری، توسط ایالات متحده و شرکای ناتوییِ آن هدایت می‌شوند. همان‌طور که فایننشال تایمز در ۲۹ ژوئیه گزارش داد، «اطلاعاتِ ارائه‌شده توسط ایالات متحده و فرانسه به ترسیمِ نقشهٔ آرایشِ پدافندِ هواییِ روسیه و شناساییِ مسیرهایی کمک کرده است که به پهپادها اجازه می‌دهد تا با دور زدنِ آن‌ها، به اهدافی در عمقِ خاکِ روسیه دست یابند.»

۲۵. فایننشال تایمز به نقل از روبرت برودی، فرماندهِ نیروهای سامانه‌های بدونِ سرنشینِ اوکراین، گزارش داد که قلمروِ اروپاییِ روسیه اکنون هدف قرار می‌گیرد: «هشتاد میلیون نفر—تقریباً دو سومِ جمعیتِ روسیه—در بخشِ اروپاییِ این کشور، درونِ شعاعِ حملات زندگی می‌کنند؛ بخشی که دیگر پشتِ جبههٔ امن برای روسیه محسوب نمی‌شود و نخواهد شد.» فایننشال تایمز در ادامه گزارش می‌دهد که «اطلاعاتِ ایالات متحده و فرانسه نیز انتخابِ اهداف را بهبود بخشیده... و به تیم‌های پهپادیِ حملاتِ عمیقِ اوکراین کمک کرده است تا 'یاد بگیرند کجا را هدف قرار دهند'...» 

۲۶. پیامدهای فاجعه‌بارِ هدایتِ حملات به روسیه توسطِ ناتو بدیهی است. احتمالِ حملهٔ متقابلِ روسیه به کشورهای ناتو روز به روز در حالِ افزایش است. پوتین، مامورِ سابقِ امنیتیِ شوروی که در مکتبِ استالینیستیِ «همزیستیِ مسالمت‌آمیز» آموزش دیده است، هنگامِ آغازِ «عملیاتِ ویژهٔ نظامیِ» هیچ چیز را پیش‌بینی نکرده بود و کاملاً انتظار داشت که «شرکای غربی‌اش» با روسیه به توافق خواهند رسید. ما اکنون شاهدِ پیامدهای فاجعه‌بارِ انحلالِ استالینیستیِ اتحادِ جماهیرِ شوروی هستیم که جنبشِ تروتسکیستی نسبت به آن هشدار داده بود.» 

۲۷. جنگِ جهانی که اکنون در سراسرِ پنج قاره در حالِ گسترش است، مبارزهٔ تاریخیِ این عصر را به بالاترین سطحِ خود ارتقا می‌دهد: تقابل میانِ جنگِ امپریالیستیِ جهانی و انقلابِ جهانی، میانِ تلاشِ امپریالیسم برای بازسازماندهی و به انقیاد درآوردنِ کرهٔ زمین، و تلاشِ هرچه آگاهانه‌ترِ طبقهٔ کارگرِ بین‌المللی برای سرنگونیِ نظمِ اجتماعی که موجب بازتقسیم جهان توسط امپریالیسم می‌شود.

سال ۱۹۹۱ و تکوینِ جنگِ کنونی

۲۸. منازعهٔ جهانیِ کنونی، نه از سال ۲۰۲۲، و نه حتی از سال ۲۰۱۴، بلکه از سال‌های ۱۹۹۰–۱۹۹۱ در حالِ تکوین بوده است. انحلال اتحاد جماهیر شوروی توسطِ بوروکراسیِ استالینیستی،  که اقدام نهایی سیرِ تکاملیِ ضد‌انقلابی آن بود، توسط طبقات حاکمه غرب به مثابهٔ پیروزی نهایی در پیکار آغاز شده در سال ۱۹۱۷، مورد استقبال قرار گرفت. اعلامِ «پایان تاریخ»، در جوهرِ خود، تزی درباره دموکراسی لیبرال نبود، بلکه اعلام این بود که شبحِ سوسیالیسم سرانجام برطرف شده، چالش برانگیخته‌شده توسط انقلابِ اکتبر قطعا برچیده شده و اکنون قرن بیستم می‌تواند ملغی گردد.

۲۹. واکنشِ امپریالیسم به انحلالِ اتحادِ جماهیرِ شوروی، چیزی کمتر از تلاشی برای بازآفرینیِ جهان نبود، به‌گونه‌ای که گویی انقلابِ اکتبر هرگز رخ نداده بود: بازسازی سلطه بی‌واسطهٔ سرمایه بر تمامیِ قلمروها، منابع و جمعیت‌هایی که انقلاب و پس‌لرزه‌های آن، آن‌ها را از سیستمِ امپریالیستی خارج کرده یا در برابرِ آن محافظت کرده بود، و نهایی‌سازی همان چشم‌انداز، پس از هفتاد و پنج سال تأخیر، که ایالات متحده با آن واردِ جنگِ جهانی اول شده بود، یعنی سازماندهیِ کلِ سیاره تحتِ آنچه پرزیدنت جورج هربرت واکر بوش «نظمِ نوینِ جهانی» نامید، یعنی، سازماندهیِ سیاره تحتِ سلطهٔ امپریالیسمِ آمریکا بود.

۳۰. از این امر،انگیزهٔ استراتژیکِ تعیین‌کننده در سیاست امریالیستیِ پس از شوروی سرچشمه گرفت. نخستین انگیزه، بازتقسیمِ خودِ فضای پیشینِ شوروی بود. پایانِ اتحادِ جماهیرِ شوروی، امکانِ تجزیه میراثِ عظیمِ سرزمینی، صنعتی و منابعی را که در چارچوبِ دولتِ کارگری محصور مانده بود، یعنی بزرگ‌ترین غنیمتِ تصاحب‌نشده در تاریخ امپریالیسم را، مستقیماٌ مطرح کرد. از آن لحظه به بعد، تقسیم مجدد جهان عملاً با قراردادنِ کلِ پهنهٔ دولتِ شورویِ سابق تحتِ کنترلِ امپریالیستی گره خورد: سرزمین، انرژی، موادِ معدنی، نیروی کار و موقعیتِ استراتژیکِ آن در سراسرِ اوراسیا. 

۳۱. این هدف به مدت سی و پنج سال در مرکز سیاست‌های آمریکا و اروپا قرار داشته است. این امر دستکم  همزمان با تدوین راهنمای برنامه‌ریزی دفاعی ۱۹۹۲ مدون شد، سندی که جلوگیری از ظهور هرگونه رقیب جدید در گستره اوراسیا را به عنوان نخستین هدف استراتژی آمریکا تعریف کرد، و در ادبیات ژئوپلیتیک به‌طور علنی نظریه‌پردازی شد، ادبیاتی که کنترل پیرامونِ پساشوروی، و بیش از همه اوکراین را کلید دستیابی به برتری جهانی می‌دانست. این هدف در قالب پیشروی به سمت شرق ناتو، طی پنج مرحله تا مرزهای روسیه[۴]؛ در نابودی نظامی و تجزیه یوگسلاوی، نخستین جنگ در اروپا از سال ۱۹۴۵ که الگویی برای مداخله امپریالیستی «بشردوستانه» فراهم ساخت؛ و در سازماندهی زنجیره‌ای «انقلاب‌های مخملی» در سراسر جمهوری‌های شوروی سابق، که در کودتای ۲۰۱۴ کی‌یف به اوج خود رسید و اوکراین را به پایگاه مقدم برای تهاجم به شرق تبدیل کرد، به اجرا درآمد.

نقشه گسترش ناتو به سمت شرق از سال ۱۹۴۹ [Photo by Patrickneil, WSWS / CC BY-NC-SA 4.0]

۳۲. جنگی که در سال ۲۰۲۲ درگرفت، با وجود ماهیت مرتجعانهٔ واکنش رژیم پوتین به تحریکات ناتو، نقطهٔ اوجِ تمامی این روند است. هدف آن، که اکنون در گفتمان استراتژیک غرب با صراحت روزافزونی در قالب واژگانی چون «شکست استراتژیک» و «استعمارزدایی» بیان می‌شود، تجزیهٔ فدراسیون روسیه است.

۳۳. انگیزهٔ استراتژیک دوم، ناشی از حذف وزنهٔ موازنهِ شوروی در سایر نقاط جهان بود. سیاست استالینیستی شوروی در کشورهای مستعمره و کم‌ترتوسعه‌یافته، هرگز ماهیت واقعاً ضدامپریالیستی نداشت. کرملین از جنبش‌های ملی برای تعیین حق سرنوشت در «جهان سوم» تنها به عنوان ابزاری برای تضعیف فشارهای امپریالیستی بر اتحاد جماهیر شوروی حمایت می‌کرد. کرملین هرگز از انقلاب سوسیالیستی در فرای مرزهای شوروی حمایت نکرد، چه رسد به اینکه آن را تشویق کند.

۳۴. با  وجود این، هرچند کرملین ریاکارانه از این جنبش‌ها در راستای منافع سیاست خارجی استالینیستی سوءاستفاده می‌کرد، وجود اتحاد جماهیر شوروی درجات مشخصی از امنیتِ دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی را برای طیف وسیعی از رژیم‌های ملی‌گرای بورژوایی در جهان مستعمراتیِ سابق فراهم می‌کرد، که فضای مانورشان به توانایی ایجاد موازنه میان بلوک‌های امپریالیستی و استالینیستی بستگی داشت. ناپدید شدن اتحاد جماهیر شوروی، هرگونه مانعی را در برابر خشونت مستقیم امپریالیستی علیه آن‌ها از میان برداشت. 

۳۵. جنگ خلیج فارس در سال‌های ۱۹۹۰–۱۹۹۱، که در اثنایِ جریانِ انحلالِ اتحاد جماهیر شوروی آغاز شد، عصر «جنگ‌های بی‌پایان» را شروع کرد. در گزارشی به کنگره ویژه لیگ کارگران (سلف حزب برابری سوسیالیستی) در اوت ۱۹۹۰، که در واکنش به تهاجم قریب‌الوقوع ایالات متحده و ائتلافی از قدرت‌های امپریالیستی به عراق فراخوانده شده بود، من چنین اظهار داشتم: 

این تبانی بین‌المللی علیه عراق، بیانگر جوهر تاریخی بحران خلیج فارس است. این رویداد، آغازبازتقسیمِ امپریالیستی جهان را رقم می‌زند. پایان دوران پس از جنگ [جهانی دوم]، به معنای پایان دوران پسااستعماری است. همان‌طور که بورژوازی امپریالیستی «شکست سوسیالیسم» را فریاد می‌زند، در عمل، نه هنوز در حرف، شکست استقلالِ [کشورها] را  نیز اعلام می‌کند. بحران رو به تعمقی که همه قدرت‌های بزرگ امپریالیستی با آن مواجه‌اند، آن‌ها را مجبور می‌سازد تا کنترل بر منابع و بازارهای استراتژیک را تضمین کنند. مستعمرات سابقی که به درجاتی از استقلال دست یافته بودند، باید دوباره تحت سلطه درآیند. امپریالیسم در حملهِ وحشیانهِ  خود به عراق، هشدار می‌دهد که قصد دارد همان نوع از سلطه بی‌محابای پیش از جنگ جهانی دوم را بر کشورهای عقب‌مانده احیا کند.[۵]

خودروهای منهدم‌شده در امتداد بزرگراه ۸۰، معروف به «بزرگراه مرگ»، که هنگام عقب‌نشینی نیروهای عراقی از کویت در جریان عملیات طوفان صحرا نابود شدند. ۸ آوریل ۱۹۹۱.

۳۶. تمامی رویدادهای بعدی ، صحت این تحلیل را تایید کرده‌اند. عراق در سراسر دهه ۱۹۹۰ تحت محاصره و بمباران دائمی قرار گرفت و با تهاجم سال ۲۰۰۳ نابود شد. سومالی و یوگسلاوی مورد حمله قرار گرفتند؛ افغانستان به مدت بیست سال اشغال شد؛ لیبی در سال ۲۰۱۱ به ویرانه مبدل شد؛ سوریه در چنگال یک دهه جنگ نیابتی فرورفت؛ یمن به قحطی کشیده شد؛ سودان تجزیه شد؛ و اکنون، در سال ۲۰۲۶، ایران در معرض یک جنگ علنی و نامحدود قرار گرفته است. این سه دهه و نیم جنگ‌افروزی بی وقفه، که پهنه بالکان تا هندوکش را در بر می‌گیرد[۶]، یک کمپین طولانی‌مدت واحد را تشکیل می‌دهد: انهدام سیستماتیک، دولت به دولتِ، هر مانعی که تحولات انقلابی و ضد استعماری قرن بیستم در برابر سلطه بی‌واسطه امپریالیسم در مناطق تعیین‌کننده تولید انرژی جهان ایجاد کرده بودند.

۳۷. جنگ علیه ایران، نقطه اوج کل این روند ۳۵ ساله است. این جنگ همچنین تاوانِ تاریخیِ آن به شمار می‌رود. اکنون مکافاتِ تاریخ گریبانِ غرورِ مفرط را گرفته است. تهاجم ۲۸ فوریه، که به مثابه عملیات تاج‌گذاریِ پروژه پس از ۱۹۹۱ برنامه‌ریزی شده بود و در بحبوحه مذاکرات و با ترور رئیس دولت و خانواده‌اش آغاز شد، قرار بود یکباره و برای همیشه نشان دهد که هیچ دولتی نمی‌تواند در برابرِ اعمالِ متمرکزِ قدرتِ نظامی آمریکا مقاومت کند.

۳۸. پنج ماه بعد، نتیجه چیزی جز یک عقب‌نشینی استراتژیک بزرگ نیست. ایران تسلیم نشده است. تنگه هرمز، که یک پنجم نفت جهان از آن می‌گذرد، همچنان یک منطقه جنگی مورد مناقشه است. ذخایر تسلیحاتی آمریکا ته کشیده است؛ پایگاه‌های منطقه‌ای آن زیر آتش مداوم قرارگرفته‌اند. و اکنون تحلیلگرانِ استراتژیک خودِ واشنگتن اذعان می‌کنند که ایالات متحده به یک «بن‌بست استراتژیک» رسیده و از دست‌یابی به اهداف خود ناتوان است. این ارزیابی نباید به این معنا تلقی شود که دولت ترامپ تلاش نخواهد کرد از طریق تشدیدِ بیشترِ تنش‌ها، از جمله حمله نظامی به خاک ایران، راهی برای خروج از بن‌بست کنونی پیدا کند. اما چنین اقدام به‌غایت بی‌محابایی تنها ابعاد این فاجعه را وسعت خواهد بخشید. 

کشتی‌های تجاری در تنگهٔ هرمز در نزدیکی بندرعباس، ایران، سه‌شنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۲۶. [AP Photo/Amirhosein Khorgooi]

۳۹. اهمیتِ این شکستِ مفتضحانه، حتی بدون وقوع یک تهاجم نظامی، بسیار فراتر از خلیج فارس می‌رود. این اعتقاد راسخ که از سال ۱۹۹۱ راهنمای سیاست آمریکا بوده است — مبنی بر اینکه می‌توان از طریق اعمال بی‌محابای قدرت نظامی، صلحی آمریکایی را بر جهان تحمیل کرد — اکنون به مثابه یک توهم برملا شده است. قربانیان قبلیِ «جنگ‌های بی‌پایان»، دولتهایی منزوی، فقیر و فاقد قدرت دفاعی بودند؛ و حتی در برابر همین کشورها نیز، سه دهه و نیم جنگ، نه یک نظم نوین جهانی، بلکه ویرانی به بار آورد. در رویارویی با ایران، ملتی نود میلیونی، این فرمول کاملاً درهم شکسته است. اما این توهم، بازتاب ایدئولوژیکِ طبقهٔ حاکمه‌ای بود که تلاش کرده است از طریق ابزارهای نظامی، افول طولانی‌مدت موقعیت اقتصادی خود را معکوس کند. دقیقاً به همین دلیل، شکست استراتژیکی در خلیج فارس نه به عقب‌نشینی، بلکه به تشدید بیشتر و مذبوحانه‌تر درگیری‌ها، این‌بار علیه روسیه و چین منجر خواهد شد — یعنی گسترش همان جنگ جهانی‌ای که گزارش حاضر به بررسی جبهه‌های مختلف آن می‌پردازد. 

۴۰. ایالات متحده رهبری این جنگ صلیبی جدید امپریالیستی را بر عهده داشت. اما این امر هرگز یک پروژه صرفاً آمریکایی نبوده است. همان‌طور که گزارش سال ۱۹۹۰ خاطرنشان کرد:

استراتژیست‌های امپریالیستی «دنیای کهن» از فرصتی که بوش برای بازگرداندن سلطه به سبک استعماری فراهم کرده است، استقبال می‌کنند. مداخله آمریکا به عنوان آغاز بازتقسیم کره زمین تلقی می‌شود. به همین دلیل است که هر دولت امپریالیستی بسیار مشتاق است در این جنگ صلیبی مدرن علیه کافر عراقی شرکت کند. حتی فربه‌ترینِ و کهنه‌کارترین تبهکاران نیز شکم‌های برآمده‌ی خود را تو می‌دهند و در تلاش برای پوشیدن یونیفرم‌های امپریالیستی هستند، که شرایط، آن‌ها را مجبور کرده بود دهه‌ها در انبار بایگانی کنند.[۷]

۴۱. سی و پنج سال بعد، تنش فزاینده با چین به همین مجموعهٔ تاریخی تعلق دارد. چین به یک رقیب اقتصادی قدرتمند برای ایالات متحده تبدیل شده است و این امری نیست که واشنگتن بتواند آن را تحمل کند. اما این تنش با این واقعیت تشدید می‌شود که رشد عظیم اقتصادی چین را نمی‌توان از تاریخ انقلابی آن جدا کرد. انقلاب ۱۹۴۹، که خود محصول عصری بود که با انقلاب اکتبر گشوده شد، به یک قرن تجزیه امپریالیستی پایان داد، سرمایه خارجی را بیرون راند، کشور را متحد کرد و برغم تحولات بعدی تحت مائوئیسم و احیای سرمایه‌داری که از سال ۱۹۷۸ آغاز شد، دولتی را ایجاد کرد که ریشه‌هایش در انقلاب ضد امپریالیستی الهام‌گرفته از اکتبر قرار دارد. ظرفیت توسعه‌ای آن،میراث مستقیم همان انقلاب است. 

۴۲. سیاست آمریکا در ابتدا از بازسازی سرمایه‌داری در چین به عنوان ادغام ذخیره‌ای بی‌نهایت از نیروی کار ارزان استقبال کرد. آمریکا فرض را بر این گذاشته بود که ادغام به وابستگی و تبعیت، و در نهایت — از طریق ترکیبی از فشارهای اقتصادی امپریالیستی و تحریک مناقشات زبانی، قومی و ملی — به فروپاشی و تجزیه چین خواهد انجامید.

مائو تأسیس جمهوری خلق چین را اعلام می‌کند، ۱۹۴۹

۴۳. تمامی جهت‌گیری استراتژیک پانزده سال گذشته — چرخشِ به آسیا، جنگ تجاری، تحریم فناوری، و شبکه ائتلاف‌ها از کواد (Quad) گرفته تا آوکوس (AUKUS) — ناشی از این درک بوده که فرض قبلی شکست خورده است. دولت سرمایه‌داری چین از پذیرش نقش تبعیِ تعیین‌شده برای آن سرباز زده است، و از این رو رشد اقتصادی آن نه به عنوان یک فرصتِ تجاری، بلکه به عنوان چالشی سرمایه‌دارانه رقیب در برابر تلاش آمریکا برای هژمونی جهانی پس از انحلال شوروی، در برابر واشنگتن قد علم کرده است.

۴۴. این امر نافی این واقعیت نیست که مسیر سیاسی حزب کمونیست چین (CCP)، غرق در ملی‌گرایی و به طور بنیادی مرتجعانه است. «سوسیالیسم با ویژگی‌های چینی» تناقضی در عبارت است. توسعه اقتصادی چین هر قدر هم که قدرتمند باشد، سرنوشت این کشور با برآمدِ مبارزه طبقاتی بین‌المللی تعیین خواهد شد، که در آن مبارزات طبقه کارگر چین علیه رژیم سرمایه‌داریِ حاکم، نقشی عظیم ایفا خواهد کرد. بدون یک انقلاب اجتماعی که به حکومت الیگارشی سرمایه‌داری پایان دهد و یک دولت کارگری واقعی را در خودِ چین برقرار سازد، توسعه اقتصادی چین ناگزیر به جنگی فاجعه‌بار با ایالات متحده منتهی خواهد شد.

۴۵. شاید برجسته‌ترین ویژگی وضعیت کنونی این است که رهبران قدرت‌های بزرگ امپریالیستی دیگر هیچ ابایی ندارند از اینکه علناً اعلام کنند جنگ با چین و روسیه اجتناب‌ناپذیر است و وظیفه زمامداری تدارک برای آن است. در اوج جنگ سرد، فارغ از واقعیتِ پشت پردهٔ تدارکات نظامی‌شان، علناً از جلوگیری از جنگ سخن می‌گفتند. رئیس‌جمهور کندی در ژوئن ۱۹۶۳ در نطق خود در دانشگاه آمریکایی خطاب به حاضران گفت که در عصر هسته‌ای «جنگ تمام‌عیار منطقی نیست» و صلح را «فرجام ضروری و عقلانیِ مردانِ خردمند» اعلام نمود. 

۴۶. سخنرانی معروف کندی کمتر از یک سال پس از آن ایراد شد که سیاست‌های خودش به بحران موشکی کوبا منجر شده بود، و تنها پنج ماه پیش از ترور خودِ او بود. او که در اکتبر ۱۹۶۲ کشورش را تا آستانه یک جنگ هسته‌ای تمام‌عیار پیش برده بود، شاید در ادعای خود مبنی بر اینکه چنین پیامدی « منطقی نیست» صادق بود. اما اِشکال اساسی در نتیجه‌گیری کندی این بود که فرض می‌کرد امپریالیسم تابع نوعی عقلانیتِ اخلاقاً مقید است که بقا را در اولویت قرار می‌دهد. اگر حاکمان امروزین چنین به نظر می‌رسد که همچون دیوانگان رفتار می‌کنند، به این دلیل است که تصمیمات آن‌ها توسط منافعِ اساساً غیرعقلانی یک الیگارشی شرکتی-مالی تعیین می‌شود که بر سرِ مبارزهٔ لزوماً خشونت‌آمیز برای بازتقسیم جهان، بازارها، مواد خام و حوزه‌های سرمایه‌گذاری، صرفنظر از عواقب آن متمرکز است.

۴۷. امروز عبارت کلیدی در هر پایتخت امپریالیستی «تدارک برای جنگ» است. صدراعظم مرتز به مردم آلمان گفته است: «ما در جنگ نیستیم، اما دیگر در صلح هم به سر نمی‌بریم»، سخنانی که هم‌زمان با اجرای بسته‌ای از اقدامات جنگی از سوی دولت او برای «مصون‌سازی» دولت، اقتصاد و جامعه در برابر بحران‌ها ادا شد، و در حالی است که وزیر دفاع او سال ۲۰۲۹ را به عنوان سالی تعیین کرده است که آلمان باید تا آن زمان آماده برای جنگ (kriegstüchtig) باشد. مرتز، رئیس سابق هیئت‌مدیره نظارتی بلک‌راک در آلمان، مانند قیصر ویلهلم فخرفروشی نمی‌کند یا مانند آدولف هیتلر داد و فریاد به راه نمی‌اندازد. اما تدارکات او برای جنگ با روسیه، در تداوم تاریخی با اهدافِ سیاست خارجیِ امپریالیستیِ آلمان است که بیش از یک قرن را در بر می‌گیرد.

۴۸. نخست‌وزیر سابق، کی‌یر استارمر، در ژوئن ۲۰۲۵ اعلام کرد که بریتانیا «در حال تدارک برای آمادگیِ رزمی  به عنوان هدفِ اصلیِ نیروهای مسلح ما» است، و متعهد شد که «با سرعتِ زمان جنگ» دست به نوآوری بزند. پرزیدنت مکرون با اعلام دو برابر شدن بودجه نظامی فرانسه، اعلام کرد که «از سال ۱۹۴۵تاکنون، آزادی هرگز تا این حد تهدید نشده است» و به شهروندان خود دستور داد که «برای آزاد بودن در این جهان، باید ترسناک باشید؛ و برای ترسناک بودن، باید قدرتمند باشید.»

از چپ: فردریک مرتز صدراعظم آلمان، امانوئل مکرون رئیس‌جمهور فرانسه، کی‌یر استارمر نخست‌وزیر بریتانیا و جورجیا ملونی نخست‌وزیر ایتالیا جهت شرکت در کنفرانسی درباره ابتکار کشتیرانی در تنگهٔ هرمز، وارد کاخ الیزه در پاریس می‌شوند، جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۲۶. [AP Photo/Jeanne Accorsini]

۴۹. او در سخنرانی ژانویه سال نو امسال خود به نیروهای مسلح گفت که «ما آماده هستیم» و یک دهه‌ِ تسلیح مجدد فرانسه «ثمر بخش بوده است.» تا ماه ژوئیه، مکرون آمادگی فرانسه برای جنگیدن را «حتی به بهای خونمان» اعلام می‌کرد. وقتی آدمی این کلمات را می‌خواند، از خود می‌پرسد: «این جنون از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ آن‌ها اصلاً سخنان خودشان را باور دارند؟» این‌ها محاسبات محرمانه ستادهای ارتش نیستند که به مطبوعات درز کرده باشند، یا پس از یک فاجعه نظامی توسط مورخان بازسازی شده باشند. این‌ها سخنانِ علنیِ سران دولت‌ها خطاب به مردم خودشان است، و هدف آن عادت دادنِ آن مردم به جنگی است که پشت سرِ آن‌ها و بر خلاف اراده‌شان به راه افتاده است.

۵۰. تب جنگ تنها به مراکز امپریالیستی قدیمی محدود نمی‌شود. تشدید مناقشه جهانی، قدرت‌های منطقه‌ای را بیش از پیش به درون گرداب خود می‌کشد، و هیچ‌کدام تهاجمی‌تر از ترکیه نیست. دولت اردوغان با در اختیار داشتن بزرگ‌ترین نیروی زمینی در بخش اروپایی ناتو و صنایع تسلیحاتی به‌سرعت در حال گسترش، دست به مداخلات نظامی در سوریه، لیبی و قفقاز جنوبی زده، دسترسی اقتصادی و نظامی خود را تا آفریقا گسترش داده و اکنون خود را به عنوان میانجی و داوری ضروری در بحران جهانی مطرح می‌سازد — کانال‌های ارتباطی میان مسکو و کی‌یف را حفظ می‌کند، خدمات خود را برای میانجیگری در جنگ علیه ایران عرضه می‌دارد، حتی در حالی که تاسیسات ناتو در اینجرلیک، قونیه و کوره‌جیک به عنوان مراکز پشتیبانی عملیاتی و اطلاعاتیِ حملات آمریکا و اسرائیل عمل می‌کنند. و با میزبانی نشست سران ناتو در ژوئیه امسال در آنکارا، اردوغان ترکیه را «نه صرفاً یک کشور میزبان، بلکه یک متحد کلیدی و تعیین‌کننده» اعلام می‌کند.  

۵۱. این مداخله رو به افزایش در سیاست جهانی، نشان‌دهنده قدرت نیست، بلکه بیانگر عدم امکان بی‌طرفی است: گسترش سرطانی جنگ، بورژوازی هر قدرت منطقه‌ای را مجبور می‌کند تا برای کسب جایگاهی در بازتقسیم جهان تکاپو کند تا مبادا خود به موضوع آن بازتقسیم تبدیل شود. و مانند همه جا، نمایش بیرونی قدرت نظامی با سرکوب داخلی پیوند خورده است — زندانی کردن رهبران اپوزیسیون، سرکوب چند دهه‌ای جمعیت کرد، و اذیت و آزارِ سازمان‌یافتهٔ اپوزیسیون ضدجنگ و سوسیالیست. 

۵۲. هم‌اکنون که ما در تابستان ۲۰۲۶ گرد هم آمده‌ایم، جنگ‌ها در پنج قاره در جریان هستند: در اروپا، در آسیا، در آفریقا و از طریق عملیات ونزوئلا، گسترش آن به کوبا و نظامی‌گری همراهِ با آن در حوزه کارائیب، در آمریکای شمالی و جنوبی. هرچند مکزیک، کانادا، ایالات متحده و گرینلند هنوز وارد درگیری نظامی نشده‌اند، اما شاهد تشدید چشمگیر مناقشات اقتصادی و سیاسی هستند که تهدید می‌کند منجر به جنگ شود. 

۵۳. بنابراین، جنگ جهانی سوم فرضیه‌ای درباره آینده نیست. بلکه توصیفی از وضعیت زمان حال است. هشدارِ بیانیه سال ۲۰۲۰ مبنی بر اینکه مبارزه علیه جنگ در کانون توجه دهه پیش‌رو قرار خواهد گرفت، تأیید شده است. این جنگ انحرافی تحمیل‌شده بر یک اقتصاد سالم در آمریکا نیست. بلکه پیامد سیاسیِ تناقضات خودِ آن اقتصاد است. بیانیه ۲۰۲۰ شاخص‌های عینی فروپاشی را شناسایی کرد. شش سال و نیم بعد، هر شاخص چند برابر بدتر شده است.

پایه اقتصادی

۵۴. در پایان سال ۲۰۲۰، بدهی ناخالص دولت فدرال در حدود ۲۷٫۷ تریلیون دلار بود. تا ۷ ژانویه ۲۰۲۶، این رقم به ۳۸٫۴۳ تریلیون دلار رسید — ۱۰٫۷۳ تریلیون دلار بیشتر از پنج سال قبل — و طی سال گذشته با نرخ متوسط ۸٫۰۳ میلیارد دلار در روز، ۳۳۴ میلیون دلار در ساعت، یا تقریباً ۹۳,۰۰۰ دلار در ثانیه رشد کرده است. تا ژوئن ۲۰۲۶، کل این رقم به ۳۹٫۵ تریلیون دلار رسید و در سال مالی ۲۰۲۶ در مسیر رسیدن به نزدیکی ۴۰ تریلیون دلار قرار دارد. بدین ترتیب، این بدهی طی پنج سال و نیم تقریباً ۱۲ تریلیون دلار یا بیش از ۴۰ درصد رشد داشته است، به‌طوری که اکنون هر پنج ماه تقریباً یک تریلیون دلار جدید به آن اضافه می‌شود. کمیته مسئول بودجه فدرال پیش‌بینی می‌کند که بدهی تا سال ۲۰۳۵ از ۵۳ تریلیون دلار یا ۱۲۰ درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) فراتر خواهد رفت. 

۵۵. در سال مالی ۲۰۲۰،  با میانگین نرخ بهره بدهی‌های قابل معامله حدود ۱.۵ درصد، هزینه‌های خالص بهره بدهی تقریباً ۳۴۵ میلیارد دلار بود. بهره خالص از آن زمان تقریباً سه برابر شده است.میانگین نرخ بهره بدهی قابل معامله اکنون در ۳٫۳۶ درصد قرار دارد و دفتر بودجه کنگره پیش‌بینی می‌کند که بهره خالص بدهی‌ها، ۱۳٫۸۵ درصد از کل پرداختی‌های فدرال را در سال مالی ۲۰۲۶ بلعیده و تا سال مالی ۲۰۲۸ این رقم به ۱۴٫۵۲ درصد افزایش خواهد یافت.آدمی با خواندن این آمار از خود می‌پرسد که  که چرا ژاک نکر، وزیر دارایی فرانسه در سال ۱۷۸۸ تا این حد نگران بدهی‌های فرانسه شده بود. در مقایسه با این وضعیت، آن مورد نمونه‌ای از صرفه‌جویی مفرط بود. پرداخت‌های سالانه بهره، که در سال ۲۰۲۵ به نزدیک ۱ تریلیون دلار رسید، پیش‌بینی می‌شود تا سال ۲۰۳۵ به ۱.۸ تریلیون دلار برسد. بهره بدهی‌ اکنون از بودجه نظامی پیشی گرفته است — عارضه‌ای کلاسیک و تاریخی از انحطاط مالی امپراطوری .

بدهی دولت فدرال آمریکا [Photo: FRED]

۵۶. کسری تجاری کالاها و خدمات در سال ۲۰۲۰ برابر با ۶۷۸.۷ میلیارد دلار بود. در سال ۲۰۲۵ این رقم به ۹۰۱٫۵ میلیارد دلار رسید — که شامل کسری ۱٫۲۴ تریلیون دلاری در بخش کالا بود و تنها بخشی از آن با مازاد ۳۳۹٫۵ میلیارد دلاری بخش خدمات جبران شد. اهمیت این موضوع صرفاً در سطح این رقم نیست که تقریباً یک‌سوم بالاتر از سال ۲۰۲۰ است، بلکه در شکستِ آشکار تهاجم تعرفه‌ای است: با وجود رژیم تعرفه‌ای تهاجمی دولت ترامپ، کسری سال ۲۰۲۵ نسبت به سال ۲۰۲۴ تنها ۰٫۲ درصد یا ۲.۱ میلیارد دلار کاهش یافت. نکته قابل توجه این است که اکنون بزرگ‌ترین کسری تجاری در بخش کالاها با اتحادیه اروپا (۲۱۸٫۸ میلیارد دلار) است که از کسری با چین (۲۰۲٫۱ میلیارد دلار) و مکزیک (۱۹۶٫۹ میلیارد دلار) پیشی گرفته است — آماری که مستقیماً با تشدید مناقشه تجاری ایالات متحده و اتحادیه اروپا ارتباط دارد.  

۵۷. کسری ۳٫۱ تریلیون دلاری سال مالی ۲۰۲۰، رقمی فوق‌العاده و ناشی از اقدامات اضطراری در دوران بیماری جهان گیر بود.  اما از آن زمان به بعد، کسری‌های ۱٫۷ تا ۱٫۹ تریلیون دلاری به هنجارِ دائمی زمان صلح تبدیل شده‌اند. پیش‌بینی می‌شود کسری بودجه از ۱٫۷ تریلیون دلار در سال ۲۰۲۵ به ۲٫۶ تریلیون دلار در سال ۲۰۳۵ افزایش یابد و مجموع کسری تراکمی طی دهه آینده به ۲۲٫۷ تریلیون دلار برسد. پیش‌بینی‌های بلندمدت دفتر بودجه کنگره (CBO) نشان می‌دهد که کسری بودجه طی سه دهه آینده به طور متوسط ۷٫۲ درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) خواهد بود، و بدهی‌های عمومی از ۱۰۰ درصدِ GDP در سال ۲۰۲۶ به ۱۷۵ درصد تا سال ۲۰۵۶ جهش خواهد یافت. بدیهی است که این وضعیت غیرقابل ادامه است.

۵۸. میانگین قیمت طلا در سال ۲۰۲۰ حدود ۱,۷۷۰ دلار در هر اونس بود و سال را در نزدیکی ۱,۸۹۵ دلار به پایان رساند. از ۳۰ ژوئیه ۲۰۲۶، طلا در حدود ۴,۰۸۰ دلار در هر اونس معامله می‌شود — که تنها طی سال گذشته ۲۴ درصد افزایش داشته — و بارها رکوردهای تاریخی جدیدی را ثبت کرده است و از اوایل سال ۲۰۲۵ بیش از ۲۵ درصد رشد داشته است. بدین ترتیب،  قیمت طلا از سال ۲۰۲۰ بیش از دو برابر شده است: رأیی صریح و بی‌ابهام از سوی بازار جهانی درباره دلار و به طور کلی دارایی‌های کاغذی. شورای جهانی طلا از تقاضای جهانی بی‌سابقه برای طلا در سال ۲۰۲۵ خبر داد که بیش از هر چیز ناشی از خریدهای بانک‌های مرکزی بود  — تجسم مادیِ دلارزدایی (کاهش وابستگی به دلار). 

۵۹. دلار طی سال گذشته حدود ۱۰ درصد در برابر ارزهای عمده افت کرد و تنها در ژانویه ۲۰۲۶ با کاهش ۱٫۲ درصدی دیگری مواجه شد. سهم آن از ذخایر ارزی جهانی که در سال ۲۰۲۰ تقریباً ۵۹ درصد بود، در سه ماهه سوم سال ۲۰۲۵ به ۵۶٫۹ درصد کاهش یافت — پایین‌ترین سطح از سال ۱۹۹۵، و بسیار پایین‌تر از اوج ۷۲ درصدی آن در سال ۲۰۰۱. مسدود کردن ۳۰۰ میلیارد دلار از دارایی‌های بانک مرکزی روسیه در سال ۲۰۲۲ یک نقطه عطف بود که محاسبات ریسکِ مدیران ذخایر ارزی در سراسر جهان را به طور بنیادی تغییر داد و تنوع‌بخشی به طلا و دارایی‌های غیردلاری را تسریع کرد، در حالی که سیستم پرداخت بین‌بانکی فرامرزی چین (CIPS) اکنون فعالان را در ۱۱۷ کشور به یکدیگر متصل می‌کند. 

۶۰. زوال اقتصادی سرمایه‌داری آمریکا از ثروت‌اندوزی حیرت‌انگیز الیگارشی مالیِ حاکم بر آن تفکیک‌ناپذیر است. طبق داده‌های فدرال رزرو که در ژانویه منتشر شد، سهم ۱ درصد از ثروتمندترین آمریکایی‌ها از ثروت ملی در سه ماهه سوم سال ۲۰۲۵ به ۳۱.۷ درصد رسید — که بالاترین سطح ثبت‌شده تاکنونی است — در حالی که ۱۰ درصد بالای جامعه بیش از ۶۸ درصد و نیمه پایینی جمعیت تنها ۲٫۵ درصد از این ثروت را در اختیار دارند. در سطح جهانی، ثروت میلیاردرها در سال ۲۰۲۵ با نرخی سه برابر میانگین پنج سال گذشته رشد کرد و به رکورد بی‌سابقه ۱۸٫۳ تریلیون دلار رسید — افزایشی ۸۱ درصدی از زمان انتشار بیانیه سال۲۰۲۰. تعداد میلیاردرها اکنون از ۳,۰۰۰ نفر فراتر رفته و مجموع ثروت آن‌ها معادل ۱۴ درصد از تولید ناخالص داخلی (GDP) جهان است، در حالی که این رقم در سال ۱۹۹۰ تنها ۲٫۵ درصد بود. ثروت این الیگارشی همگام با فوران سی‌وپنج‌ساله جنگ‌های امپریالیستی رشد کرده است، جنگ‌هایی که این الیگارشی هم نیروی محرکه آن و هم ذینفع در آن است. 

۶۱. این ارقام در مجموع، نه یک دشواری مقطعی، بلکه وضعیتی ساختاری را توصیف می‌کنند: دولتی که تقریباً هر پنج ماه یک تریلیون دلار بدهی اضافه می‌کند؛ بازپرداخت سود بدهی که یک‌هفتم از کل بودجه فدرال را می‌بلعد; کسری تجاری مصون در برابر اقدامات حمایت‌گرایانه؛ ارزی که هم ارزش مبادلاتی و هم جایگاه خود به عنوان ارز ذخیره را از دست می‌دهد؛ طلا — به عنوان معیار نهایی ارزش — که رأی عدم اعتمادی به کل ساختار اعتباری متکی بر دلار می‌دهد؛ و در رأس همه این‌ها، الیگارشی مالیِ حاکمی قرار دارد که سهم آن از ثروت ملی به بالاترین سطح ثبت‌شده در تاریخ رسیده است. 

۶۲. این ارقام صرفاً بازتاب توزیع ثروت نیستند، بلکه از شکلی از حکمرانی پرده برمی‌دارند. دولت معاصر آمریکا در جوهر اساسی خود الیگارشیک (حکومت ابرثروتمندان) است. گزارش ژانویه ۲۰۲۶ مؤسسه آکسفام که به شایستگی «مقاومت در برابر حکومت ثروتمندان» نام‌گذاری شده، مستند می‌کند که احتمال تصدی مناصب سیاسی توسط میلیاردرها ۴,۰۰۰ برابر بیشتر از سایر شهروندان است؛ از هر شش دلار هزینه شده در انتخابات ۲۰۲۴ آمریکا، یک دلار تنها از سوی ۱۰۰ خانواده میلیاردر تأمین شده است؛ کابینه ترامپ با مجموع ثروت بیش از ۷ میلیارد دلار، ثروتمندترین کابینه در تاریخ آمریکا به شمار می‌رود؛ و رئیس‌جمهور از مقام خود برای افزودن بیش از ۱ میلیارد دلار به ثروت شخصی‌اش تنها در یک سال استفاده کرده است. بیش از نصف بزرگ‌ترین شرکت‌های رسانه‌ای جهان و هشت شرکت از ۱۰ شرکت پیشتاز در حوزه هوش مصنوعی، تحت کنترل میلیاردرها قرار دارند.[۸]

ضیافت شام کاخ سفید با دونالد ترامپ و الیگارش‌های فناوری [Photo: White House]

۶۳. توصیف مارکس از دولت به عنوان کمیته‌ای برای اداره امور مشترک بورژوازی، به معنای واقعی کلمه تحقق یافته است. حکومت ایالات متحده به مثابهِ ابزار مستقیمِ یک آریستوکراسی شرکتی-مالی عمل می‌کند، و نابودی اشکال دموکراتیک، گرایش به سوی دیکتاتوری و توسل به جنگ، روش‌های سیاسیِ لازم برای دفاع از ثروت این طبقه در برابر طبقه کارگر هستند. اکنون، در آینده، هنگامی که این ارقام مورد بررسی، ثبت و مطالعه قرار گیرند، برای مورخان چنان بدیهی به نظر خواهد رسید که وقوع انقلاب امری اجتناب‌ناپذیر بوده است. همه آن‌ها خواهند نوشت: «چگونه ممکن بود این موضوع دیده نشده باشد؟» اما البته، مورخان، و همان‌طور اکثریت قاطع مفسران سیاسی نیز از دیدن آن عاجزند.

۶۴. یکی دیگر از عناصر بحرانی در بحران اقتصادی ناشی از گسترش عظیم اعتبار و بدهی، رشد «سرمایه موهوم» است که اکنون در سوداگرایی جنون آمیز حول آنچه طبقه حاکمه «هوش مصنوعی» می‌نامد، متمرکز شده است.  وب سایت جهانی سوسیالیستی (WSWS) این اصطلاح را رد کرده،و به جای آن اصطلاح هوش افزوده را ترجیح می دهد. این فناوری نه هوشی مصنوعی و نه هوشی بیگانه است. عینیت‌یافتگی نیروی کارِ فکریِ انباشته‌شدهٔ انسان است، و اصطلاح رایج، درست مانند فتیشیسم کالایی که توسط مارکس تحلیل شد، محصول اجتماعیِ خودِ بشریت را به عنوان قدرتی خودمختار جلوه می‌دهد که مسلط بر اوست.  

۶۵. اما اهمیت این فناوری بسیار فراتر از ثروت‌های سوداگران است. همان‌طور که در سخنرانی‌های پاییز گذشته در برلین و لندن تبیین شد، هوش افزوده با طردِ کارِ زنده — تنها سرچشمهٔ ارزش افزوده — از فرایند تولید در مقیاسی بی‌سابقه، به‌طور عینی کل سیستم ارزشی را که سرمایه‌داری بر آن استوار است تضعیف می‌کند. این پدیده، ترکیب ارگانیک سرمایه را به اوج بی‌سابقه‌ای می‌رساند، گرایش نزولی نرخ سود را شتاب می‌بخشد، و شرایطی را که مارکس در گروندریسه پیش‌بینی کرده بود نزدیک‌تر می‌سازد، شرایطی که در آن، تولید مبتنی بر ارزش مبادله‌ای فرو می‌پاشد. آن تحلیل مفصل را نمی‌توان در اینجا مرور کرد، اما آن تحلیل، چارچوب عینی را که شیداییِ سوداگرانه را باید در درون آن جای داد، تبیین می‌کند. 

۶۶. تحت مالکیت سرمایه‌دارانه، یک فناوری‌ با پتانسیلِ رهایی‌بخشِ عظیم، به ابزاری برای یک حباب سوداگرانه تبدیل شده است. اکنون تمامی ساختار مالی آمریکا بر پایه‌ای فوق‌العاده باریک استوار است: تعداد محدودی انحصارات فناوری. سه دهه حباب‌های پی‌درپی، که هر بار با تزریق اعتبار نجات یافته‌اند، منجر به سوداگری در شرایطی شده‌اند که راهکارهای سنتی — یعنی انبساط مالی و تسهیل پولی — به واسطه کوهی از بدهی و شکنندگیِ خودِ دلار محدود شده‌اند. تحت این شرایط، طبقهٔ حاکمه برای واکنش به بحران اقتصادی به جنگ روی می‌آورد. جنگ، راهکار کلاسیکِ سرمایه‌داری برای بحرانِ تولیدِ و انباشتِ بیش از حد است: نابودی فیزیکی سرمایه، تصاحب منابع و بازارها، که نفت ونزوئلا تازه‌ترین نمونه آن است، و مطیع‌سازی طبقه کارگر در شرایط وضعیت اضطراری ملی.

۶۷. گذار به اقتصاد مبتنی بر جنگ، اکنون در اروپا بیش از هر جای دیگری پیش رفته است. در نشست ۲۰۲۵ لاهه، ناتو هدفِ ۲ درصدیِ خود را با یک هدفِ ۵ درصدی جایگزین کرد، ۳.۵ درصد برای هستهٔ نظامی و ۱.۵ درصدِ دیگر برای زیرساخت‌های مرتبط با جنگ، و در نشستِ ژوئیهٔ امسال در آنکارا، کشورهای عضو برنامه‌های پایبندی خود را ارائه کردند. هم‌اکنون کشورهای حوزهٔ بالتیک و لهستان بین ۴ تا ۵ درصد [از تولید ناخالص داخلی خود را] هزینه می‌کنند. 

۶۸. آلمان بزرگ‌ترین بودجهٔ تسلیحاتی در تاریخ جمهوری فدرال را به تصویب رسانده است. این کشور محدودیت قانونی بدهیِ خود برای هزینه‌های نظامی را به حالت تعلیق درآورده، متعهد شده است که شش سال زودتر از برنامهٔ زمانیِ ائتلاف به هدفِ هسته‌ای ۳.۵ درصدیِ دست یابد، برای هزینه‌های مرتبط با جنگِ فراتر از ۲۰۰ میلیارد یورو در سال برنامه‌ریزی کرده و علناً هدفِ به میدان آوردنِ قوی‌ترین ارتش متعارف در اروپا را اعلام کرده است. 

۶۹. از ماه ژانویه، هر فرد هجده‌ساله آلمانی پرسشنامه‌ای درباره صلاحیت نظامی دریافت کرده است. از ژوئیه ۲۰۲۷، معاینه پزشکی برای نخستین گروه از مردان اجباری می‌شود، و در صورت عدم تامین نیرو از طریق جذب داوطلبانه، مجوز قانونی برای اجرای خدمت وظیفه عمومی (سربازی اجباری) فعال خواهد شد. در ایالات متحده نیز ثبت‌نام خودکار تمامی مردان ۱۸ تا ۲۶ ساله که قرار است از دسامبر اجرایی شود، ابزار مشابهی را [برای سربازگیری] آماده می‌سازد. 

۷۰. وضعیت جهان را نمی‌توان تنها بر اساس حقایق عینی آن قضاوت کرد؛ بلکه باید آگاهی طبقاتی را که در آن نقش‌آفرینی می‌کند نیز بررسی کرد. شماره ژوئیه-اوت نشریه فارن افیرز (Foreign Affairs)، ارگان شورای روابط خارجی آمریکا، روی جلد خود می‌پرسد: «چه کسی برندهٔ جنگ بعدی خواهد بود؟» ارگان نظریِ مرکزیِ امپریالیسم آمریکا کل یک شماره را نه حول این موضوع که آیا جنگی میان قدرت‌های بزرگ رخ خواهد داد یا خیر، چه رسد به اینکه چگونه ممکن است از آن جلوگیری کرد، بلکه حول اینکه چه کسی در آن پیروز خواهد شد، سازماندهی کرده است. بحث‌ مجاز کسانی را که می‌خواهند جنگ بعدی را زودتر آغاز کنند تا کسانی که خواهان آمادگی بهتر برای آن هستند را دربر می گیرد؛ موضعی که می‌گوید این جنگ نباید رخ دهد، هیچ نماینده‌ای ندارد. طبقه حاکمه جنگ جهانی سوم را به عنوان پیش‌فرضِ کاری خود نهادینه کرده است. 

رادیکالیزه شدن طبقه کارگر و بحران رهبری

۷۱. درس مرکزی عصر ۱۹۱۴–۱۹۴۵ مستقیماً بر زمانهٔ کنونی نیز صدق می‌کند. جنگ جهانی و انقلاب اجتماعی، فازهای به هم پیوستهٔ یک بحران واحد هستند. جنگ جهانی اول ظرف سه سال، بزرگ‌ترین موج انقلابی تاریخ را پدید آورد. جنگ جهانی دوم تلاطم‌های ۱۹۴۳–۱۹۴۸ را رقم زد، که تنها با تلاش‌های مشترک امپریالیسم و استالینیسم مهار شدند. و البته، جنبش‌های بزرگ ضداستعماری که در طول دهه‌های ۱۹۵۰، ۱۹۶۰ و تا دهه‌ی ۱۹۷۰ استمرار یافتند، خود از پس‌لرزه‌های بعدیِ جنگ جهانی دوم و آن موج انقلابی بودند.

۷۲. جنگ تمام‌عیار مستلزم بسیجِ همه‌جانبهِ طبقه کارگر است، که فرایندی از رادیکالیزه شدنِ اجتماعی و سیاسی را به جریان می‌اندازد، درست همان‌طور که در سال ۱۹۱۷ و طی سال‌های پایانی و پس از جنگ جهانی دوم رخ داد. حاکمان دوره کنونی این تاریخ را می‌دانند. این تاریخ در حافظه نهادی تک‌تکِ دولتهای سرمایه‌داری حک شده است. پیامدهای انقلابیِ جنگ امپریالیستی که در سال ۱۹۱۴ آغاز شد، همواره کابوس طبقهٔ حاکمه بوده است. همان‌طور که شان مک‌مکین، مورخ راست‌گرا، در صدمین سالگرد انقلاب اکتبر نوشت: «مانند سلاح‌های هسته‌ای زادهٔ عصر ایدئولوژیکیِ آغازشده در سال ۱۹۱۷، واقعیت تأسف‌بار دربارهِ لنینیسم این است که وقتی اختراع شد، قابل اختراع‌زدایی نیست.»[۹]

نشستی از شورای سربازان پتروگراد در جریان انقلاب ۱۹۱۷

۷۳. گسترش سرطان‌وار جنگ امپریالیستی، آنتی‌تز دیالکتیکی خود را در گسترش جهانی مبارزه طبقاتی می‌یابد. رشد آن، طبق تعبیری که تروتسکی در باب تکوین آگاهی انقلابی به کار برد، به شکلی مولکولی ، در زیرِ پوستِ سیاستِ رسمی، در میلیون‌ها تجربه فردی از استثمار، جنگ و خشونت دولتی که به‌خاموشی انباشته می‌شوند جریان دارد، تا اینکه سرانجام با نیرویی که هر دولتی را غافلگیر می‌کند، تجلی جمعی پیدا کند. آنجا که جنگ، جهان را به جبهه‌ها تقسیم می‌کند، مبارزه طبقاتی آن را متحد می‌سازد.

۷۴. وحدت بین‌المللی طبقه کارگر در گزارش افتتاحیه سیزدهمین کنگره ملی لیگ کارگران در ۳۰ اوت ۱۹۸۸ پیش‌بینی شده بود:

ما پیش‌بینی می‌کنیم که مرحله بعدی مبارزات پرولتاریا، تحت فشارِ ترکیبیِ گرایش‌های عینی اقتصادی و نفوذ ذهنی مارکسیست‌ها، به شکلی ناگزیر در مسیری بین‌المللی توسعه یابد. پرولتاریا بیش از پیش تمایل خواهد داشت که خود را در عمل به عنوان یک طبقهً بین‌المللی تعریف کند؛ و مارکسیست‌های انترناسیونالیست، که سیاست‌هایشان بیانگر این فرایندِ ارگانیک است، این فرایند را پرورش داده و به آن شکلی آگاهانه خواهند بخشید.[۱۰]

۷۵. در سال ۱۹۸۸، ادغام جهانیِ تولید در مقایسه با مقیاس امروزین آن، در دوران طفولیت خود بود. ابرشرکت فراملیتی تازه در حال جایگزینیِ شکل قدیمی‌ترِ سازمان‌های چندملیتی بود. در چهار دهه پس از آن، آن فرایند به سرانجام خود رسیده است. شرکت چندملیتیِ نوع قدیمی‌تر، در جوهرِ خود یک بنگاه اقتصادیِ ملی با عملیات‌های خارجی بود — شرکتی آمریکایی، آلمانی یا ژاپنی که شعبه‌های فرعی در خارج تأسیس می‌کرد، در حالی که محصولاتش ماهیت و هویتِ ملیِ آشکار خود را حفظ می‌کردند. آن جهان دیگر وجود ندارد. تولید به عنوان یک فرایندِ واحد و از نظر جهانی یکپارچه بازسازماندهی شده است، و در جریان این بازسازماندهی، خودِ کالا از هویت ملی تهی شده است.

۷۶. امروزه پدیده‌ای به نام خودروی آمریکایی، ماشین‌ابزار آلمانی، گوشی کُره‌ای یا رایانهٔ چینی وجود ندارد. خودرویی که در میشیگان مونتاژ می‌شود، حاوی نیمه‌هادی‌هایی که در تایوان روی ویفرهای ژاپنی تولیدشده توسط ماشین‌آلات لیتوگرافی هلندی، دسته‌سیم‌های سیوداد خوارز و هندوراس، عناصر خاکی کمیابِ پالایش‌شده در چین، نرم‌افزارهای نوشته‌شده در بنگلور و سیاتل، و آلومینیوم ذوب‌شده از بوکسیت گینه است. برچسبِ مبدأ، که زمانی نشان‌دهنده‌ی منشأ ملی یک محصول بود، به یک افسانهٔ اقتصادی تبدیل شده است. آنچه این برچسب پنهان می‌کند این واقعیت اساسی است: هر کالای مهمی، اکنون محصولِ یک فرایند تولید جهانی متشکل از شبکه‌های تولیدی پیچیده و تجسمِ کارِ ترکیبیِ کارگران در تمامی قاره‌هاست. 

کانتینرهای کشتیرانی آمادهٔ حمل و نقل در بندر گوانگژو در منطقهٔ نانشا واقع در استان گوانگ‌دونگ در جنوب چین، ۱۷ آوریل ۲۰۲۵. [AP Photo/Ng Han Guan]

۷۷. آنچه امروز غلبه دارد، سازماندهی خودِ فرایند تولید در فرای مرزهاست — فرایندی پیوسته و وابسته به هم که در آن هیچ بخش ملی، خودکفا یا به‌خودی‌خود منسجم نیست. کارخانه، عملا، در سراسر سیاره گسترش یافته است. کارگر در گوانگ‌دونگ، کارگر در اشتوتگارت، کارگر در سائوپائولو و کارگر در دیترویت صرفاً چیزهای مشابه را به صورت موازی تولید نمی‌کنند؛ بلکه آن‌ها در ایستگاه‌های مختلفِ یک فرایند واحد و بر روی یک محصول واحد کار می‌کنند. 

۷۸. بورژوازی از این تحول، نتیجه‌گیری‌های خود را گرفته است: اینکه منابع، بازارها و مسیرهای تأمین در سراسر جهان، منافع ملیِ حیاتیِ هستند که باید با توسل به زور تضمین شوند. اما طبقه کارگر توسط همین تحول، به سوی نتیجه‌گیریِ کاملاً معکوسی سوق داده می‌شود.

۷۹. زنجیره‌های تأمینِ جهانی، سیستم‌های ارتباطی و شبکه‌های تولیدِ درهم‌تنیده، شریان‌هایی هستند که کارگرانِ هر قاره از طریق آن‌ها درمی‌یابند که با همان بانک‌ها، همان شرکت‌ها و همان حکومت‌ها روبرو هستند.

۸۰. پایه انسانیِ این همگرایی، مقیاس بی‌سابقهٔ تاریخیِ طبقهٔ کارگر بین‌المللی است. طبق محاسبات سازمان‌های بین‌المللیِ کار، نیروی کار جهانی اکنون بالغ بر سه و نیم میلیارد انسان است، بزرگ‌ترین نیروی اجتماعیِ گردآوری‌شده در تاریخ، و اکنون اکثریتِ بشریت در شهرها زندگی می‌کند، آستانه‌ای که در قرن حاضر برای نخستین بار از آن عبور شده است.  

۸۱. طبقه کارگرِ صنعتیِ آسیا به تنهایی چندین برابر بزرگ‌تر از کل پرولتاریای جهان در سال ۱۹۱۷ است. طبقه کارگرِ چین، با مقیاسی در حدود سه چهارم میلیارد نفر، بزرگ‌ترین طبقه کارگر در تاریخ جهان محسوب می‌شود. اعتصاب‌های عمومی در هند مکرراً بیش از ۲۰۰ میلیون کارگر را در یک روز بسیج کرده است که بزرگ‌ترین اقدامات جمعیِ صورت‌گرفته توسط انسان‌ها محسوب می‌شود. در کتاب خانوادهٔ مقدس، در فرازی که کمیتهٔ بین‌المللی انترناسیونال چهارم (ICFI) بارها به آن ارجاع داده است، مارکس و انگلس قانونی را که بر رابطهٔ میان این توده و رسالت تاریخی‌اش حاکم است چنین بیان کردند: «بنابراین، همراه با عمق و فراگیریِ اقدام تاریخی، بر اندازهٔ توده‌ای که این اقدام کارِ اوست نیز افزوده خواهد شد.»[۱۱]  از منظر سیاسی، این درک و بصیرت به همان اندازه پراهمیت است که فرمول E=mc2 اینشتین واجد اهمیت است.

۸۲. عکس این گزاره نیز صادق است، و دقیقاً در همین خوانشِ معکوس است که اهمیتِ کاملِ آن برای عصرِ ما آشکار می‌شود. اندازهِ توده‌ای که اکنون به میدانِ عمل کشیده می‌شود، خود معیاری است برای عمق و جامعیتِ اقدامِ تاریخی‌ای که پیشِ رو است. یک نیروی اجتماعیِ سه و نیم میلیاردی، متمرکز در شهرها، پیوندخورده به یکدیگر از طریق درهم تنیده ترین دستگاهِ تولیدیِ ساخته‌شده تا به امروز، و همزمان مواجه‌ با جنگِ جهانی، دیکتاتوری و فقرِ روزافزونِ اجتماعی، توسطِ تاریخ برای یک اعتراض ساده تجمع نیافته است. بلکه برای عمیق‌ترین و جامع‌ترین تحولِ اجتماعیِ تاریخ گرد هم آمده است: انقلاب سوسیالیستی جهانی.

۸۳. رادیکالیزه شدنِ طبقه‌ی کارگر، که بیانیه‌ی تحلیلیِ ۲۰۲۰ آن را به عنوانِ گرایشِ تعیین‌کننده‌ی این دهه شناسایی کرد، به روشنی در جریان است. آن بیانیه، خیزشِ جهانیِ ۲۰۱۸–۲۰۱۹ را نقطه‌ی عزیمتِ خود قرار داد: جلیقه‌زردها، خیزش‌های توده‌ای از شیلی تا سودان، و ازسرگیریِ فعالیت‌های اعتصابی در ایالات متحده. شش سال و نیم بعدی، این مسیر را در ابعادی رو به گسترش تأیید کرده است.

۸۴. بیماری جهان گیر، که از طریق سیاست عامدانه ابتلای توده‌ای بیش از سی میلیون قربانی گرفت، به بی‌رحمانه‌ترین شکل، تبعیتِ خودِ زندگی از سود را برملا ساخت و اموج‌های اعتصابی را در سراسر قاره‌ها برانگیخت. مبارزات بازنشستگی در فرانسه، امواج‌ اعتصاب در بریتانیا، اعتصابات صنایع خودروسازی، لجستیک و درمان در آمریکا، اعتصابات عمومی در سراسر اروپای جنوبی و جنوب آسیا، بیش از دو سال تظاهرات علیه نسل‌کشی غزه، و سه تظاهرات «نه به پادشاهی» — بزرگ‌ترین تظاهرات تک‌روزه در تاریخ آمریکا — همگی منحنیِ صعودی واحدی را تشکیل می‌دهند. پس از یک تابوی هشتاد ساله، سوسیالیسم بار دیگر در خودِ ایالات متحده در حال ظهور است، هرچند به شکلی تحریف‌شده و هدایت شده توسط سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا به سمت حزب دموکرات، اما بیانگر تحولی در آگاهی است که هیچ تشکیلات و دستگاهی نمی‌تواند برای همیشه آن را مهار کند. 

تجمع مردم در جریان تظاهرات « نه به پادشاهی» در پارکی ساحلی در پورتلند، اورگن، شنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۲۵. [AP Photo/Jenny Kane]

۸۵. در آمریکای شمالی، طبقه‌ای که به عنوان یک نیروی اجتماعی مرده اعلام شده بود، در تمام بخش‌ها بار دیگر وارد مبارزه شده است — شورش‌ها در آمازون و یوپی‌اس (UPS)، و اعتصابات خودجوش ماتاموروس، ورود یک طبقه کارگر یکپارچه در سطح قاره را به عنوان یک نیروی واحد اعلام کرد. در درون اتحادیه‌ها، رد قراردادها با آرای بالای ۹۰ درصد  و واکنش به کمپین ویل لِمان برای ریاست اتحادیه کارگران خودروسازی (UAW)، نشان‌دهنده شورشی علیه خودِ بوروکراسی است. این بیداری در خودِ مرکز امپریالیسم جهانی، در میان طبقه کارگری در حال وقوع است که تمکین آن، پیش‌فرضِ سلطه آمریکا است، و در حال پیوند دادن مبارزه اقتصادی و سیاسی در قالبی یکپارچه است. 

۸۶. در آفریقا، جوان‌ترین و سریع‌ترین طبقه کارگرِ در حال رشد روی زمین، به مثابه عامل انقلابی در ابعاد تاریخی-جهانی در حال ظهور است. اعتصابات عمومی در نیجریه، خیزش جوانان کنیایی که پارلمان را تسخیر کردند، و جنبش‌های اعتصابی طبقه کارگر آفریقای جنوبی، نخستین اقدامات طبقه‌ای هستند که در مرکز انقلاب جهانی قرن بیست و یکم خواهد ایستاد.

۸۷. در روسیه و چین، محاصره و تحریکات امپریالیستی در حال بیدار کردنِ دوباره‌ی آن حافظه تاریخی است که بقای هر دو الیگارشی بر سرکوب آن استوار است. در روسیه، کارگران فهرست تلفاتِ جنگی را پر می‌کنند که برای دفاع از دارایی‌های غارت‌شده شوروی برپا شده است ؛ رژیم، لنین را محکوم می‌کند چرا که از نتیجه‌گیری کارگران از رویدادهای ۱۹۱۷ می‌ترسد. در چین، دولتی که بودجه امنیت داخلی آن با هزینه‌های نظامی‌اش رقابت می‌کند، گواهی بر این است که حزب کمونیست چین دشمن اصلی خود را در کجا می‌بیند. جنبش‌های آتی در هر دو کشور، «انقلاب‌های مخملی» سازماندهی‌شده از واشنگتن نخواهند بود. آن‌ها هم علیه امپریالیسم و هم علیه الیگارشی‌های ملی جهتگیری خواهند داشت و پاسخ‌های خود را در میراثی خواهند یافت که بین‌الملل چهارم از آن در برابر استالینیسم دفاع کرده است. 

۸۸. آنچه که میان این جنبش و تجلی سیاسی آن قرار دارد، بحران رهبری انقلابی است. کمیتهٔ بین‌المللی انترناسیول چهارم (ICFI) هرگز بر این باور نبوده است که مسئلهٔ رهبری به خودی خود حل می‌شود. جنبش‌های توده‌ای همچنان در اسارت سیاسی باقی مانده‌اند. تظاهرات « نه به پادشاهی» به مسیر حزب دموکرات، حزب جنگ، هدایت شده‌اند. بوروکراسی‌های اتحادیه‌های کارگری بیش از پیش علناً به عنوان پلیس صنعتیِ اقتصادِ جنگی عمل می‌کنند.

۸۹. فدراسیون کارگران آمریکا و کنگرهٔ سازمان‌های صنعتی (AFL-CIO)، با میلیون‌ها عضو خود، هیچ بیانیه‌ای دربارهٔ جنگ ایران صادر نکرده است. رئیس اتحادیهٔ کارگران خودروسازی (UAW) از افسانهٔ قدیمی امپریالیستیِ «زرادخانهٔ دموکراسی» در جنگ جهانی دوم به عنوان الگوی خود یاد می‌کند. دستگاهی که او در رأس آن قرار دارد، با لغو و کارشکنی در رأی‌گیری‌های اعتصاب، تحمیل قراردادهای کاری که بیش از ۹۰ درصد اعضا به آن‌ها رأی منفی داده‌اند، و واکنش نشان دادن به مخالفت‌ کمیته اعضای عادی کارگری — همان‌طور که در تجربهٔ کارزار ویل لِمان و نبردهای حقوقی آن با تمام جزئیات مستند شده است — با سانسور، انتخابات دست‌کاری‌شده و ارعاب عمل می‌کند، دقیقاً به این دلیل که اتحاد بوروکراسی با دولت و کارفرمایان دیگر با استدلال و منطق در برابر اعضا قابل دفاع نیست. 

۹۰. ائتلاف بین‌المللی کمیته‌های اعضای عادی کارگری (IWA-RFC) در سال ۲۰۲۱ بر اساس چشم‌اندازِ انتقال قدرت از بوروکراسی‌ها به خودِ کارگران تأسیس شد.

نتیجه‌گیری

۹۱. بیانیه ۲۰۲۰ گرایش‌های توسعه دهه جدید را ارزیابی کرده بود: فورانِ میلیتاریسمِ امپریالیستی به سوی جنگ جهانی سوم؛ فروپاشیِ اقتصادِ سرمایه‌داریِ جهانی؛ فروپاشیِ دموکراسیِ بورژوایی و گرایش به سوی حکومتِ اقتدارگرا؛ و رادیکالیزه‌شدنِ بین‌المللیِ طبقهٔ کارگر که با بحرانِ رهبریِ انقلابی روبه‌روست. در میانهٔ این دهه، تک‌تکِ این گرایش‌ها با نیرویی فراتر از فرمول‌بندی‌های خودِ آن بیانیه، خود را تحمیل کرده‌اند. 

۹۲. مناقشه کنونی، از نظر تاریخی، پرده سومِ درامی است که در سال ۱۹۱۴ گشوده شد. امپریالیسم آمریکا در آوریل ۱۹۱۷ وارد جنگ اروپایی شد تا کره زمین را تحت هژمونی خود بازسازماندهی کند، و برای هفت دهه، آن پروژه با انقلاب اکتبر و پیامدهای جهانی-تاریخیِ آن مختل شد. انحلال اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ به مثابهِ رفعِ آن مانع و مجوزی برای تکمیلِ پروژه تلقی گردید، تا جهان چنان بازآفرینی شود که گویی اکتبر هرگز رخ نداده است.

۹۳. اگر جنگ در جوهرِ خود، تداومِ مبارزه یک قرنیِ امپریالیسم علیه انقلاب سوسیالیستی است، پس مبارزه علیه جنگ تنها و تنها می‌تواند ازسرگیریِ همان انقلاب باشد. این مبارزه نمی‌تواند شکلِ دفاع از هیچ دولت-ملتی را به خود بگیرد، و نه شکل بازسازیِ یک «نظمِ مبتنی بر قوانین» که خود ابزاری برای پروژه ضد انقلابی بود، و نه سیاست‌های فشاری شبه‌چپ‌ها. این امر مستلزمِ بسیجِ سیاسیِ مستقلِ طبقهٔ کارگر در سطح بین‌المللی، حول برنامه‌ای برای انقلاب سوسیالیستی است.

۹۴. چشم‌انداز، ابزاری برای مبارزه است. انتشار آن، راستی‌آزمایی و دفاع از آن، خود مراحلی در حل بحران رهبری هستند، بحرانی که نه از طریق فرآیندهای عینی، بلکه با ساخت آگاهانه‌ی حزب انقلابی در بطن همین روندها حل می‌شود. تناقضاتی که در این مرور تحلیل شدند، ماهیتی هرچه انفجاری‌تر به خود می‌گیرند و همین امر به مبارزه برای رهبریِ انقلابی، خصیصه‌ای حیاتی و غیرقابل تعویق می‌بخشد. 

۹۵. شیوع سرطانی جنگ امپریالیستی و تلاقی مبارزه طبقاتی جهانی، دو فرایند مجزا نیستند بلکه یک فرآیندِ واحدند: همان بحرانِ واحد، از منظرهای دو طبقهٔ متخاصم درگیر نبردند، که تعیین خواهد کرد کدام‌یک از دو پیامدِ محتملِ این عصر غلبه خواهد کرد. نزدیک به نود سال پیش، در آستانهٔ دومین جنگ امپریالیستی، تروتسکی جوهرِ این عصر را در سندِ تأسیسِ بین‌الملل چهارم چنین تعریف کرد: بحرانِ تاریخیِ بشریت به بحرانِ رهبریِ انقلابی تقلیل یافته است. 

لئون تروتسکی

۹۶. بین‌الملل چهارم حزبی متکی بر تاریخ است. از منظرِ مارکسیسم، این بدان معناست که چشم‌انداز و اقدامِ حزب، ریشه در درکی از ماهیتِ عصرِ تاریخی دارد و با آن تعریف می‌شود. وظایفِ حزب تنها تا جایی می‌تواند به درستی تعیین شود که رویدادها را آگاهانه در بسترِ کلِ این عصرِ تاریخی جای‌دهد. چالش اساسی نظری و سیاسی که جنبشِ انقلابی با آن مواجه است، قراردادن صحیحِ سیرِ تکاملِ مبارزهٔ طبقاتی در مسیرِ تاریخیِ عصرِ جنگ و انقلاب است. 

۹۷. چشم‌انداز منتشر شده در ۳ ژانویه ۲۰۲۰، محصول یک بینش آنی نبود. ما در مدرسه تابستانی بین‌المللی حزب برابری سوسیالیستی (SEP) در اوت ۲۰۱۹، بررسی گسترده‌ای از تاریخچه  بین‌الملل چهارم انجام دادیم. در جریان این بررسی، ما پنج مرحله را در تاریخ جنبش تروتسکیستی مشخص کردیم. 

۹۸. مرحله اول یک دوره ۱۵ ساله، از زمان تأسیس اپوزیسیون چپ تحت رهبری تروتسکی در سال ۱۹۲۳ تا کنگره تأسیس بین‌الملل چهارم در سال ۱۹۳۸ را در بر می‌گرفت. مرحله دوم، از کنگره تأسیس تا انشعاب تاریخی در بین‌الملل چهارم — یعنی گسست از تجدیدنظرطلبان پابلوئیت — در نوامبر ۱۹۵۳ به طول انجامید. مرحله سوم، از زمان تأسیس کمیته بین‌المللی تا انشعاب با حزب انقلابی کارگران (WRP) در سال‌های ۱۹۸۵–۱۹۸۶ امتداد یافت، که با مبارزه طولانی‌مدت علیه نفوذ مخرب نظریه و سیاست پابلوئیسم هم برون و هم درون بین‌الملل چهارم تعریف می‌شد. مرحله چهارم، از زمان تکمیل انشعاب با WRP در فوریه ۱۹۸۶ تا مدرسه تابستانی سال ۲۰۱۹ به درازا کشید. این مرحله بر بازسازی و ساختن میراث جنبش تروتسکیستی و درس‌های گرفته‌شده از تجربیات پیشین در عصر انقلاب سوسیالیستی جهانی متمرکز بود.

۹۹. مدرسه تابستانی، سال ۲۰۱۹ را به عنوان آغاز مرحله پنجم در تاریخ جنبش تروتسکیستی شناسایی کرد. البته این نقطه آغاز ماهیتی تقریبی داشت و مانند سال‌های ۱۹۲۳، ۱۹۳۸، ۱۹۵۳ و ۱۹۸۵–۱۹۸۶ با یک رویداد بحرانی واحد مشخص نمی‌شد. با این حال، تشخیص یک مرحله جدید در تاریخ جنبش تروتسکیستی ماهیتی خودسرانه نداشت. تا تابستان ۲۰۱۹، به اندازه کافی روشن شده بود که مرحله جدیدی از بحران جهانی فرا رسیده است و این امر نقش کمیته بین‌المللی را در مبارزات طبقه کارگر به شکلی عمیق تحت تأثیر قرار خواهد داد. 

۱۰۰. گزارش افتتاحیه مدرسه تابستانی SEP  مرحله پنجم جدید در تاریخ جنبش تروتسکیستی را اعلام کرد

که شاهد رشد چشمگیر کمیته بین‌المللی بین‌الملل چهارم (ICFI) به‌عنوان حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی خواهد بود. فرآیندهای عینی جهانی‌شدن اقتصاد که بیش از سی سال پیش توسط کمیته بین‌المللی شناسایی شد، دچار توسعه‌ شگرف دیگری شده‌اند. این فرایندها، در ترکیب با ظهور فناوری‌های جدیدی که ارتباطات را متحول کرده‌اند، مبارزه طبقاتی را تا حدی بین‌المللی ساخته‌اند که حتی تصور آن تا بیست و پنج سال پیش دشوار بود. کمیته بین‌المللی بین‌الملل چهارم به‌عنوان رهبری سیاسی و آگاهانه این فرآیند عینی اقتصادی-اجتماعی ساخته خواهد شد. این کمیته استراتژی طبقاتیِ انقلاب سوسیالیستی جهانی را در برابر سیاست‌های سرمایه‌دارانه جنگ امپریالیستی قرار خواهد داد. این مرحلهٔ جدید در تاریخ بین‌الملل چهارم است.[۱۲]

۱۰۱. چالش پیشِ روی این کنگره، پیشبرد هماهنگی و همراستاییِ عملِ حزب طبق مفاهیم به هم پیوستهٔ آن از مرحله پنجم بین‌الملل چهارم و تجدید حیات مبارزه طبقاتی انقلابی است. 

۱۰۲. این هم‌راستاسازی در عمل به چه معناست؟ این امر بیش از هر چیز به معنای ساختن حزب در میان طبقه کارگر است. تحلیل ارائه‌شده در این گزارش نه یک تفسیر بر رویدادها، بلکه راهنمایی برای مداخله در آن‌هاست. رادیکالیزه شدن طبقه کارگر که در هر قاره‌ای در حال پیشروی است، مسئله رهبری را مطرح می‌کند؛ و مسئله رهبری تنها از یک راه حل می‌شود: از طریق ساختن حزب انقلابی در درونِ خودِ مبارزات طبقهٔ کارگر.

۱۰۳. محور اصلی این وظیفه، گسترش فعالیت‌های ائتلاف بین‌المللی کمیته‌های اعضای عادی کارگری (IWA-RFC) است. کمیته‌های اعضای عادی کارگری باید ابتدا به عنوان ابزارهای مبارزه طبقاتی ساخته شوند: ارگان‌هایی که کارگران از طریق آن‌ها مطالبات خود را تدوین می‌کنند، اقدامات خود را در میان محیط‌های کار، صنایع و مرزهای ملی هماهنگ می‌سازند، و انزوای تحمیل‌شده بر هر مبارزه توسط دستگاه‌های رسمی را در هم می‌شکنند. ثانیاً، این کمیته‌ها باید به عنوان مراکز سازمان‌دهیِ یک شورش ضد بوروکراتیک ساخته شوند — ابزاری که کمیته‌های اعضای عادی کارگری از طریق آن، قدرت را از بوروکراسی‌های شرکتی سلب کرده و اداره مبارزات خود را به دست می‌گیرند. و ثالثاً، آن‌ها باید به عنوان چیزی بیش از سازمان‌های تدافعی ساخته شوند: آن‌ها باید اشکال پیش‌دستانه‌ای از دموکراسی واقعی کارگری و قدرت کارگری باشند. طبقه کارگر با ایجاد این کمیته‌ها، صرفاً در برابر نظم موجود مقاومت نمی‌کند؛ بلکه فرآیند شکل‌دهی به خود به عنوان طبقه حاکمه آینده را آغاز کرده و ارگان‌هایی را که از طریق آن‌ها زندگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را دوباره سازمان‌دهی خواهد کرد، در نطفه پرورش می‌دهد.

۱۰۴. ساختن حزب در میان طبقه کارگر از گسترش فعالیت‌های جوانان و دانشجویان بین‌المللی برای برابری سوسیالیستی (IYSSE) تفکیک‌ناپذیر است. حدود ۳۸ تا ۳۹ درصد از جمعیت آمریکا زیر ۳۰ سال سن دارند — تقریباً ۱۲۸ تا ۱۳۰ میلیون نفر از حدود ۳۴۰ میلیون نفر. این آمار شامل حدود ۲۲ درصد زیر ۱۸ سال و ۱۶ تا ۱۷ درصد دیگر در رده سنی ۱۸ تا ۲۹ سال است. فرایند رادیکالیزه شدن اجتماعی با شدتی ویژه در میان نسل جوان متمرکز شده است.

۱۰۵. نظرسنجی‌ پشت نظرسنجی تأیید می‌کند که گرایش به سوسیالیسم، گسترده‌ترین تجلی خود را در میان جوانان می‌یابد — نسلی که چیزی جز جنگ، بحران اقتصادی، بیماری جهان گیر و رشد بی‌وقفه نابرابری اجتماعی ندیده است و سرمایه‌داری را نه با رفاه و دموکراسی، بلکه با فاجعه پیوند می‌دهد. تحصیلات دانشگاهی به یک پدیده همگانی بدل شده است، اما میلیون‌ها جوان با سطوحی فلج‌کننده از بدهی، صحنه دانشگاه‌ها را ترک می‌کنند و آینده خود را در ازای حقِ استثمار شدن به رهن می‌گذارند. استراتژیست‌های بورژوازی کاملاً به این تحول واقف‌اند. همان‌طور که حزب در بیانیه‌های پیشین خود خاطرنشان کرده است، اندیشکده‌ها و هیئت‌های تحریریه طبقهٔ حاکمه، چرخش جوانان به چپ را با اضطرابی پنهان‌ناشدنی دنبال می‌کنند و آن را تهدیدی مرگبار برای ثبات نظم موجود می‌بینند.

۱۰۶. علاوه بر این، این جوانان هستند که به درون گرداب جنگ کشیده خواهند شد. با گسترش و وخامت آتش‌افروزی امپریالیستی، خدمت اجباریِ سربازی به ناچار در دستور کار قرار خواهد گرفت. طبقه حاکمه، که در شرایط «عادی» چیزی جز بدهی و ناامنی شغلی به جوانان عرضه نمی‌کند، در جنگ، جانِ آن‌ها را مطالبه خواهد کرد. بنابراین، مبارزه علیه میلیتاریسم امپریالیستی در فعالیت‌های  IYSSE اهمیت حیاتی پیدا خواهد کرد. جوانان در مبارزهِ مرگ و زندگی، باید به طبقه کارگر، تنها نیروی اجتماعیِ قادر به متوقف ساختن جنگ روی آورند و خود را بر استراتژی انقلاب سوسیالیستی بین‌المللی متکی سازند. 

دانشجویان درحال تظاهرات در دانشگاه میشیگان علیه نسل‌کشی غزه، ۲۸ مارس ۲۰۲۴.

۱۰۷. تروتسکی در برنامه انتقالی، از« اشتیاق تازه و روحیه تهاجمیِ» جوانان به عنوان عنصری  ضروری برای احیای جنبش انقلابی یاد کرد. اما حزب صرفاً به این اشتیاق، هر قدر هم که گرانبها باشد، اتکا نمی‌کند. اشتیاقی که آموزش نبیند، هدر می‌رود یا به انحراف کشیده می‌شود. وظیفه IYSSE تبدیل رادیکالیسم غریزی نسل جوان به باور انقلابیِ آگاهانه است: آموزش نظری و سیاسی دانشجویان و کارگران جوان، مسلح کردن آنان به دانشِ تاریخِ جنبش مارکسیستی و تجربیات استراتژیک طبقه کارگر بین‌المللی، و تربیت آنان به عنوان کادرهای بین‌الملل چهارم. شعبه‌های IYSSE باید در دانشگاه‌های سراسر کشور ساخته شوند. همچنین IYSSE نمی‌تواند از کار در میان دانش‌آموزان دبیرستانی غافل شود، که رادیکالیزه شدن آن‌ها ناشی از شرایط اجتماعی‌ای است که از نخستین سال‌های زندگی خود شاهد آن بوده‌اند و نباید رها شوند تا تسلیم نفوذ شبه‌چپ‌ها یا گروهبان‌های سربازگیر ارتش گردند. 

۱۰۸. رشد حزب صرفاً جنبه‌ی کمی ندارد. جذب نیرو باید با آموزش سیستماتیک کادرها همراه باشد — و در واقع، جدایی‌ناپذیر از آن است. کارگران و جوانانی که بر اثر جنگ، دیکتاتوری و نابرابری اجتماعی رادیکالیزه شده‌اند، تنها تا جایی به یک نیروی انقلابی تبدیل خواهند شد که تجربیات استراتژیک جنبش بین‌المللی کارگری را، که در تاریخ بین‌الملل چهارم متمرکز شده است، عمیقاً فراگیرند. نظریه مارکسیستی زینتی برای عمل حزب نیست، بلکه شالوده آن است. بدون نظریه انقلابی، هیچ جنبش انقلابی‌ای نمی‌تواند وجود داشته باشد.

۱۰۹. این امر تحت شرایطی اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند که در آن رشد تمایلات سوسیالیستی، تجلی اولیه و تحریف‌شده‌ خود را در رشد سوسیالیست‌های دموکراتیک آمریکا (DSA) می‌یابد. اهمیت عینی این رشد باید به رسمیت شناخته شود: این پدیده نشان‌دهنده‌ی چرخش به چپِ توده‌های کارگران و جوانان و فروپاشی تابوی چنددهه‌ای ضدسوسیالیستی است. اما اذعان به این امر به معنای انطباق با آن نیست. DSA یک سازمان خرده‌بورژوا است که از نظر برنامه‌ای و تشکیلاتی به حزب دموکرات وابسته است. کارکرد آن، مهار رادیکالیزه شدن طبقه کارگر و جوانان و تابع کردن آن‌ها در برابر امپریالیسم آمریکا است. حزب برابری سوسیالیستی (SEP) خود را با این گرایش و دیگر انحرافات خرده‌بورژوایی از سوسیالیسم انقلابی تطبیق نخواهد داد. در هر حال، هیچ‌یک از این احزاب، و بیش از همه DSA، آینده‌ای ندارند. آن‌ها برای طوفان‌های در حال شکل‌گیری مجهز یا آماده نشده‌اند. SEP مبارزه خواهد کرد تا با توضیح صبورانه مسائل تاریخی و طبقاتی و نقد آشتی‌ناپذیر [یا سرسختانه] سیاست‌های شبه‌چپ و تمامی عوامل امپریالیسم — از جمله هر آنچه از استالینیسم و نفوذ هنوز مخرب آن در جنبش بین‌المللی کارگری باقی مانده است — کارگران و جوانان تازه رادیکالیزه‌شده را به تروتسکیزم جلب کند. 

۱۱۰. حزب برابری سوسیالیستی (SEP) هشدار لیگ کارگران سوسیالیست(SLL) در بریتانیا را که نزدیک به ۶۰ سال پیش، زمانی که هنوز یک جنبش تروتسکیستی بود و رهبری مبارزه علیه اپورتونیسم پابلوئیستی را بر عهده داشت، فراموش نکرده است. SLL در مخالفت با گرایش سازمان کمونیست انترناسیونالیست (OCI) به سوی سانتریسم و اپورتونیسم که در آن زمان بخش فرانسوی کمیته بین‌المللی بود، چنین هشدار داد: 

در چنین مرحله‌ای از رشد [یعنی مراحل اولیه رادیکالیزه شدن طبقه کارگر] همواره این خطر وجود دارد که یک حزب انقلابی، به‌جای آنکه به وضعیتِ طبقهٔ کارگر به شیوه‌ای انقلابی واکنش نشان دهد، با سطح مبارزه‌ای که کارگران به واسطهٔ تجربهٔ خود تحت رهبری‌های کهنه به آن محدود شده‌اند، یعنی سردرگمی اولیهٔ اجتناب‌ناپذیر انطباق دهد. [۱۳]

۱۱۱. این هشدارها نه تنها با خیانت‌های بعدی OCI، بلکه با خیانت‌های خود SLL نیز به اثبات رسیدند. دقیقاً در همین زمینه است که تاریخ حزب چنین اهمیت حیاتی پیدا می‌کند. مبارزه‌ای که کمیته بین‌المللی علیه رویزیونیسم پابلوئیستیِ به راه انداخت، در جوهر خود، مبارزه‌ای بود علیه نفیِ استقلالِ سیاسیِ طبقهٔ کارگر و انحلال آن در درون گرایش‌های خرده‌بورژوایی دقیقاً از این دست. پنج مرحلهِ تاریخِ جنبش تروتسکیستی که در مدرسه تابستانی ۲۰۱۹ بررسی شد، یک دوره‌بندیِ آکادمیک نیستند؛ بلکه سرمایه استراتژیکِ انباشته‌شدهٔ انقلاب سوسیالیستی جهانی را تشکیل می‌دهند.

۱۱۲. کنگره بعدی SEP در سال ۲۰۲۸ مصادف با صدمین سالگرد تأسیس اپوزیسیون چپ بین‌المللی در سال ۱۹۲۸ خواهد بود که جیمز پی. کانن در آن نقشی بسیار حیاتی ایفا کرد. تدارک برای این سالگرد تاریخی باید کانون توجه برای آموزش نسلی جدید درباره این تاریخ باشد. این امر، پیش‌شرط ضروری برای حل بحران رهبری طبقه کارگر است. اِ آی سوسیالیستی (Socialism AI) که در دسامبر ۲۰۲۵ توسط WSWS راه‌اندازی شد، نقشی حیاتی در آموزش کادرهای حزبی و کل طبقه کارگر ایفا خواهد کرد.

۱۱۳. همان‌طور که این گزارش در صدد نشان دادن آن بوده است، کنگره نهم در مقطعی برگزار می‌شود که چشم‌انداز حزب و حرکت عینی تاریخ به طور مشهودی همگرا می‌شوند. وظیفه‌ای که این کنگره با آن روبه‌روست، آماده‌سازی حزب — از نظر سیاسی، نظری و تشکیلاتی — برای مبارزات انقلابی‌ است که این همگرایی، آن‌ها را اجتناب‌ناپذیر می‌ساز.

[۱] انتشارات مهرینگ، ۲۰۲۶، ص ۱۰.

[۲] جان کِلی، افول تروتسکسیم جهانی (نیویورک: روتلج، ۲۰۲۳)، ص ۹۷.

[۳] کلی، ص ۷۸.

[۴] مرحله اول (۱۹۹۹): لهستان، مجارستان و جمهوری چک—نخستین کشورهای عضو سابق پیمان ورشو که در دوران دولت کلینتون و در نقض مستقیم تضمین‌های داده‌شده به گورباچف در سال ۱۹۹۰ (مبنی بر اینکه ناتو 'یک اینچ به سمت شرق' حرکت نخواهد کرد) پذیرفته شدند.

مرحله دوم (۲۰۰۴): توسعه تک‌مرحله‌ای — استونی، لتونی، لیتوانی، اسلواکی، اسلوونی، رومانی و بلغارستان. این اقدام برای نخستین بار ناتو را به خاک خودِ اتحاد جماهیر شوروی سابق کشاند، و سه جمهوری بالتیک ناتو را مستقیماً در مرزهای شمال غربی روسیه قرار دادند.

مرحله سوم (۲۰۰۹): آلبانی و کرواسی، که گسترش ائتلاف را از طریق بالکان غربی پس از تجزیه یوگسلاوی رقم زد، که در آن کمپین بمباران ۱۹۹۹ ناتو نقش تعیین‌کننده‌ای داشت.

مرحله چهارم (۲۰۱۷ و ۲۰۲۰): مونته‌نگرو (۲۰۱۷) و مقدونیه شمالی (۲۰۲۰)، که جذب بخش عمده یوگسلاوی سابق را کامل کرد و موقعیت ناتو را در آدریاتیک و بالکان جنوبی تثبیت نمود.

مرحله پنجم (۲۰۲۳–۲۰۲۴): فنلاند (آوریل ۲۰۲۳) و سوئد (مارس ۲۰۲۴)، با کنار گذاشتن دهه‌ها بی‌طرفی رسمی در پاسخ مستقیم به جنگ اوکراین. الحاق فنلاند به تنهایی طول مرز زمینی ناتو با روسیه را بیش از دو برابر کرد.

[۵] دیوید نورث، ربع قرن جنگ: تلاش آمریکا برای سلطه جهانی ۱۹۹۰–۲۰۱۶ (اوک پارک:انتشارات مهرینگ، ۲۰۱۶)، ص ۶.

[۶] هندوکش رشته‌کوهی است که تقریباً ۸۰۰ کیلومتر (۵۰۰ مایل) در طول افغانستان مرکزی و شرقی تا شمال پاکستان امتداد دارد و بخش‌های غربی آن به سمت مرز ایران و بخش شرقی آن به سیستم‌های قره‌قروم و سپس پامیر و هیمالیا می‌پیوندد.

[۷] ربع قرن جنگ، ص ۶.

[۸] گزارش آکسفام: مقاومت در برابر حکومت ثروتمندان: محافظت از آزادی در برابر قدرت میلیاردرها (ژانویه ۲۰۲۶).

[۹] شان مک‌مکین، انقلاب روسیه: تاریخی جدید (نیویورک: بیسیک بوکس، ۲۰۱۷)، صص ۳۵۱–۳۵۲. نقل‌شده در چرا باید انقلاب روسیه را مطالعه کرد؟ (انتشارات مهرینگ، ۲۰۱۷–۲۰۱۸)، ص ۳۲۷.

[۱۰] دیوید نورث، بین‌الملل چهارم، ژوئیه–دسامبر ۱۹۸۸، ص ۳۹.

[۱۱] نقل‌شده از متن خانواده مقدس (۱۸۴۵)، فصل ششم.

[۱۲] بین‌الملل چهارم و چشم‌انداز انقلاب سوسیالیستی جهانی ۱۹۸۶–۱۹۹۵ (انتشارات مهرینگ، ۲۰۲۰)، صص ۳۰–۳۱.

[۱۳] تروتسکیسم در برابر تجدیدنظرطلبی (لندن: نیوپارک، ۱۹۷۵) جلد ۵، صص ۱۱۳–۱۱۴.

Loading