فارسی

قطعنامه هشتمین کنگره حزب برابری سوسیالیستی (استرالیا)

حزب برابری سوسیالیستی و مبارزه علیه جنگ

ما در اینجا نخستین قطعنامه از پنج قطعنامه تصویب‌شده با اتفاق آرا در هشتمین کنگره ملی حزب برابری سوسیالیستی (استرالیا) را که در تاریخ ۲۶ تا ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶ برگزار شد، منتشر می‌کنیم

حزب برابری سوسیالیستی و مبارزه علیه جنگ

این کنگره در میان فروپاشی سرمایه‌داری جهانی برگزار می‌شود، که با فوران نظامی‌گری امپریالیستی، چرخش نخبگان حاکمه به سوی دیکتاتوری، و هجومی بی‌سابقه از دهه ۱۹۳۰ تا کنون به حقوق اجتماعی و دموکراتیک طبقه کارگر مشخص می‌شود. جنگ جهانی جدید خطری در آینده نیست، بلکه واقعیتی کنونی است که با جبهه‌های متعددِ از پیش شعله‌ور، به سراسر جهان سرایت یافته و خطر یک فاجعه هسته‌ای را به همراه دارد. همان بحران زیربنایی سرمایه‌داری که به جنگ دامن می‌زند، موجب تشدید چشمگیر مبارزه طبقاتی و رادیکالیسم گسترده سیاسی در میان کارگران و جوانان نیز می‌شود. وظیفه حزب برابری سوسیالیستی مداخله در این جنبش در حال رشد و تجهیز آن به یک چشم‌انداز سوسیالیستی و انقلابی است.

۲. بحران جهانی شدیدترین نمود خود را در ایالات متحده، یعنی مرکز امپریالیسم جهانی می‌یابد. اقدامات دولت ترامپ، نظامی‌گری در همه‌جا و جنگ تجاری علیه جهان، فروپاشی تمامی سازوکارهایی را که پس از جنگ جهانی دوم برای سرکوب گرایش‌های ذاتی سرمایه‌داری به بحران اقتصادی و جنگ جهانی ایجاد شده بودند، سرعت بخشیده است. به جای نظم قدیمی «همکاری» بین‌المللی و قانون — که همواره نقابی برای سلطه قدرت‌های امپریالیستی بود — نظم جدیدی مبتنی بر قانون‌شکنی گستاخانه، بازگشت علنی به استعمار نو و برنامه‌ای برای مبارزه «همه علیه همه» جایگزین شده است. جهان بار دیگر در حال تقسیم به بلوک‌های تجاری رقیب است، رقابت‌های میان‌امپریالیستی در حال رشد است و تلاطم‌های اقتصادی مداوم در جریان است. تلاش‌های ترامپ برای برپایی یک دیکتاتوری فاشیستی نشان می‌دهد که این برنامه با دموکراسی ناسازگار بوده و از جنگ علیه خود مردم تفکیک‌ناپذیر است.

۳. جنگ به رهبری آمریکا علیه ایران که در ۲۸ فوریه آغاز شد، نقطه عطفی تاریخی است. این حمله غافلگیرانه که در میان مذاکرات میان آمریکا و ایران رخ داد، از نظر حقوق داخلی آمریکا و بین‌الملل کاملاً غیرقانونی بود. همان‌طور که کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم (ICFI) اعلام کرده است، راه اندازی یک جنگ تجاوزکارانه، شامل ترور رئیس دولت ایران و بمباران گسترده زیرساخت‌های نظامی و غیرنظامی این کشور، مصداق همان «جنایت علیه صلح» است که رهبران رژیم نازی در سال ۱۹۴۶ به خاطر آن محاکمه شدند. این امر با اظهارات نسل‌کشانه ترامپ آشکار شده است، از جمله اعلامیه ۷ آوریل او که گفت «امشب یک تمدن کامل خواهد مرد و هرگز بازنخواهد گشت» و تهدیدهای مکرر او برای «محو کامل» کشوری با بیش از ۹۰ میلیون نفر جمعیت.

۴. تلاش برای توضیح بحران رو به تعمیقِ جهانی با استناد به شخصیت ترامپ یا ساختار دولت او کاملاً نادرست است. سیاست‌هایی که ترامپ اجرا می‌کند، سیاست‌های کل تشکیلات سیاسی و الیگارشی شرکتیِ است که این تشکیلات نمایندگی می‌کند. همه قدرت‌های امپریالیستی علناً یا به طور ضمنی از این جنگ جنایتکارانه علیه ایران حمایت کرده‌اند و در بازتقسیم جهان، که این جنگ بخشی از آن است، مشارکت دارند. علاوه بر این، برنامه ترامپ برای جنگ جهانی، تداوم پروژه چند دهه‌ای امپریالیسم آمریکا است که تحت دولت‌های پی‌درپی دمکرات و جمهوری‌خواه پیش برده شده است.

۵. کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم توضیح داده است که جنگ علیه ایران، نقطه اوج یک دوره ۳۵ ساله است که با انحلال اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ آغاز شد. بوروکراسی استالینیستی در آخرین خیانت خود به طبقه کارگر، دستاوردهای باقی‌مانده انقلاب اکتبر را نابود کرد و سرمایه‌داری را بازگرداند. صرف‌نظر از ماهیت ضد انقلابی رژیم استالینیستی، انحلال شوروی از سوی استراتژیست‌های امپریالیسم به عنوان برداشتن هرگونه مانعی در برابر نظامی‌گری افسارگسیخته تلقی شد. امپریالیسم آمریکا که پیش از آن نیز با افول موقعیت جهانی خود روبرو بود، کوشید سلطه خود را از طریق برنامه‌ جنگ‌های بی‌پایان، همراه با مداخلات  نظامی پی‌درپی در عراق، یوگسلاوی، افغانستان، لیبی، سوریه، یمن و اوکراین تثبیت کند.

۶. تلاش برای غلبه بر تناقضات ذاتی سرمایه‌داری — پیش از همه تناقض میان یک اقتصاد جهانی درهم‌تنیده و تقسیم جهان به دولت-ملت‌های رقیب — از طریق قدرت نظامی با شکست مواجه شده است. ایالات متحده که بستانکار اصلی دوره پس از جنگ جهانی دوم بود، اکنون بدهکار اصلی با بدهی نجومی ۴۰ تریلیون دلار است. پس از چند دهه مالی‌سازی، پایه صنعتی که سرچشمه برتری پیشین آن بود به شدت فرسوده شده است. تنها راه خروج از این بحران، جنگ جهانی است که بیش از همه روسیه و چین را هدف قرار می‌دهد، کشورهایی که به عنوان موانع اصلی سلطه سرمایه‌داری آمریکا تلقی می‌شوند.

۷. این امر منحصر به آمریکا نیست. همه قدرت‌های امپریالیستی با همان رکود اقتصادی زیربنایی و همان تنش‌های اجتماعی ناشی از نابرابری عظیم روبرو هستند و می‌کوشند بحران خود را به هزینه رقبای کنونی و آینده جبران کنند. در اروپا، قدرت‌های امپریالیستی قدیمی مانند آلمان، بریتانیا و فرانسه در حال آغاز بزرگ‌ترین نظامی‌گری خود از زمان جنگ جهانی دوم هستند. همچنین قدرت‌های منطقه ایندو-پاسفیک (هند و آرام) از جمله ژاپن و استرالیا دست به اقدام مشابهی زده‌اند. 

۸. کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم در آن زمان هشدار داد که فوران نظامی‌گری امپریالیستی پس از سال ۱۹۹۱، جهان را به‌سوی جنگ جهانی جدیدی سوق می‌دهد. این کمیته در سال ۱۹۹۱، حمله آمریکا به عراق در نخستین جنگ خلیج فارس را «آغاز بازتقسیم امپریالیستی جدیدی در جهان» تعریف کرد. دیوید نورث در سال ۲۰۱۶، در مقدمهٔ کتاب یک ربع قرن جنگ نوشت: «جنگ‌های برانگیخته‌شده ربع قرن گذشته از سوی آمریکا باید به‌منزلهٔ زنجیره‌ای از رویدادهای مرتبط با یکدیگر مطالعه شوند. منطق استراتژیکِ  تلاش آمریکا برای دستیابی به هژمونی جهانی از عملیات نئوکلونیالیستی در خاورمیانه و آفریقا فراتر می‌رود. جنگ‌های منطقه‌ای جاری، اجزای تشکیل‌دهندهٔ رویارویی به سرعت رو به تصاعدِ  ایالات متحده با روسیه و چین هستند.»

۹. جنگ علیه روسیه از پیش آغاز شده است. مناقشه در اوکراین هیچ ربطی به دفاع از «دموکراسی» و «حقوق بشر» در برابر تجاوز روسیه ندارد. تهاجم مرتجعانه رژیم پوتین در فوریه ۲۰۲۲ تعمداً از سوی آمریکا و از طریق گسترش بی‌وقفه ناتو  تا مرزهای روسیه و تبدیل اوکراین به پادگان قدرت‌های امپریالیستی دامن زده شد. این چهار سال جنگ با تسلیحات و منابع مالی آمریکا و قدرت‌های ناتو، با هدف تحمیل شکست استراتژیک برای تغییر رژیم در مسکو و انحلال روسیه، هدایت شده است. قدرت‌های امپریالیستی در پیشبرد این برنامه، جان صدها هزار اوکراینی و روسی را قربانی کرده و علناً خطر جنگ هسته‌ای را به جان خریده‌اند.

۱۰. جنگ به رهبری آمریکا در سراسر خاورمیانه، از نسل‌کشی فلسطینیان توسط اسرائیل گرفته تا حملات آن به مجموعه‌ای از دولت‌های منطقه‌ای و اکنون تهاجم به ایران، جبهه دیگری از این جنگ جهانی است. تلاش دولت ترامپ برای سلطه بر قاره آمریکا، از جمله از طریق حمله به ونزوئلا که سال ۲۰۲۶ را با آن آغاز کرد نیز جبهه دیگری از همین جنگ است. هدف هر دو، ایجاد مناطق تحت سلطه به عنوان پایگاهی برای جنگ علیه چین، هدف اصلی امپریالیسم آمریکا، و سرنگونی رژیم‌هایی است که پکن با آنها روابط خود را حفظ کرده است.

نظامی‌سازی منطقه ایندو-پاسفیک و نقش امپریالیسم استرالیا

۱۱. اگرچه آمریکا و متحدانش هنوز حمله نظامی به چین را آغاز نکرده‌اند، اما چین از هم‌اکنون هدف غیرمستقیم جنگ‌های در جریان و هدف مرکزی جنگ تجاری جهانی دولت ترامپ است. در منطقه ایندو-پاسفیک، تمامی شرایط برای یک جنگ ویرانگر ایجاد شده است، جنگی که فجایع دو جنگ جهانی را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد و خودِ آینده بشریت را تهدید می‌کند. 

۱۲. ایالات متحده چین را با مجموعه‌ای از پیمان‌های نظامی تهاجمی محاصره کرده است که همگی با هدف تدارک برای چنین جنگی شکل گرفته‌اند. گروه چهارجانبه (Quad) — که قدرتمندترین ارتش‌های منطقه ایندو-پاسفیک شامل ایالات متحده، ژاپن، هند و استرالیا را گرد هم می‌آورد — علیه پکن جهت‌گیری شده است. همچنین پیمان اوکوس (AUKUS) که میان ایالات متحده، استرالیا و بریتانیا منعقد شده است، با هدف نظامی‌سازی ایندو-پاسفیک شکل گرفته است. ژاپن، که در دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ چین را ویران کرد، زیر چتر ائتلاف خود با آمریکا، محدودیت‌های قانون اساسی صلح‌طلبانهٔ پس از جنگ جهانی دوم خود را کنار گذاشته و به سرعت در حال تجدید تسلیحات نظامی است. کره جنوبی نیز یکی از مؤلفه‌های اصلی برنامه‌ریزی جنگی و عملیات نظامی پنتاگون در شرق آسیا علیه چین محسوب می‌شود.

۱۳. نه‌تنها پیمان‌ها و تجهیزات جنگی در حال گردآوری هستند، بلکه فتیله‌های جنگ علیه چین نیز کار گذاشته شده‌اند. ایالات متحده و متحدانش تعمداً مجموعه‌ای از کانون‌های بحران را ملتهب کرده‌اند که هر یک از آن‌ها می‌تواند به عنوان بهانه‌ای برای آغاز جنگ (casus belli) عمل کند. 

۱۴. دولت‌های پی‌درپی ایالات متحده به سمت لغو سیاست «چین واحد» تلاش کرده‌اند، سیاستی که عملاً رژیم پکن را به عنوان حکومت تمام چین، از جمله تایوان، به رسمیت می‌شناخت. آن‌ها تجارت تسلیحاتی با تایپه را توسعه داده‌اند، آن هم در برنامه‌ای که هدفش صراحتا تبدیل تایوان به نیروی نیابتی برای جنگ با چین است — مشابه نقشی که اوکراین علیه روسیه ایفا می‌کند. در دریای چین جنوبی، امپریالیسم آمریکا به مناقشات ارضی چند دهه‌ای میان چین و چندین دولت منطقه‌ای دامن زده و شرایط را برای  یک درگیری فراهم کرده است که می‌تواند به یک جنگ تمام‌عیار منجر شود. ایالات متحده مناقشات مرزی میان هند و چین و همچنین میان چین و ژاپن در دریای چین شرقی را برانگیخته است. این کانون‌های بحرانی با رزمایش‌های نظامی مستمر در منطقه، از جمله ورودهای تجاوزکارانه به آب‌های مورد ادعای چین و مانورهای عظیم به سرکردگی آمریکا که ماهیت یک شبیه‌سازی جنگی علیه پکن را به خود گرفته‌اند، تلاقی می‌کنند.

۱۵. امسال پانزدهمین سالگرد اعلام «چرخش به آسیا» است، یعنی تقویتِ نظامیِ عظیمِ ایالات متحده در منطقه ایندو-پاسفیک علیه چین که از آن زمان تاکنون ادامه داشته است. این چرخش در سال ۲۰۱۱ توسط باراک اوباما، رئیس‌جمهور حزب دمکرات، از صحن پارلمان استرالیا و در زمان دولت کارگرِ نخست‌وزیر جولیا گیلارد اعلام شد. او یک سال قبل از آن در یک کودتای پشت‌پرده علیه نخست‌وزیر کوین راد، توسط کارگزاران حزب کارگر و اتحادیه‌ها به قدرت رسیده بود، که بعداً در اسناد افشا شده توسط ویکی‌لیکس به عنوان «منابع تحت حفاظت» سفارت آمریکا معرفی شدند. راد متعهد به اتحاد با آمریکا بود و حتی تضمین‌های محرمانه‌ای داده بود که در صورت وقوع جنگ با چین، استرالیا در آن مشارکت خواهد کرد. اما، پیشنهاد تاکتیکی او مبنی بر اینکه ایالات متحده برای جلوگیری از یک فاجعه اقتصادی و نظامی، به نوعی سازش محدود با صعود چین در ایندو-پاسفیک برسد، در شرایط تدارک برای «چرخش» غیرقابل قبول تلقی شد. آن کودتا و اعلام بعدی اوباما در پارلمان، بر نقش مرکزی استرالیا در تدارک برای جنگ علیه چین دلالت دارد. در اسناد استراتژیک متعدد، استرالیا هم به عنوان «پایگاه پشت جبهه» برای امپریالیسم آمریکا و متحدانش و هم به عنوان «سکوی پرتاب» برای تجاوز در سراسر ایندو-پاسفیک توصیف شده است.

۱۶. سیاست مرکزی دولت فعلی حزب کارگر، تکمیل فرآیند تبدیل استرالیا به چنین پایگاه عملیاتی است. بازبینی استراتژیک دفاعی (DSR) سال ۲۰۲۳ و دو سند استراتژی دفاع ملی که در پی آن منتشر شدند، دکترین جدیدی را برای پیگیری تهاجمی‌تر و علنی‌تر منافع امپریالیستی استرالیا در سطح جهانی ترسیم کردند. هرگونه تظاهر به محدود کردن فعالیت‌های نظامی به مرزهای پیرامونی این قاره به نفع قدرت‌نمایی مؤثر (impactful projection) کنار گذاشته شد.

۱۷. این امر از طریق بزرگ‌ترین تقویت نظامی از زمان جنگ جهانی دوم در حال تحقق است. برنامه دستیابی به زیردریایی‌های با سوخت هسته‌ای تحت پیمان اوکوس، تنها پیش‌قراول این برنامه است. تمامی شاخه‌های نیروهای مسلح در حال تجهیز به قابلیت‌های تهاجمی، مهمتر از همه موشک‌ها، هستند. ساختار ارتش در حال تحول است و منابع هرچه بیشتری به نیروهای دریایی و هوایی اختصاص می‌یابد، با این استدلال صریح که آن‌ها برای یک جنگ هوایی و دریایی در منطقه ایندو-پاسفیک حیاتی خواهند بود.

۱۸. دولت حزب کارگر بیش از ۱۴ میلیارد دلار به پایگاه‌های شمال استرالیا طی دهه آینده اختصاص داده است؛ امری که شبکه‌ای در سراسر قاره از فرودگاه‌ها، بنادر، انبار‌های سوخت، زاغه‌های مهمات و تسهیلات لجستیکی ایجاد می‌کند که برای توانمندسازی نیروهای آمریکایی و متحدانش جهت راه‌اندازی و پشتیبانی از «عملیات‌های نظامی با شدت بالا» طراحی شده‌اند. آنچه تحت دولت کارگرِ گیلارد در سال ۲۰۱۱ با گردشی کمتر از ۲۰۰ تفنگدار دریایی آمریکا در داروین آغاز شد، به استقرارهای سالانه حدود ۲۵۰۰ تفنگدار دریایی و ملوان گسترش یافته است. ترتیب پایگاه‌ها اکنون بسیار فراتر از تفنگداران دریایی می‌رود. ۱۱ مرکز مجزا در نزدیکی داروین برای استقرار، سرویس‌دهی و تجهیز بمب‌افکن‌ها، جنگنده‌ها و هواپیماهای شناسایی آمریکا وجود دارد. پایگاه دریایی استیرلینگ (HMAS Stirling) در نزدیکی پرث، در حال تبدیل شدن به مهم‌ترین پایگاه آمریکا در مجاورت اقیانوس هند است، همراه با یک مرکز جدید و وسیع که برای استقرار زیردریایی‌های دارای سوخت هسته‌ای آمریکا و ۲۰۰۰ نفر یا بیشتر از پرسنل آمریکایی ساخته می‌شود. پایگاه مشترک «پاین گپ» در استرالیای مرکزی، یک مرکز اصلی برنامه‌ریزی جنگی برای امپریالیسم آمریکا است که اطلاعات دریافتی از ماهواره‌های پوشش‌دهنده بخش اعظم جهان، از جمله آسیا و خاورمیانه را پردازش می‌کند. همان‌طور که ادوارد اسنودن افشاگر در سال ۲۰۱۳ فاش کرد، پاین گپ کلید شبکه جاسوسی پنج چشم (Five Eyes) — که استرالیا بخشی از آن است — محسوب می‌شود که از جمعیت جهان جاسوسی می‌کند. پایگاه نورث‌وست کیپ نیز برای ارتباطات رادیویی ناوگان آمریکا و متحدانش در سراسر اقیانوس آرام غربی و اقیانوس هند شرقی غیرقابل چشم‌پوشی است.

۱۹. استرالیا در سراسر منطقه مانند یک سگ شکاری عمل می‌کند و کشورها را تحت فشار و تهدید قرار می‌دهد تا با تجاوزات ضد چینی همسو شوند. استرالیا به‌ویژه کشورهای تاریخی محروم و فقیرنشین اقیانوس آرام را هدف گرفته است. این امر بر این واقعیت صحه می‌گذارد که استرالیا خود یک قدرت امپریالیستی است. همسویی آن با تقویت و گسترش نظامی ایالات متحده علیه چین، با این حقیقت پیوند خورده است که استرالیا — به عنوان یک قدرت امپریالیستی رده‌متوسط — همواره منافع غارتگرانهٔ خود را زیر چتر اتحاد با قدرت مسلطِ وقت پیش برده است، نخست بریتانیا، و سپس با گشوده شدن جبهه اقیانوس آرام در جنگ جهانی دوم، ایالات متحده. 

۲۰. نقش استرالیا در جنگ جهانی به منطقه ایندو-پاسیفیک محدود نمی‌شود. در شرایط تشدید رقابت‌ها و تنش‌ها میان آمریکا و قدرت‌های اروپایی، استرالیا یک شریک کلیدی برای امپریالیسم آمریکا در سطح بین‌المللی است. نخست‌وزیر آنتونی آلبانیزی از نخستین رهبران جهان بود که حمله جنایتکارانه به ایران را تأیید کرد و دولت حزب کارگر یکی از معدود دولت‌هایی بود که متعهد به نیروهای نظامی، از جمله از طریق اعزام نیرو، موشک‌های هوا‌به‌هوا و یک هواپیمای پیشرفته فرماندهی جنگ، به خاورمیانه شد. این اقدام در پی حمایت بی‌دریغ حزب کارگر از نسل‌کشی اسرائیل در غزه صورت گرفت، از جمله از طریق صادرات مداوم قطعات تسلیحاتی. استرالیا از بزرگ‌ترین مشارکت‌کنندگان غیرعضو ناتو در جنگ علیه روسیه است و تعهدات آن به ۲ میلیارد دلار نزدیک می‌شود که بخش اعظم آن شامل تسلیحات است. استرالیا از سال ۲۰۲۲ همراه با ژاپن، کره جنوبی و نیوزیلند، در نشست‌های سالانه ناتو شرکت کرده و نظامی‌گری در ایندو-پاسیفیک را به جنگ در اروپا پیوند داده است. 

۲۱. همان‌گونه که در سطح جهانی معمول است، جنگ در خارج از کشور به معنای جنگ علیه حقوق اجتماعی و دمکراتیک طبقه کارگر در داخل است. دولت حزب کارگر می‌کوشد تحت مفهوم اقتدارگرایانه تلاش جنگی «تمامی ملت»، تمامی ارکان جامعه مدنی را تحت تابعیت ارتش قرار دهد. پیامدهای این امر از طریق هجوم بی‌رحمانه به مخالفت‌ها با جنگ، از جمله تلاش برای غیرقانونی اعلام کردن اعتراضات سراسری علیه نسل‌کشی غزه، روشن شده است. تمرکز ویژه‌ای بر پیوند دادن کل نظام آموزشی با برنامهٔ جنگ‌طلبانه  وجود دارد، از جمله از طریق تشدید سانسور دانش‌آموزان، دانشجویان و معلمان و برنامه‌های درسی مدارس که به ستایش از نظامی‌گری می‌پردازند. بودجه دانشگاه‌ها به‌طور فزاینده‌ای به همسو بودن دوره‌های آموزشی آن‌ها با اولویت‌های «امنیت ملی» و بخش‌های مرتبط با جنگ وابسته است، در حالی که در مدارس، برنامه‌های دولتی — از جمله برنامه مسیرهای آموزش مدرسه‌ای — علناً هدفشان سوق دادن کودکان به سمت ارتش و تولیدات جنگی است، از جمله با اعطای دسترسی به ابرشرکت‌های تسلیحاتی. مبالغ هنگفت اختصاص‌یافته به ارتش، که اکنون به ۶۰ میلیارد دلار در سال رسیده و در حال افزایش است، توسط طبقه کارگر پرداخت خواهد شد. این امر اهمیت یورش بی‌رحمانه  به طرح ملی بیمهٔ معلولیت (NDIS) را آشکار می‌سازد، سیاستی که با محروم ساختن صدها هزار فرد معلول از هرگونه حمایت در قالب یک سیاست ریاضت اقتصادی بی‌رحمانه، جان برخی از آسیب‌پذیرترین افراد جامعه را خواهد گرفت. 

رستاخیز طبقه کارگر و مبارزه علیه جنگ

۲۲. در حالی که قدرت‌های امپریالیستی بار دیگر به مسیر جنگ بازمی‌گردند، طبقه کارگر بین‌المللی گام در راه مبارزه طبقاتی می‌گذارد. در سراسر جهان، کارگران در حال ورود به مبارزه علیه همان دولت‌ها و الیگارشی‌های شرکتی هستند که مسئول جنگِ در حال گسترش‌اند. این جنگ نیز به نوبه خود، از طریق اختلالات اقتصادی، تورم فزاینده و الزامات ریاضت اقتصادی، بحران اجتماعی را شدت می‌بخشد.

۲۳. فرآیندهای جهانی‌شدن، تناقض میان اقتصاد جهانی و سیستم دولت-ملت را به آستانهٔ انفجار کشانده و ابعاد و قدرت اجتماعی طبقه کارگر بین‌المللی را — که اکنون دست‌کم به ۳.۶ میلیارد نفر می‌رسد — به شدت افزایش داده است. کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم (ICFI) به عنوان حزب جهانی انقلاب سوسیالیستی، و تمام بخش‌های آن، از جمله حزب برابری سوسیالیستی (SEP) در استرالیا، به تنهایی برای متحد کردن این نیروی عظیم اجتماعی بر اساس منافع طبقاتی مشترکش به عنوان تنها راهِ پایان دادن به جنگ امپریالیستی و نظام سرمایه‌داریِ زایندهٔ آن مبارزه می‌کنند.  

۲۴. حزب برابری سوسیالیستی در استرالیا، با همکاری حزب برابری سوسیالیستی سری‌لانکا و گروه برابری سوسیالیستی نیوزیلند، مسئولیت ویژه‌ای برای مبارزه در جهت اتحاد کارگران سراسر منطقه ایندو-پاسفیک، که گردان تعیین‌کننده‌ای از طبقه کارگر جهانی را تشکیل می‌دهند و جمعیت‌شان به ۲ میلیارد نفر می‌رسد، دارد. حزب برابری سوسیالیستی باید دست به افشاگری بی‌امان علیه دسیسه‌های قدرت‌های امپریالیستی در سراسر منطقه (از جمله علیه توده‌های تحت ستم کشورهای جزایر اقیانوسیه) و دامن زدن به ناسیونالیسم توسط تمامی دولت‌ها بزند.

۲۵. این مبارزه‌ای سیاسی نه‌تنها علیه دولت حزب کارگر، بلکه علیه کل ساختار سیاسی و تمامی گروه‌های اقماری آن، گروه‌هایی که یا علناً جنگ‌طلب هستند و یا می‌کوشند احساسات ضدجنگ را خنثی کرده و از پیوند آن با یک چشم‌انداز سوسیالیستی جلوگیری کند‌ است. این گروه‌ها شامل سبزها، حزبی سرمایه‌دارانه که به تقویت بنیهٔ نظامی علیه چین کمک کرده است، و سازمان‌های شبه‌چپ مانند بدیل سوسیالیستی (Socialist Alternative) می‌شود که در جبههٔ امپریالیسم قرار دارند، امری که در حمایت آن‌ها از عملیات‌های تغییر رژیم به رهبری آمریکا علیه سوریه و لیبی و جنگ علیه روسیه، و تبلیغ مداوم حزب کارگر، حزب برجسته امپریالیسم استرالیا، به عنوان شرّ کمتر عیان است.

۲۶. حزب برابری سوسیالیستی، توصیف روسیه و چین به عنوان قدرت‌های امپریالیستی توسط شبه‌چپ‌ها را به عنوان اقدامی ضد مارکسیستی در جهت پروپاگاندای جنگی رد می‌کند. چنین توصیفی مغایر با درک علمی و مارکسیستی از امپریالیسم به عنوان بالاترین مرحله سرمایه‌داری است، مرحله‌ای که با جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴ آغاز شد و با سلطه سرمایه مالی در مراکز امپریالیستی اروپا و آمریکا مشخص می‌شود. جاه‌طلبی‌های نخبگان حاکم روسیه و چین هرچه که باشد، این دو کشور تاریخی کاملاً متفاوت از قدرت‌های امپریالیستی دارند و دست‌شان از کنترل آن مراکز مالی کوتاه است. محکوم‌سازی «امپریالیسم» روسیه و چین توسط شبه‌چپ‌ها، که هرگز بر تحلیل تاریخ یا واقعیت‌های اقتصاد جهانی مبتنی نبوده، توجیهی برای همسویی با جنگ‌ها و تجاوزات به رهبری آمریکا، از جمله جنگ نیابتی در اوکراین و تقویت نظامی در ایندو-پاسفیک است.

۲۷. حزب برابری سوسیالیستی همچنین ادعای فریبکارانهٔ «چندقطبی‌گرایی» را که روسیه و چین را به عنوان وزنه تعادلی در برابر امپریالیسم آمریکا و جهان جا می‌زند، رد می‌کند. همان‌طور که تاریخ قرن بیستم با خون گواهی می‌دهد، افول یک قدرت امپریالیستی مسلط، به موازنهٔ پایدار میان «قطب‌های متعدد» نمی‌انجامد، بلکه به جنگ جهانی منجر می‌شود. علاوه بر این، رژیم‌های روسیه و چین که بر پایه احیای سرمایه‌داری شکل گرفته‌اند و کاملاً با طبقه کارگر خصومت دارند، در برابر محاصرهٔ امپریالیستی تنها می‌توانند با تقویت بنیهٔ نظامی خود، که خطر جنگ را افزایش می‌دهد، و التماس‌های خفت‌بار به خودِ قدرت‌های امپریالیستی برای دستیابی به توافق پاسخ دهند. نظریه «چندقطبی‌گرایی»، سیستم سرمایه‌داری دولت-ملت را که علت اصلی جنگ است می‌پذیرد و با تنها چشم‌انداز عملی برای پایان دادن به آن، یعنی بسیج طبقه کارگر بین‌المللی بر اساس یک برنامه سوسیالیستی، مخالفت می‌ورزد.

۲۸. حزب برابری سوسیالیستی خواستار توقف فوری و بی‌قیدوشرط تمامی عملیات‌های نظامی آمریکا، اسرائیل و متحدانش علیه ایران و رفع محاصره دریایی؛ پایان دادن به نسل‌کشی در غزه؛ خروج تمامی نیروهای آمریکا و متحدانشان از خاورمیانه؛ پایان دادن به جنگ علیه روسیه؛ و برچیده شدن ماشین جنگ جهانی است که علیه چین در حال سازمان‌دهی می‌باشد. ما نقش دولت حزب کارگر در جنگ جهانی را محکوم می‌کنیم و خواستار پایان فوری ائتلاف آمریکا و استرالیا؛ لغو توافقات مربوط به پایگاه‌های نظامی آمریکا؛ و انحلال دستگاه امنیت ملی استرالیا هستیم، دستگاهی که نه برای دفاع از مردم، بلکه برای پیشبرد منافع الیگارشی حاکم، علیه ملل منطقه و طبقه کارگر در داخل وجود دارد. حزب برابری سوسیالیستی با هرگونه ناسیونالیسم و بیگانه‌هراسی، که برای تفرقه اندازی در میان طبقه کارگر و ترویج تحرکات جنگی، از جمله جوّسازی و ارعاب علیه چین و اهریمن‌سازی رسمی مسلمانان به کار می‌رود، مبارزه می‌کند. ما پیشقراول مبارزه علیه تلاش‌هایی هستیم که هدفشان کشاندن اجباری جوانان به جنگ است، از جمله اقدامات در جهت احیای سربازی اجباری یا سایر اشکال «خدمت ملی.» 

۲۹. حزب برابری سوسیالیستی این مطالبات را نه به عنوان درخواستی از دولت حزب کارگر یا دولت سرمایه‌داری، بلکه در مخالفت با آن‌ها مطرح می‌کند. حزب برابری سوسیالیستی «سیاست ضدجنگ» را به عنوان امری مجزا و جدا از مبارزه علیه سیستم سرمایه‌داری پیش نمی‌برد. استراتژی آن هیچ وجه اشتراکی با جنبش‌های اعتراضی که به وجدان دولت‌های امپریالیستی متوسل می‌شوند، یا با جبهه‌های مردمی که طبقه کارگر را تابع این یا آن جناح از بورژوازی می‌کنند، ندارد. مبارزه علیه جنگ، مبارزه برای استقلال سیاسی طبقه کارگر است. این مبارزه، متمرکزترین تجلی نبرد حزب برای ساختن یک جنبش انقلابی در میان طبقه کارگر است.

۳۰. این کنگره قطعنامه حزب برابری سوسیالیستی در آمریکا در مخالفت با جنگ را کاملاً تأیید می‌کند و نتیجه‌گیری آن را به عنوان نتیجه‌گیری خود می‌پذیرد: «این کنگره مصمم است برای اتحاد کارگران همه کشورها علیه امپریالیسم مبارزه کند؛ مبارزه علیه جنگ را به جنبش اعتصابی در حال رشدِ طبقه کارگر بین‌المللی و مبارزه برای استقلال سیاسی آن پیوند دهد؛ و جنبش بین‌المللی ضدجنگِ طبقه کارگر را بر اساس برنامه انقلاب سوسیالیستی جهانی بنا نهد. بیش از یک قرن پیش، در بحبوحه کشتار جنگ جهانی اول، روزا لوکزامبورگ هشدار داد که بشریت با این جایگزین روبرو است: سوسیالیسم یا بربریت. بربریت دیگر یک هشدار نیست، بلکه یک واقعیت کنونی است. این‌که آیا بربریت تمدن را خواهد بلعید یا به دست طبقه کارگر بین‌المللی سرنگون خواهد شد، با حلِ بحران رهبری انقلابی رقم خواهد خورد. بنابراین، این کنگره بیش از هر چیز مصمم است تا حزب برابری سوسیالیستی و کمیته بین‌المللی انترناسیونال چهارم را به عنوان رهبری انقلابی طبقه کارگر بسازد — حزبی که از طریق آن، مبارزه علیه جنگ امپریالیستی به انقلاب سوسیالیستی جهانی تبدیل می‌شود.»

Loading